هدایت شده از ⚘شهیدمحمود رضا بیضایی⚘
◍⃟🌱○°
🌸◍⃟ زیاࢪت شھدا🌱^^
🌸◍⃟ هࢪصبحسلامےبہشھیدان:)♡
🌸◍⃟ #با_هم_بخوانیم☁️
❥↬•@Shbeyzaei_313
هدایت شده از ⚘شهیدمحمود رضا بیضایی⚘
◍⃟🌱○°
🌸◍⃟ دعاۍسلامتۍامامزمان‹عج›
🌸◍⃟ بھ عشق مولا :)♡
🌸◍⃟ #با_هم_بخوانیم☁️
❥↬•@Shbeyzaei_313
در زندگی 🌼🍃
هیچ گاه
دو چیز را
از خودت 🌼🍃
دور نکن:
لبخندت را
و مهربانیت را...🌼🍃
تقدیم به شما خوبان🌼🍃
لحظه لحظه
زندگیتون لبریز از
عشق و زیبایی و لبخند🌼🍃
═══✼🍃🌹🍃✼══
حجاب چیست؟!
🎀حجاب یعنی:
👈زرهی در برابر
چشم های مریض.
🌼حجاب یعنی:
👈تمام زیبایی زن
برای یک نفر
🌷حجاب یعنی:
👈من انتخاب میکنم
که تو چی ببینی
🌺حجاب یعنی:
👈نشان دادن
شخصیت خویش
🌻حجاب یعنی:
👈عزت،شوکت،پاکدامنی
افتخار،شجاعت،قدرت
🌸حجاب یعنی:
👈فخر،زینت،پاکی قلب
مرواردی درون صدف
🌴حجاب یعنی:
👈بندگی خداوند
خشنودی الله
👌حجاب یعنی سپری محکم
🔥در برابر چشم های نامحرم و آتش جهنم
مکتب حاج قاسم 🌱.
کپی از مطالب ازاده باذکرصلوات برمهدی عج🌱✨
┄═❈๑๑🕊๑๑❈═┄
┄═❈๑๑🕊๑๑❈═┄
صرفا جهت اطلاع
بزرگترین حسرت قیامت اینه که میفهمی
با نماز
تاکجاها میتونستی بالا بری و نرفتی!
این از هر جهنمی برای آدم عذاب آره...
نماز اول وقت فراموش نشه👌👌👌
معرفی شهید
*﷽*
شهید پاسداررسول پورمراد
پ
متولد : 1367/12/26
تاریخ شهادت : 1394/07/20
ملیت : ایران
محل تولد : ایران - قزوین - تاکستان
محل دفن : ایران - قزوین - شهرک مدرس
محل شهادت : سوریه
رسول پورمراد شهید مدافع حرم است. و در افشاریه تاکستان به دنیا آمد. پدرش محمدعلی و مادرش محترمعلی قزوینیان نام داشت. تحصیلاتش را تا مقطع کارشناسی مهندسی تکنولوژی ادامه داد. در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۴ ازدواج کرد. پاسدار هوافضای سپاه پاسداران تهران بود و به عنوان مدافع حرم و توسط سپاه قدس در جبهه دفاعی سوریه حضور یافت. بیستم مهر ماه سال ۱۳۹۴ در قنیطره سوریه و درگیری با گروهک داعش بر اثر انفجار خمپاره و جراحات وارده شهید شد. مزار او در گلزار شهدای شهرک مدرس از توابع بویین زهرا واقع است.
رسول عاشق امام حسین(ع) بود و همیشه در دسته جات سینه زنی به عنوان یکی از مداحان ثابت، ذکر امام حسین(ع) را سر می داد. او آن قدر عشق اهل بیت را در سر و دل داشت که وصیت کرده بود در سنگ مزارش بنویسند یا حسین شهید.
۲۰ مهر ماه سال 1394 در سن 27 سالگی در حلب سوریه به درجه رفیع شهادت نایل شد.
