🌸 #داستانک / #لیلی و #مجنون
روزی #مجنون در مسجدی در حال نماز بود.
نمازش که تمام شد؛ دی ری رینگ، دی ری رینگ، ...( #لیلی زنگ زد.)
+ بله؟
- یعنی چی "بله؟"؟
+ چی "یعنی چی بله؟"؟
- "بله؟" داره؟
+ پس چی داره؟
- "جااااانم." داره.
+ آها؛ از اون لحاظ.
- بله؛ از همون لحاظ.
+ خب؛ حالا بله؟
- جااااااانم.
+ آهااااا؛ جااااااانم؟
- هیچی تو خونه نداریم هاااااااا.
+ خُب؟
- خُب به جمالت.
+ منظورم اینه که خودت هر چی لازم داری از #برکت خرید کن دیگه.
- من گوشیم هنگ کرده.
+ خُب؟
- خُب به جمالت.
+ یعنی خُب حالا من باید چه کار کنم؟
- خودت این لیستی که بهت میدم رو ثبت سفارش کن.
+ چشم.
- چشمِ خالی؟
+ چشششششم عزییییزم.
- آفرین؛ حالا شدی مجنون واقعی.
.
مجنون مُهرِشو برداشتو راه افتاد که بره یِ گوشهی مسجد بشینهو به جای تعقیبات نماز سفارشات حضرت لیلی رو از #برکت ثبت سفارش کنه.
.
[🌐 http://basalam.com/barkat]
.
همینطور که میرفت از روی سجادهی شخصی که در حال نماز بود گذشت.
مرد نمازشو شکستو با داد و فریاد گفت: "اووووووی مردک! دیوانهای؟"
+ نه؛ مجنونم.
- چه کار میکنی؟
+ چه کار کردم؟!
- در حال راز و نیاز با خدای خود بودم و تو با عبور خود از روی سجادهام این رشته را بریدی؟
+ اخوی! من فقط #عاشق یک بندهی خدا هستمو تو رو ندیدم، تو عاشق خدایی و منو دیدی!!!
.
🌐 @barkat313