رمان زیبا وهیجانی 🍃فدای بانوی دمشق 🍃
#پارت_55
امروز ساعت 18 عروسی داداشه😍
دلم براش تنگ میشه 😭😍
رفتم دنبال مامان جون و آسیه و رفتیم آرایشگاه
فاطمه از قبل اونجا بود چون کارش طول میکشه
وارد آرایشگاه شدم وبا صدای تقریبا بلند گفتم سلاااااااام
آرایشگر رفیقمه واسه همین اومدیم اینجا
نشسم و شروع کرد به آرایش کردن
_ملیحه جان لطفا ملیح آرایش کن..
میخواستم ادامه بدم که گفت
+عزیزجان من دیگه بهت عادت کردم میدونم چجوری بکنم که مورد پسند قرار بگیره😉
راستی سیده تو نمیخوای عروس شی؟
_فدای تو از بس زحمت دادم بهت، عادت کردی
نه نمیخوام 😂
دیگه چیزی نگفت و شروع کرد به آرایش
🌸
محمدحسین :
به به امشب عروسیمه😍😂
به گفته ی سیده زن ذلیلِ بدبخت😂
رفتم یکم موها و ریشمو مرتب کنن🌸
که بعدش برم دنبال عروس خانم
اصغر داداش لطفا شیک بزن یکم متفاوت 😉
_به روی چشم آق سید
به به عجب ترکیبی😍😉
_فدای دستت داش عجب خوب زدی
+قربونت 😉
کت و شلوارمو پوشیدم و حرکت کردم سمت آرایشگاه
صدای آهنگو یکم بیشتر کردم👀🕺😂
_🌸
زینب :
با صدای بوق ماشین فهمیدم محمدحسین اومده
عروس خانوم رو بردیم دم در و با جیغ و سوت و دست همراهیش کردیم
رسیدیم تالار
صدای آهنگ بلند بلند بود
همه هم اومده بودن
با اومدن عروس داماد صدای دست و جیغا بلند شد😂😜
همه یکی یکی میرفتن تبریک میگفتن
اون شب با تمام سوتی ها و خنده ها و گریه هاش تموم شد
امشب شبی ست که داداشم رفت از پیشم😭🖤
ولی خب منکه ول کنیشون نیستم😂
تازه از این به بعد خواهرشوهر بازی در میارم 😂
دفترمو در اوردم و شروع کردم به نوشتن
امروز رفتیم آرایشگاه ملیحه جون و بعدش رفتیم تالار
عروسی با گریه های من گذشت🙄
البته خنده ها و شوخی هامم بود😂که کل تالار میرفت رو هوا 😂🙈
امشب شبیه که داداشم رفت خونه ی خودش💔
فردا صبح که بیدار بشم دیگه داداش اینجا نیست که اذیتش کنم 😭😭
دیگه نمیخوام ادامه بدم....
من الانم دارم گریه میکنم
دوری از محمدحسین خییییلی سخته🖤
چقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها
تویی که نقطه ی پایان اضطراب منی
صبح بازم پر انرژی بیدار شدم😂
کلا عادت ندارم غصه بخورم
امروز میخوام برم خونه ی عزیز جووون😃
از اول صبح شروع کردم به خوشگل کردن و تیپ زدن😅
ادامه دارد... 😍
🌸به قلم سیده بیضایی🌸
‼️کپی با ذکر نام نویسنده و آیدی کانال آزاد‼️