eitaa logo
شهید‌محمود رضا بیضایی
958 دنبال‌کننده
17.8هزار عکس
7.8هزار ویدیو
23 فایل
‹بِسـم‌ِرَب‌ِّالحُسَـیْن🌱› صلی‌اللّٰـه‌علیک‌ِیـٰافاطمـةالزهـرا♥𐇵!' . «امام‌زمـان(عجل‌اللّٰه)امروزسرباز باهـوش‌وپـای‌کارمی‌خواهند؛ آدمی‌که‌شجـاع‌ومردمیدان‌باشـد.» #شـهیدبیضائی🎙!" . ◞پشت‌سنگر: @etlaeatkanal
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان زیبا وهیجانی 🍃فدای بانوی دمشق 🍃 سیده: هیی🖤 بخاطر بارداری اسیه، نمیتونیم آسیه رو باخودمون ببریم☹️ ای جان قراره خاله بشم😍 آسیه زنگ زد _سلاااام مامان نی نیا😍😂 +سلام گلم 😅 آبجی میگم که خبر باردار شدنمو به مامان و بابا گفتم😍🙄 _وای 😂😍😍 واکنششون چی بود😂 +خییلی خوشحال شدن واسه امشبم مهمونی گرفتن به خاطر همین مناسبت😂😂 _به معلومه خیلی خوش قدمن 😍😂 راستی آسیه چند ماهه بودن امروز که پرسیدی؟ +2ماهه😍 زینب باورم نمیشه قراره مامان بشم😍 یعنی بچه ی منو علیرضا پسری که یه روزی آرزوم بود بیاد خواستگاریم الان قراره بچه دار بشیم😍 _من فدات بشم😍 خدا صدای دعاهاتو شنیده 😉 منم خیلی خوشحالم قراره خاله بشم🤩 آسی میخوای اسمشونو چی بزاری؟ +اتفاقا همین الان داشتم با علیرضا اسم انتخاب میکردم😂🙄 اگه دوتا دختر باشن میزاریم کوثر و رقیه اگه پسر باشن علی و مهدی اگه یکی پسر باشه یکی دختر میزاریم رقیه و مهدی قشنگه؟ 😍 _خیلی قشنگه😍😍خیلی خیلی 😍 +زینب امشب علیرضا میخواد گوسفند گربونی کنه زودتر بیا که من تنهام _چشم چشم 😍 +زینب قضیه آلمان رو چیکار کنیم؟ _من روش فکر کردم تصمیم سختی گرفتم ولی جز این راهی نداریم من و فاطمه. میریم ولی تو نیا چون واسه بچه هات و خودت سخته ایشالا ما از اونجا باهات در ارتباطیم😉 +باشه مشکلی نداره ایشالا بعدا که بچه هام بزرگتر بشن دوباره میریم😉 تلفن رو قطع کردم و دویدم پایین🏃‍♀ در حال دویدن بودم که صدای نعره ی محمدحسین اومد که داد زد یواااااش میووووفتییییی خنده ی بلند بالایی سر دادم و 5تا پله ی آخر پریدم🙄😂 نزدیک بود با ما برم تو زمین که خدا رحم کرد😂 ماااماااان بااااباااا مامان و بابا از آشپزخانه اومدن بیرون _چی شده؟ 😱 +مامان بابا یه خبر باحاللللل😍 همون موقع محمد حسین اومد پایین فاطمه هم اومد😳 تازگیا فاطمه خبر نمیده که میاد🤨 محمدحسین گفت:اون چه خبریه که عین کلاغ بالا پایین میپری🤨 همشون نگاهشون به من بود که با جیغ گفتم علیرضا باباشدههه😍آسیه باردارهه🤩 دو قلووووو😃 کل خونه رفت رو هوا منم میخندیدم😂😆 فاطمه اومد گفت وای نامرد برای چی به من نگفتین؟ _هنوز من باهاش رفتم سونوگرافی دیروز😛 به تو هم نگفتم 😛😛😛😛 فاطمه جوش آورد و حمله ور شد سمتم خوش شانس بودم که در حیاط رو مامان باز گذاشته بود که هوای خونه عوض بشه 😂 8پله رو پریدم پایین که فاطمه جیغ زد😂 محمد حسین از شانس بدم تو حیاط بود داشت وضو میگرفت داد زد زینببببببببببببب منم براش زبون در اوردم و به سمت ته باغ فرار کردم 🏃‍♀ متاسفانه همیشه فاطمه تو مسابقه دو مدرسه ازم می‌برد و راحت میتونست بگیرتم😂 من جیغ میزدم که مامان و بابا میخندین و محمد حسینم با داد به فاطمه گفت بگیرتش تا منم بیام دوتایی بریزیم سرش این به معنای قتل من بود👀😬🤒 بالاخره فاطمه منو گرفت همون موقع محمدحسینم خودشو با دو رسوند بهمون من چسبیده با دیوار باغ بودم اون دوتا هم جلوم با این قیافه🤨🤨🤨🤨 فاطمه قلقلک میداد محمدحسینم همکاری می‌کرد آخرم که منو ول کردن من از شدت خنده رو زمین دراز کشیدم و نمیتونستم بلند بشم🤣 توبه هم نمیکردم😂 جیغ زدم تاااازه امشب عمو مرتضی مهمونی گرفته مارم دعوت کرده 😂😍 آسی گفت منو فاطمه زودتر بریم که میخوان گوسفند گربونی کنن😍😜 ادامه دارد... 😍 🌸به قلم سیده بیضایی🌸 ‼️کپی باذکر نام نویسنده و آی‌دی کانال آزاد‼️