eitaa logo
⚘شهید‌محمود رضا بیضایی⚘
973 دنبال‌کننده
16.5هزار عکس
6.8هزار ویدیو
16 فایل
‹بِسـم‌ِرَب‌ِّالحُسَـیْن🌱› صلی‌اللّٰـه‌علیک‌ِیـٰافاطمـةالزهـرا♥𐇵!' . «امام‌زمـان(عجل‌اللّٰه)امروزسرباز باهـوش‌وپـای‌کارمی‌خواهند؛ آدمی‌که‌شجـاع‌ومردمیدان‌باشـد.» #شـهیدبیضائی🎙!" . ◞پشت‌سنگر: @etlaeatkanal
مشاهده در ایتا
دانلود
⚘شهید‌محمود رضا بیضایی⚘
#تو_شهید_نمیشوی📚 قسمت هفتادم🌱 | رفتنش فاش شده بود | این اواخر اگر کسی حواسش جمع بود،می توانست بف
📚 قسمت هفتاد و یکم🌱 | نگذار کار بزرگم را خراب کنند | بار آخری که در اسلامشهر دیدمش،نگران بود که بعد از شهادتش کسی شماتتی بکند؛به ویژه در حق رهبر عزیز انقلاب.می گفت:((می ترسم بعد از ما پشت سر آقا حرفی زده شود.)) محمودرضا خیلی هوشیار بود.فکر همه جای بعد از شهادتش را کرده بود.جنس نگرانیش را می دانستم.نگران این بود که مثل زمان جنگ،کسانی بگویند که جواب خون این جوان‌ها را چه کسی می دهد و از این حرف‌ها.نمی‌دانستم در برابر حرفش چه باید بگویم. گفتم:((این طوری فکر نکن‌.مطمئن باش چنین اتفاقی نمی‌افتد.))وقتی این را گفتم برگشت گفت:((من می‌خواهم کار بزرگی انجام بدهم.نباید حرفی زده شود که ارزش آن را پایین بیاورد.)) چیزی پیدا نکردم در جواب حرفش بگویم.بی اختیار گفتم:((خون شهدای ما مثل خون سیدالشهداء عَلَیهِ السَّلام است.صاحبش خداست. خدا نمی گذارد چنین اتفاقاتی بیفتد.)) گفت:((به هیچ کس اجازه نده پشت سر آقا حرف بزند.))خودش این طور بود.دیده بودم که وقتی کسی حرف نامربوطی درباره ی آقا می‌زد،اخم هایش می رفت توی هم.اگر با بحث می توانست جواب طرف را بدهد،جواب می‌داد و اگر می‌دید طرف ادامه می‌دهد،بلند می شد و می‌رفت. @Shbeyzaei_313
هدایت شده از پله پله تا شهادت🌹
[•••♥️🌿•••] مےگویند: ڪه‌این‌همہ‌بیقرارۍ‌زِ‌چیست؟!👊🏿 نمیدانند‌ڪہ یڪ‌لحظہ‌دورےاش‌مرا‌آشوب‌میڪند🕯🌿 لحظہ‌اےباˢʰᵒʰᵃᵈᵃ•••❥︎
هدایت شده از E.hasanian
سـلام‌ممـبـر‌هاۍ‌توخونـه‌؛😂👊🏿 قـول‌بدین‌که‌حرفای‌ادمیـن‌یادتـون‌بمونـه…!!!😅♥️ خـب‌خـب‌از‌اتـاق‌فـرمـان‌میگن‌کـه‌بـسہ‌...😐 بریم‌سر‌اصل‌مطلب🤕 〰〰〰〰〰〰 منبعِ باکیفیت ترین پروفایل و استوری[😎🗞] ¦⇠••📿🖇• ¦⇠••📡💣• ¦⇠••🔒♥️• 👊🏿https://eitaa.com/joinchat/2453667916C352148856c بفرمائید باقدوم‌سبزتان‌زینت‌بخش‌ڪانال‌ما‌باشید🌿😂
🌚✨ خاطری‌گرنظرم‌هست همه‌خوبی‌توست حسرتی‌گربه‌دلم‌هست همان‌دوری‌توست 🌙 •°• خب‌دوستان!🙂♥️ خوب‌یابد... دفترامروزهم‌بسته‌شد😊🌿 به‌امیدفردایی‌زیباترازامروز🌈🌼🤲🏻 شبتون‌حسینی‌رفقا:)💚🌱 با ۅضۅ💎 بۍگناه📿 یاعلی✋🏼😴 ↓ ❥↬•| @Shbeyzaei_313
