فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خجسته میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز مادر و بزرگداشت مقام زن رو به همه مخاطبین نازنین بانوی تراز ،تبریک وتهنیت عرض میکنیم....🎊🎊🎊🎉🎉🎉🎉😘😘😘
#میلاد_حضرت_زهرا
#روز_مادر
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7
10.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻🎥آذینبندی و نصب کتیبه در حرم مطهر امام هشتم (ع) به مناسبت جشن ولادت بانوی دو عالم حضرت زهرا (س)
#میلاد_حضرت_زهرا
#روز_مادر
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7
🌹قصه گو قصه می گوید..❤️
#قصه_کودک
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7
@nightstory57.mp3
7.76M
ا﷽
#شب_یلدا
༺◍🍉჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄
رویــکـــــرد:
یلداتون مبارک..❤️
🌹فصل پنجم
🍃برگ پنجاه و هفتم
با شنیدن این حرف نگاهی به زبیرانداخت و سریع به دنبال عبدالله دوید. زبیر همچنان به عبدالله فکر میکرد. گفت:
《 مرد زیرکی است که هر دو گروه را خوب می سنجد.》
بعد با افسوس آه کشید و گفت:
《او عجولانه تصمیم نمیگیرد. 》
ربیع در سوی دیگر بازار به سرعت خود را به عبدالله رساند و جلو اسب او را گرفت. عبدالله با تعجب به رفتار ربیع نگریست و
افسار اسب را کشید و ایستاد. پرسید:
《چه شده؟»
ربیع :《گفت به کوفه میروی؟》
عبدالله لحظه ای مکث کرد و گفت:
《سفارشی داری؟»
《اگر به دیدار عبیدالله میروی،مرا هم ببر که دوست دارم از نزدیک او را ببینم.》
عبدالله ابرو بالا انداخت. گفت:
《از او چه میدانی که به دیدارش مشتاق شده ای؟》
ربیع گفت:《 زبیر از تدبیر و زیرکی او بسیار گفته است و من دوست دارم، بدانم به چه تدبیری میخواهد کوفیان را همدل و همراه خلیفه کند.》
عبدالله با لبخند گفت:
《دیدن پیامبران بهتر از شنیدن از ایشان است و شنیدن از امیران و حاکمان بهتر از دیدنشان... تو هم بهتر است از من فاصله بگیری تا بار دیگر در قبیلهات تنها و بی یاور نمانی!》
دوباره به راه افتاد و این بار تندتر رفت تا ربیع مجالی برای رسیدن به او نیابد. ربیع مغموم و ناخرسند ماند؛ و عبدالله بن عمیر تنها و با شکوه شروع به تاخت کرد. به دشت که رسید،خورشید زیر ابر از پشت سرش دیده میشد که تیغههای نور آن در بیابان راه کشیده بود.به برکه رسید و اسب را بی درنگ از برکه عبور داد و وارد
نخلستان شد.
عبید الله بن زیاد در دالان پهن و طولانی قصر کوفه با گامهای کوبنده و تند به پیش میآمد. در دو سوی دالان نگهبانان نیزه دار سرخ پوش، چون تندیسهای بیحرکت ردیف ایستاده بودند. سمت راست عبیدالله،شریح قاضی و سمت چپ او محمد بن اشعث، یک گام عقب تر او را همراهی میکردند. در همین حال، ابن اشعث تند و عجول گزارش تالار را میداد:
《رؤسای کنانه و جدیله از صبح زود حاضر شدند.شیخ غسان و حضرموت به همراه بزرگان حمیر و همدان آمدند. بزرگان طایفه اسد و تمیم از قبیله مضر هم از راه دور رسیدهاند. هانی بن عروه نیز از قبیله مراد آمده، ولی از مذحج و بنی کلب کسی را میان آنها ندیدم.》
عبیدالله گفت:《 چه کسانی سهم
سالانهی مردم را میانشان تقسیم میکنند؟》
ابن اشعث گفت:《 اینان که نام بردم، شيوخ قبایل هستند، اما عریفان را هم فراخواندیم تا اگر امیر صلاح دیدند، پیش از آن که سال به پایان برسد، پولی میان آنان تقسیم کند تا مردم دلگرم شوند.》 عبیدالله گویی در تمام این مدت در انتظار خبری بود که از ابن اشعث نشنید. پرسید:
《از آن مرد هاشمی چه خبر؟》
《از خانهی مختار بیرون رفته، اما هنوز در کوفه است.》
عبیدالله نگاهی خشمگین به او انداخت و در انتهای دالان به سمت تالار پیچید. با ورود او به تالار ،همهی بزرگان و شیوخ کوفه سر فرود آوردند و سلام دادند. عبیدالله بی آنکه پاسخ گروه را بدهد، یکراست بر تخت نشست و برای لحظاتی در سکوت به یکایک جمع نگاه کرد. شبث بن ربعی نیز در میان جمع بود. جز او کسان دیگری هم بودند که پیش از این در خانهی مختار هم حضور داشتند. نگاه عبیدالله به هر کس میافتاد، چنان سرد و سنگین بود که او را وا میداشت سر به زیر بیندازد. به جزهانی بن عروه که نگاه سنگین عبیدالله را با خیرگی پاسخ داد و سرانجام عبیدالله چشم از او گرداند. در همین هنگام نگهبانی وارد شد و تعظیم کرد. گفت:
《عبد الله بن عمیرکلبی اجازهی ورود میخواهد. 》
عبیدالله به محمدبن اشعث نگاه کرد که یعنی او را نمیشناسم. ابن اشعث آهسته گفت:
《از سرداران سپاه فارس است که به تازگی بازگشته است.》
عبیدالله به نگهبان اشاره کرد که وارد شود. عبدالله وارد شد و توجه همه را جلب کرد. شبث بن ربعی از دیدن او نگران شد و در گوش هانی چیزی گفت.عبدالله گفت:
《سلام به امیر و سلام به بزرگان کوفه!》
عبیدالله از هیبت او به هراس افتاده، رو به ابن اشعث کرد و آهسته پرسید:
《او نیز با مسلم بیعت کرده؟》
«خیر امیر!»
عبیدالله خیالش آسوده شد و سر بلند کرد و رو به عبدالله گفت:
《سلام بر سردار دلیر لشکر امیر مؤمنان يزيد بن معاويه.》🍂
#قصه_شب
#نامیرا
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7
مگر من چند نفرم؟؟
که این همه تو ،
هر شب
هجوم می آوری
بر سرم ...؟!🥰💕
شبت آروم ماه من
#عاشقانه
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7
«تو میدانی
حتی اگر کنارم نشسته باشی
باز هم دلتنگِ توام
حالا ببین نبودنت با من چیکار میکند.»💕
#به_وقت_دلتنگی
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7