رمان زیبا وهیجانی 🍃فدای بانوی دمشق 🍃
#پارت_53
سیده:
هیی🖤
بخاطر بارداری اسیه، نمیتونیم آسیه رو باخودمون ببریم☹️
ای جان قراره خاله بشم😍
آسیه زنگ زد
_سلاااام مامان نی نیا😍😂
+سلام گلم 😅
آبجی میگم که خبر باردار شدنمو به مامان و بابا گفتم😍🙄
_وای 😂😍😍
واکنششون چی بود😂
+خییلی خوشحال شدن واسه امشبم مهمونی گرفتن به خاطر همین مناسبت😂😂
_به معلومه خیلی خوش قدمن 😍😂
راستی آسیه چند ماهه بودن امروز که پرسیدی؟
+2ماهه😍
زینب باورم نمیشه قراره مامان بشم😍
یعنی بچه ی منو علیرضا
پسری که یه روزی آرزوم بود بیاد خواستگاریم
الان قراره بچه دار بشیم😍
_من فدات بشم😍
خدا صدای دعاهاتو شنیده 😉
منم خیلی خوشحالم قراره خاله بشم🤩
آسی میخوای اسمشونو چی بزاری؟
+اتفاقا همین الان داشتم با علیرضا اسم انتخاب میکردم😂🙄
اگه دوتا دختر باشن میزاریم کوثر و رقیه
اگه پسر باشن علی و مهدی
اگه یکی پسر باشه یکی دختر میزاریم رقیه و مهدی
قشنگه؟ 😍
_خیلی قشنگه😍😍خیلی خیلی 😍
+زینب امشب علیرضا میخواد گوسفند گربونی کنه زودتر بیا که من تنهام
_چشم چشم 😍
+زینب قضیه آلمان رو چیکار کنیم؟
_من روش فکر کردم تصمیم سختی گرفتم ولی جز این راهی نداریم
من و فاطمه. میریم ولی تو نیا چون واسه بچه هات و خودت سخته
ایشالا ما از اونجا باهات در ارتباطیم😉
+باشه مشکلی نداره ایشالا بعدا که بچه هام بزرگتر بشن دوباره میریم😉
تلفن رو قطع کردم و دویدم پایین🏃♀
در حال دویدن بودم که صدای نعره ی محمدحسین اومد که داد زد
یواااااش میووووفتییییی
خنده ی بلند بالایی سر دادم و 5تا پله ی آخر پریدم🙄😂
نزدیک بود با ما برم تو زمین که خدا رحم کرد😂
ماااماااان بااااباااا
مامان و بابا از آشپزخانه اومدن بیرون
_چی شده؟ 😱
+مامان بابا یه خبر باحاللللل😍
همون موقع محمد حسین اومد پایین فاطمه هم اومد😳
تازگیا فاطمه خبر نمیده که میاد🤨
محمدحسین گفت:اون چه خبریه که عین کلاغ بالا پایین میپری🤨
همشون نگاهشون به من بود که با جیغ گفتم علیرضا باباشدههه😍آسیه باردارهه🤩
دو قلووووو😃
کل خونه رفت رو هوا
منم میخندیدم😂😆
فاطمه اومد گفت
وای نامرد برای چی به من نگفتین؟
_هنوز من باهاش رفتم سونوگرافی دیروز😛
به تو هم نگفتم 😛😛😛😛
فاطمه جوش آورد و حمله ور شد سمتم
خوش شانس بودم که در حیاط رو مامان باز گذاشته بود که هوای خونه عوض بشه 😂
8پله رو پریدم پایین که فاطمه جیغ زد😂
محمد حسین از شانس بدم تو حیاط بود داشت وضو میگرفت
داد زد
زینببببببببببببب
منم براش زبون در اوردم و به سمت ته باغ فرار کردم 🏃♀
متاسفانه همیشه فاطمه تو مسابقه دو مدرسه ازم میبرد و راحت میتونست بگیرتم😂
من جیغ میزدم که مامان و بابا میخندین و محمد حسینم با داد به فاطمه گفت
بگیرتش تا منم بیام دوتایی بریزیم سرش
این به معنای قتل من بود👀😬🤒
بالاخره فاطمه منو گرفت
همون موقع محمدحسینم خودشو با دو رسوند بهمون
من چسبیده با دیوار باغ بودم اون دوتا هم جلوم با این قیافه🤨🤨🤨🤨
فاطمه قلقلک میداد محمدحسینم همکاری میکرد
آخرم که منو ول کردن من از شدت خنده رو زمین دراز کشیدم و نمیتونستم بلند بشم🤣
توبه هم نمیکردم😂
جیغ زدم
تاااازه امشب عمو مرتضی مهمونی گرفته مارم دعوت کرده 😂😍
آسی گفت منو فاطمه زودتر بریم که میخوان گوسفند گربونی کنن😍😜
ادامه دارد... 😍
🌸به قلم سیده بیضایی🌸
‼️کپی باذکر نام نویسنده و آیدی کانال آزاد‼️