سلامی به گرمای نگاه محمودرضا 😍🌱 اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا... 🍂🌻 آغاز صبحی دیگر با ذکر صلوات... 🌼✨ ♥️|@mahmoodreza_beizayi
🌺ذکر روز سه شنبه🌺 ❄️یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِین❄️ ⚡️ای مهربان‌ترین مهربانان⚡️ ذکر روز سه‌شنبه به اسم علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد است. روایت شده در این روز زیارت این سه امام خوانده شود. ذکر روز سه شنبه موجب روا شدن حاجات می‌شود⭐️⛄️ 🌹 🌼 ♥️|@mahmoodreza_beizayi
🦋⃟📸 #قرار_عاشقی #سلام_ارباب_دلم #حسین_جانم💖 ‏نوشتہ‌بود: وَاِنَّ‌مَعَ‌العُسرِیُسریٰ یعنے اگھ‌خدانعمت‌سختے‌روداده، بہ‌همراهش‌ امام‌حسین‌روهم‌دادھ(: #جانم‌‌امام‌حسینم♥️ #صبحتون_حسینے🌙
♥️| •|شهید سیدمرتضے آوینے|• حزب الهی بودن را با تمام تراژدی هایش دوست دارم... مسخره ات بکنند انتقاد است جواب اگر بدهے بے جنبه اے! 💌🦋|
. . . بعد نماز هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد شروع کردم کتاب خوندن ساعت نزدیک ۹ بود رفتم پایین مامان تو آشپزخونه بود حلما_صبح بخیر😏 مامان_صبحت بخیر عزیزم چه زود پاشدی حلما_اوهوم خوابم نبرد دیگه مامان_حلما صبحونتو بخور برو دنبال کارات حلما_چه کاری😕😕😕 مامان_بابات اجازه داد توام بری صبحم گفت بگم بری دنبال پاسپورتت ان شاالله که آماده شه زود حلما_چیییییییی بابا راضی شد شوخی میکنی مامان🙁🙁 مامان_نه عزیزم جدی میگم نمیدونم چی شد صبح بابات نظرش عوض شد گفت بری حلما_وای وای😭😭😭 قربونت برم منننننننن چه خبر خوووووبی من برم آماده بشم برم دنبال پاسپورتم مامان_عزیزم بیا اول یچیزی بخور ضعف نکنی بعد میری عجله نکن حلما_😍☺️باشه.دیر نشه یه وقت مامان_نمیشه نگران نباش اگه قسمتت باشه همه چیز جور میشه😊 حلما_اوهوم😘 صبحونمو خوردم سری آماده شدم چادرمم سر کردم رفتم مدارکمو برداشتم و راه افتادم مامان گفت حسین گفته اگه اونجا مشکلی پیش اومد بهش زنگ بزنم پلیس +10تقریبا دوتا چهارراه بالاتر از خونمون بود تاکسی گرفتم ۵دقیقه بعد رسیدم حدوده نیم ساعت کارام طول کشید فکر میکردم مدارکم کامل نباشه ولی اینطور نبود اقاهه گفت تا48ساعت دیگه براتون میفرستیم ازاونجا اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد حسین بود _جووونم داداشی حسین_سلام خواهر گلم خوبیی کجای _خوبمم اومده بودم دنبال کارای پاسپورتم حسین_خب درست شد؟چیکار کردی _اره گفت تا 48ساعت دیگه میفرستیم براتون حسین_جدیی؟؟😳 _اوهوم😐انقدر تعجب داشت؟ حسین_نمیدونم اخه دوست مامان جون قرار بود بیاد رفت دنبال پاسپورتش گفتن تا 15روز دیگه شاید آماده بشه اون بنده خدام نرسید ثبت نام کنه کلا کنسل شد رفتنش.. یه جا خالی شد فکر کنم قسمت خودته حلما_وای خدا مگه مییشه😢 حسین من دیشب یه خوابی دیدم که چند وقت پیشم دیده بودم یادم بنداز اومدی خونه برات تعریف کنم حسین_باشه خواهری خیره ان شاالله... _میری خونه الان؟ حلما_اوهوم 😊 حسین_باشه مراقب خودت باش. کاری نداری؟ _نه داداشم خدافظییی حسین_یاعلی تو مسیر خونه به حرفای حسین ،به خوابی که دوباردیدم فکر میکردم به حسی که یه مدته اومده سراغم باورنکردنیه . . _مامان من اومدمممم سلام مامان_سلام دخترم چیشد کارات درست شد؟ حلما_اوهوم خیلس راحت همه چی جور شد مامان_طلبیده شدی مادر . . . امشب شبه دهمِ محرم بود امشب با یه حس و حال جدیدی دارم میرم هیت حسی که با همه این شبا فرق داره انگار تازه دارم امام حسین رو میشناسم منو با تمام بدیام دعوت کرده اونم زمانی که اصلا فکرشو نمیکردم بخاطر این لطف تصمیم دارم یه تغییراتی تو زندگیم ایجاد کنم... . ‌. ادامه دارد... 🌸🍃🌸🍃🌸🍃 نویسنده:
. . . امشب هم مثلِ شب های گذشته حسو حال خوبی داشتم به زینب گفتم احتمالا منم برم کربلا کلی خوشحال شد اخره شب که برگشتیم خونه یادم افتاد میخواستم خوابمو برای حسین تعریف کنم رفتم جلو دراتاقش _داداشییی اجازه هست؟ حسین_بیاتو حلمایی _حالا که نمیخوای بخوابی؟ حسین_نه خواهری _خو من چند وقت پیش یه خوابی دیدم فکرکنم شبای اول محرم بود دوباره دیشب همون خوابو دیدم دمه سحر حسین_چی بود خوابت؟ _یجایه ناااشنا گم شده بودم تنها بودم اما یه صداهایی بهم میگفت اینجا کسی گم نمیشه آروم میشدم میرفتم سمت نور تو خواب میدونستم اسم اون مکان چیه اما بیدار که شدم هر چقدر فکرکردم اسمشو یادم نیومد😢 حسین_چقدر عجیب شاید اونجا همونجایی که قراره بریم😍 _کربلا؟ حسین_اره با توضیحاتی که دادی من تصورم اینه سمت نور.. جایی که کسی گم نمیشه... آرامش.. همه اینا اونم دقیقا تو زمانی که تو میری هیت و داری اماده سفرمیشی... انشاالله خیره خواهرجان😍❤️ حلما_نمیدونم شاید همینطوره.. دقیقا چه روزی قراره بریم؟ حسین_هفته بعد این موقه اونجایم. زمان دقیق حرکتو هنوز نگفتن ولی کمتر از ۷روز دیگه رااهی میشیم حلما_وای چه خووب😍 من کم کم وسیله هامو جمع کنم برم دیگه کاری نداره باهام؟ حسین_نه خواهری شبت اروم😘 حلما_شبت بخیر❤️ . . . این سفر همه فکرمو مشغول کرده من معمولا خیلی سفر های مذهبی دوست ندارم ولی برای این سفر حس خیلی خوبه دارم و بشدت مشتاقشم چند روزی بود از فضای مجاری غافل بودم برم یه سر تلگرام ببینم چه خبر... بچه ها کلی سراغمو گرفته بودن و گله کردن ازم که نیستی و کم پیدایی برام جالب بود که سراغ سپیده رو از من میگرفتن انگار یه مدته خبری ازش ندارن راستش نگران شدم یهو یه حس بدی بهم دست داد با وجود همه ی اتفاق هایی که افتاده تصمیم گرفتم یه زنگ بهش بزنم ولی گوشیش خاموش بود بیشتر نگران شدم یعنی چی شده؟ از کارای گذشتش به باباش گفتن؟ چقدر به این دختر گفتم تو دوستی هات دقت کن چقدر گفتم نکن این آدم داد میزنه به تو نمیخوره گوش نکرد که نکرد پسره انگار جادوش کرده بود با محبت های دروغیش سپیده رو خر میکرد بعد همه اون اتفاق هایی که افتاد سپیده به جای اینکه آدم بشه بد شد از کنترل خارج شد اووووف فکر کردن به این چیزا هم اعصابم رو خورد میکنه سعی کردم فکرمو با چیزای دیگه مشغول کنم دیر تر دوباره بهش زنگ میزم . . . ادامه دارد... 🌸🍃🌸🍃🌸🍃
. . . نفهمیدم کی خوابم برد صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم سپیده بود _سلام سپیده خانم خوبیی سپیده_سلام حلما جون ممنون تو خوبی 😘 _قربونت دیشب زنگ زدم خاموش. بودی چرا سپیده_ چیشده یاد من افتادی؟ فکر میکردم دیگه برات مهم نیستم و میخوای دوستیمونو تموم کنی!! _ عه خب قبول کن کارات درست نبود سپیده سپیده_ قبول اشتباه کردم ولی قبول کن تو هم خیلی بد برخورد کردی این همه سال دوستی خیلی راحت گذاشتی کنار _ ای بابا منم روحیه خوبی نداشتم اون زمان خب حالا بگذریم کم پیدا شدی بچه ها سراغتو میگرفتن! سپیده_ میخوام صد سال سیاه نگیرن😒😭 بگو سپیده مرد اینا رو گفت و با صدای بلند زد زیر گریه خیلی نگران شدم سپیده دختر قوی بود به این راحتی ها گریه نمیکرد _ سپیده چی شده عزیزم؟؟😢😢 چرا گریه میکنی دختر؟؟ مردم از نگرانی سپیده_ حلما بدبخت شدم دوستی با همین آدما منو بیچاره کرد بابامو بیچاره کرد... با شدت بیشتری زد زیر گریه ای خدا یعنی چیکارش کردن این بچه به این حال و روز افتاده... _ آروم باش سپیده گریه نکن عزیزم سپیده_ حلما کاری کردن بابام سکته میکنه میفهمی؟؟؟😭😭😭 بیچاره باااااباااام معلوم نیست چه چرت و پرت هایی بهش گفتن که قلبش تحمل نکرد حلما دارم آتیش میگیرم من توبه کرده بودم دختر خوبی بشم... چرا آخه؟؟ چیکارشون کرده بودم که بدبختم کردن؟؟؟ پای تلفن خشکم زد نمیدونستم چی بگم دلم خیلی برای خودش و باباش سوخت سپیده عاشق باباش بود شاید شیطون و سرکش بود ولی پدرشو میپرستید سپیده_ مامانم تو روم نگاه نمیکنه دیگه😔😢 چند روزه صدای بابامو نشنیدم خدا منو بکشه _ عه این چه حرفیه دختر الان حال پدرت چطوره؟ سپیده_ خطر رفع شده ولی هنوز بیمارستانه... _ من مطمینم خیلی زود حالش خوب میشه دیگه گریه نکن عزیزم میگذره همه ی اینا خدا اون بالا جای حق نشسته همه چی درست میشه سپیده_امیدوارم😔 . . . ادامه دارد... 🌸🍃🌸🍃🌸🍃 نویسنده: