رمان زیبا وهیجانی 🍃فدای بانوی دمشق 🍃
#پارت22
منو فاطمه داشتیم خرید میکردیم که یهو دوتا آقا اومدن جلومون رو گرفتن😳😥
_به به عجب خانمایی😍شارمین ببین😍
"آره خیلی جذابن 😏
+بفرمایید آقا مزاحم نشید 😒
_عه خوشگله بودی حالا
میخواستم برم که چادرمو کشید
میخواستم بزنم توی گوشش که دیدم پرت شد اونور 😳
با تعجب به کنارم نگاه کردم
یاخدا محمدحسینه 😱
باید از اینجا ببرمش وگرنه اوضاع خراب میشه😰
_مردیکه خودت ناموس نداری که مزاحم ناموس مردم میشی😡🤬
بعد از یک کتک کاری مفصل محمدحسین رو بالاخره تونستم جدا کنم و ببرمش اونور😓
_داداشی خوبی؟ 😭
+خوبم قربونت برم، گریه نکن که میرم خفش میکنم😡
بخدا میکشمش😡مردیکه....
استعفرالله😡
_داداشی از بینیت داره خون میاد😢
وای از لبتم داره میاد😭
*بفرمایید
فاطمه بود دستمالی گرفته بود جلوی محمدحسین
_اهم داداش جان حواست کجاست🙄😅
+جان؟ هیچی هیچی 🙄🙄
فاطمه سرخ شد و رفت یک بطری آب بخره😂(درکش میکنم🤣)
بعد از خرید رفتیم پارک چون بستنی مهمون آقا علیرضا بودیم😃
تقریبا همه چیز خریده بودیم 😉
من و فاطمه رفتیم خونه ی آسیه که ساکش رو ببندیم بعدم بریم خونه که برای فردا آماده بشیم 😀🌺
یک روز قبل رفتیم که عاقد و.... رو ردیف کنیم😉😊
صبح روز بعد منو فاطمه رفتیم درب اتاقی که آسیه اونجا بود😜
_عروس خانم بیا دیگه همه منتظرن🤦♀
+اومدم اومدم
وای خدای من چه فرشته ای شده بود😍😍
گونهاش رو بوسیدم
_فدات شم چه خوشگل شدیییی😍
همینه که اقاعلیرضا عاشقت شده😂
+باشه باشه جلو مردم بیا بریم آبرومو بردی😌😅
رفتیم مسجد جمکران و نشستن پای سفره ی عقد😍
عروس خانم برای بار سوم عرض میکنم بنده وکیلم؟ 😊
_با اجازه از امام زمان و بزرگترا 🌸بله🌸
همزمان صدای دست و تبریک ها بلند شد😄
ای جان آسیه جونم که از بچگی با هم بودیم عروس شد😍😍😇
_مبارررک باشه آبجی جونم😍😍پسردایی مبارکت باشه حقا که خانوم خوبی داری 😉😅😂
بعد از مراسم عقد علیرضا و آسیه باهم اولین نماز مشترک زندگیشونو خوندن😍☺️
قرار بود دوهفته ی دیگه عروسی باشه و ما کلی کار داشتیم 😥
ولی خیلی باحال بود انصافا😂
ادامه دارد.... 😍
🌸به قلم سیده بیضایی🌸
‼️کپی با ذکر نام نویسنده وایدی کانال ازاد‼️