مزارش در شهرک مدرس بویین زهرا قرار دارد.
او اولین شهید مدافع حرم استان قزوین به شمار می آید.
🌹 *شادی روحش صلوات🌹*
*اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم*
🌤️ *اللهم عجل لولیک الفرج*🌤️
*﷽*
سلام دوستان
آغاز میکنیم چله توسل به شهدا
🌀 * سی و سومین روز توسل*
❤️ شهید پاسدار رسول پورمراد❤️
🎁 *بسته هدیه به شهید بزرگوار
۱ _ فاتحه
۲ _ آیت الکرسی
۳ _ سلام بر امام حسین علیه السلام
۴ _ ۱۴ صلوات
ان شاءالله مورد شفاعت شهید واقع شوید
❤صلوات برای سلامتی مولا جانم یادتون نره❤
💠🔹💠🔹💠🔹💠
رمان"فرشته ای برای نجات"
#پارت_ هشتاد و ششم
ماشینو بردم بیرون و عینک آفتابیمو به چشمام زدم.
از تو داشبورد عینک آفتابی که ساسان واسه خودش گذاشته بود برداشتم و گرفتم طرف شهرزاد
--هم چشمتون اذیت نمیشه هم شناخته نمیشیم.
عینکو گرفت و به چشماش زد.....
با اینکه یاسر گفت از جنوب برم اما ترجیحاً شمال شهر رو انتخاب کردم و تغییر مسیر دادم
جلو یه پاساژ ماشینو پارک کردم.
--خانم وصال میشه خواهش کنم تعارف رو بزارید کنار و از هر لباسی خوشتون اومد بگید؟
گونه هاش رنگ به رنگ شد.
ادامه دادم
--و خجالت رو هم بزارید کنار؟
با صدای ارومی گفت
--چشم.
خواستم در ماشینو باز کنم که موبایلم زنگ خورد
--الو؟
--الو و؟ اخه من چی بگم به تو حامد؟
خنده ارومی کردم
--واسه اینکه اومدم بالاشهر؟
--مگه نگفتم برو پایین شهر؟
--آخه اونجا زیاد مغازه و اینا نیست میدونی؟!
--آره جون خودت. آقا میخواد جا باکلاس بره میگه اونجا مغازه نیست.
خندیدم
--خب حالا انقدر نخند.
خواستی پیاده شی اون عینکتو بردار جناب دانشمند.
با تعجب گفتم
--کجایی تو؟
--دقیقاً اون طرف خیابون.
--حالا چرا تورو فرستادن؟
--کسی من رو نفرستاد خودم اومدم یه وقت باغ گل به آب ندی.
جدی شد و گفت
--حامد خیلی مراقب باش! هواست از شهرزاد پرت نشه!
--باشه حواسم هست. فعلا.
عینکمو برداشتم
--شرمنده معطل شدین.
--خواهش میکنم من شرمندم.
عینکش رو برداشت و داد به من
--اگه دیگه نیاز نیست اینم بگیرید..........
با فاصله اما کنار هم دیگه توی پاساژ قدم میزدیم و شهرزاد با دقت به لباسایی که تن مانکنا بود نگاه میکرد.
نگاهش روی یه مانتو جلوباز به رنگ آبی کاربنی خیره موند و لبخند ظریفی روی لباش نشست.
--از این خوشتون اومده؟
چشمشو از مانتو گرفت و نفسش رو صدادار بیرون داد
--نه من نمیتونم از این مدل لباسا بپوشم.
کنجکاو گفتم
--بخاطر اینکه چادر دارین؟
خجالت زده گفت
--بله.
--خب میتونید توی باغ بپوشید.
--خرید اضافی میشه.
--باشه هرجور راحتین.
از جلوی اون مغازه گذشتیم و داشتیم قدم زنان راه میرفتیم صداش زدم
--خانم وصال؟
--بله.
--از اینکه چادری شدین ناراضی هستین؟
--نه من خودم چادر رو انتخاب کردم و راضیم.
متفکر گفتم
--که اینطور.
چشمم خورد به یه مانتو دکمه دار گلبهی که طرح دوخت جالبی داشت و سر آستیناش کش دار بود و گلدوزی شده بود.
--از این خوشتون اومده؟
--من اره اما نظر خودتون مهمه.
--به نظر منم قشنگه.
رفتیم تو مغازه و شهرزاد مشخصات مانتو رو به فروشنده گفت و اونم مانتو رو آورد.
رفت پرو و چند دقیقه بعد خانم فروشنده رو صدا زد.
با صدای تعریف و تمجیدای فروشنده کنجکاویم گل کرده بود.
چند دقیقه بعد شهرزاد اومد.
--مناسب بود؟
با صدای آرومی گفت
--بله.
روبه روی میز فروشنده ایستادم.
--چقدر تقدیم کنم؟
--قابلی نداره........
از مغازه اومدیم بیرون و داشتم به رنگی که با گلبهی ست بشه فکر میکردم.
رنگ مشکی به نظرم جالب اومد.
--به نظر شما شلوار مشکی با این رنگ ست میشه؟
--نمیدونم.
--میخواید امتحان کنید ضرر نداره.
با رنگ به رنگ شدن گونه هاش دلم لرزید.
رفتیم تو مغازه و یه شلوار مشکی انتخاب کرد
و خریدیم.
بعد از خرید لباس و کفش و روسری و....
داشتیم برمیگشتیم که یه جفت کفش دخترونه اسپرت مشکی گلبهی چشمم رو گرفت.
--از این مدل خوشتون نمیاد؟
به کفشا نگاه کرد و چشماش برق زد.
--یه جفت کفش کافیه.
--اما اینم قشنگه.
به اصرار من اونارو هم خریدیم و از پاساژ اومدیم بیرون.
خریدارو گذاشتم صندوق عقب.
سوار ماشین شدیم و مسیرمو به طرف فروشگاه تغییر دادم.
ماشینو پارک کردم.
--بفرمایید.
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو فروشگاه.
چیزایی که لیست کرده بودم رو از تو قفسه ها برداشتم و گذاشتم تو سبد.
--خب لیست اصلی تموم شد حالا میریم سراغ خریدای....
چشماش پیش قفسه پاستیل و لواشک بود و متوجه حرف من نشد.
صدامو صاف کردم و صداش زدم
--خانم وصال؟
--بله ببخشید چی گفتین؟
--هیچی داشتم میگفتم بریم پاستیل و لواشک هم بخریم.
روبه روی قفسه ی پاستیلا ایستادم.
--شما انتخاب کنید.
--نه اخه من پاستیل زیاد نمیخورم.
پیش خودم گفتم اره جون من!
--به نظر من بخریم بهتره.
برق خاصی به چشماش نشست.
چندتا بسته پاستیل و لواشک برداشت و گذاشت تو سبد.
خریدارو حساب کردم و رفتیم بیرون گذاشتم صندوق عقب و سوار ماشین شدم.
به ساعت نگاه کردم ۱۲ و نیم بود.
--به نظر من بریم نهار بخوریم و بعد من شمارو ببرم خونتون؟
--میشه بگید من در ازای این کارایی که واسم کردین باید چیکار کنم؟
--من این کارارو واسه جبران انجام ندادم.
--آخه هرکس جای شما بود...
حرفشو قطع کردم
--ببخشید وسط حرفتون میپرم اما نه کسی جای منه و نه قراره باشه.
منم دارم وظیفم رو انجام میدم.
--امیدوارم بتونم یه روزی جبران کنم.
سکوت کردم و ماشینو روشن کردم.
جلوی رستوران ماشینو پارک کردم و موبایلم زنگ خورد.............
"حلما"
🚫کپی حرام
❥↬•@Shbeyzaei_313