قسم به حیدرتنها...😭
قسم به پهلوی زهرا....😭
قسم به زینب کبری....😭
دیگر بس است جدایی...😭
قسم به سینهٔ پر خون...😭
قسم به محسن پر پر...😭
قسم به بازوی مادر....😭
دیگر بس است جدایی...😭
قسم به کوچه و سیلی....😭
قسم به صورت نیلی.....😭
قسم به دفن شبانه......😭
دیگر بس است جدایی...😭
#دلگویه:ط_حسینی
@bartaren
🖤🖤🖤🖤🖤
#نسل ما نسل ظهور است ؛ اگربرخیزیم
این ستم مطلع نور است ؛اگربرخیزیم
عطر نرگس همه جا آکنده است
موسم جشن وسرور است ؛اگربرخیزیم
داغ دیوار و در و سیلی ومادر بردل
منتقم رأس امور است ؛اگر برخیزیم
گَه به حیله ، راه ظهورش بستند
حفظ ایمان،رمز عبوراست ؛اگربرخیزیم
ای که گفتی، یار ظهورش هستی
وقت چسپاندن نان به تنوراست؛اگربرخیزیم
شاید این جمعه بیاید....شاید ...
مدعی هم به وفوراست ؛اگر برخیزیم
سالها ،منتظر سیصدواندی یاراست
این زمان،گاه حضور است ؛اگر برخیزیم
#شاعر_حسینی
💦🌧💦🌧💦🌧
@bartaren
#از کرونا تا بهشت
#قسمت۹۱ 🎬:
انگار اتومبیلی که خودحضرت سوارشون بودند,داشت دور میزد,بعدش متوجه شدیم به حضرت خبر دادند که تا ما حرکت کردیم به سوی مدینه,یه مشت وهابی تکفیری که ادعای مسلمانی داشتند ودرحقیقت از یهودیهای صهیون هستند,پشت سر حرکت لشکر امام,فرماندار انتخابی حضرت راکشتند وبه خیال خودشون شهر را به تصرف خودشان دراوردند...
همراه حضرت مجددا به سمت مکه برگشتیم,حضرت نقشه ی ماهرانه ای برای غلبه بر دشمن کشیدند که همه را متعجب نمودند,اما امام ماست وعلم وحکمتش متصل به علم الهی است وجای تعجب ندارد...
در کمتراز ساعتی,سران اشوبگران به درک واصل شدند وبقیه ی طرفدارانشان که یک چشمه از مهارت مولا را دیده بودند در لاک خود فرورفتند وبه خانه هایشان پناه بردند وحضرت هم که عطوفتش نشات گرفته از مهربانی خداوندی بود ,به انها امان داد به شرطی که دیگر شورش نکنند وتاکید کرد که واقعه ای را که قرار است درمدینه انجام شود واز طریق دوربین وفیلم و..مخابره میشود را پیگیری نمایند تا به حقیقت اصلی برسند.
حضرت ولی عصر شخصی دیگر را به جای فرماندار شهید مکه گماشت وبا اطمینان از دفع خطر شورشیان مکه دوباره به طرف مدینه حرکت نمودیم....
هنوز نیم ساعتی از حرکتمان نگذشته بود که واقعه ای عجیب رخ داد...انگار در راه برپایی حکومت عدل الهی,باید عجایب پشت عجایب ببینیم...
#ادامه دارد...
🖊به قلم...ط_حسینی..
💦🌧💦🌧💦🌧
@bartaren
#از کرونا تا بهشت
#قسمت۹۲ 🎬:
کاروان نظامی ما همینطور در حرکت بود که نا گاه یک ماشین جنگی که باسرعتی سرسام اور در حرکت بود وپرچم سرخ سفیانی بر روی ان در تلالو بود به طرفمان میامد,چند نفر از افراد لشکر با مهارتی خاص ماشین را متوقف کردند,بعداز توقف ماشین ,از انچه که میدیدم وحشت کردیم,دونفر از افراد سپاه خزیمه بودند که انگار واقعه ای خارق العاده برای انها بوجود امده بود,هردو,از هول وهراس صحنه ای که دیده بودند سرشان طوری به عقب برگشته بود که بیننده را از دیدن همچنین انسانهایی هراس در دل میافتاد.
ابتدا قادر به سخن گفتن نبودند اما بعداز اینکه کمی اب به سرورویشان زدیم ونزد امام بردیمشان,زبان باز کردند واینچنین گفتند:ما سپاه سفیانی درپی جنگ با امام مهدی عج بودیم وبه سمت مکه درحرکت بودیم وخزیمه تمام مارا مطمین میساخت که در این جنگ ما برنده ایم,چون ما از همه طرف حمایت میشدیم وتمام قدرتهای بزرگ دنیا برای پیروزی ما هر نوع امکاناتی که فکرش را بکنید تحت اختیارمان قرار داده بودند با خوشحالی وبه خیال خودمان پیش به سوی پیروزی درحرکت بودیم تا به منطقه ای دربین مکه ومدینه به نام(بیدا)رسیدیم,دراین منطقه همه چی برعکس شد ,ناگهان طوفانی از شن به هوا بلند شد ولرزه های زمین ترسی در دل همه ی سپاه انداخت اول فکر کردیم مورد حمله ی سپاه امام قرارگرفتیم اما بعد از لحظه ای شکافی در دل زمین بوجود امد واین شکاف هی عمیق وعمیق تر شد به طوریکه همه ی سپاه خزیمه در درون این شکاف فرورفت و سپس ان شکاف همانطور که بوجود امده بود ,همانگونه بهم امد واز انهمه سپاه وتجهیزات ده هزارنفری خزیمه ,فقط ما دونفر ماندیم که وضعمان اینچنین است واز ترس دیدن آن صحنه, رویمان برگشته وصورتمان درعقب سرمان قرارگرفته....
در این هنگام حضرت، لبخندی زد وفرمودند:(خسف بیدا)این همان وعده ی خداوند است که محقق شد,فرو رفتن لشکر کفار در دل زمین ,این معجزه ای الهی ست تا معاندان به دعوت حق وحقیقت ما پی ببرند ودست از مبارزه وعناد بردارند وبه این دین مهربان خدا بپیونند..
ودرتمام این لحظات دوربینهای لشکر این صحبتها وواقعه ها را شکار میکردبه تمام دنیا مخابره میکرد تا همه بدانند قراراست کل دنیا زیر لوای اسلام,این دین پراز مهر وعطوفت وعدالت وبرادری ,درآید...
با احساساتی سرشار از امید به مدینه النبی رسیدیم...
نمی دانستیم به کدام سو برویم که حضرت خود, راه را نشانمان داد...
#ادامه دارد....
🖊به قلم...ط_حسینی
💦🌧💦🌧💦🌧
@bartaren
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 صحبتهای شنیدنی سیامک خرمی، رزمی کار و پهلوان ایرانی
⭕️ پخش نوحه و بلند کردن پرچم امام حسین علیهالسلام در هنگام ورود به رینگ
⭕️ ماجرای مبارزه با حریف شیطان پرست
⭕️ پوشیدن لباس با تصویر رهبری بعد از شکست حریف آمریکایی
⭕️ کتک خوردن از داعشیها به خاطر حمایت از مدافعین حرم
@bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
🌨💦🌨💦🌨💦 روایت دلدادگی قسمت ۸۲ 🎬: کاروان کوچک قصه ما ، کاملاً غافلگیر شده بود ،یارعلی با دیدن تیرهای
روایت دلدادگی
قسمت۸۳🎬 :
مردی که به نظر می رسید سردستهٔ راهزنان باشد ، به دور سهراب چرخید و همانطور که قهقه ای بلند سرداده بود گفت : چه شده ای راهزن روی پوشیده ، کشف صورت کردی....چه بر سرت آمده که اینچنین خوار شده ای و از سردستهٔ راهزنان به شکل کشاورزی ساده درآمدی و با اشاره به گاری ادامه داد: و مرکب راهت یک گاری چوبی و همسفرت هم پیرمردی که انگار کر و کور است و شاید هم مجنون و نمی داند چه بر سرش آمده و دیگر همسفرانت هم آنقدر جرأت نداشتند که بمانند با ما رو در رو شوند...
سهراب که از سخنان آن مرد که لحن کلامش بسیار آشنا بود ، گیج شده بود ، بی شک هر که بودند ، سهراب را کاملاً می شناختند و به زندگی قبل او آگاه بودند.
سهراب که طعنه های سوار روبه رویش برایش سخت بود و از طرفی می خواست بداند ، مخاطبش کیست ،شمشیر را در هوا چرخاند و به سمت او یورش برد ، اما در چشم بهم زدنی دیگر راهزنان دور او را گرفتند و آن مرد دوباره قهقه ای زد و گفت : ببین سهراب ، من به جنگ با تو نیامدم ، بلکه مأموریتی دارم که تو را کَت بسته به نزد رئیسم ببرم ، پس الکی خون مردان مرا به هدر نده و سلامت خودت را به خطر نیانداز...
و در این هنگام ، سهراب که سخت مبهوت شده بود ، تمام وجودش خواستار این بود که سر از کار این گروه درآورد گفت : باشد ،من بدون درگیری همراه شما می آیم اما به شرطی که این درویش و بارش را آزاد بگذارید و من هم شمشیرم را به شما نخواهم داد...
مرد روی پوشیده ، گلویی صاف کرد وگفت : شمشیرت مال خودت ، آخر وقتی دستانت بسته باشد ، شمشیر به کارت نمی آید ، اما این پیرمرد و شتر و گاری را که به نظر میرسد کالای چنان با ارزشی هم بارش نیست ،همراه خودمان میبریم ، هر چه رئیس تصمیم گرفت، همان کنیم.
سهراب که مستأصل شده بود ، نگاهی به درویش کرد و نگاهی هم به اطراف انداخت تا شاید نشانه ای از همراهان بی وفایش پیدا کند که هیچ نیافت ....
درویش با همان آرامش همیشگی اش ،نگاهش را به آسمان دوخت و گفت : توکلتُ علی الله.....
و اینچنین شد که سهراب همراه گنجینه ای پنهان و درویش رحیم ، در حلقه ی راهزنان ناشناس ،به جایی نامعلوم روان شدند.
همانطور که راه می پیمودند ، سوار اولی به سهراب نزدیک شد و گفت : واقعاً راز کار تودر چیست؟ آخر هر چه به ذهنم فشار می آورم نمیدانم دلیل همراهی تو با این کاروان شَل و زواردرفته چیست؟
سهراب همانطور که با دستان بسته سوار بر اسب بود و از زیر چشم گاری پیش رویش را می پایید ، گفت : رازی در کار من نیست ، راهزنی که توبه کرده و قصد زیارت کربلا و نجف دارد ، اما راز کار شما در چیست ، صدایت برایم بسیار آشناست ، براستی تو کیستی و رئیست کیست؟
ادامه دارد....
📝 به قلم : ط_حسینی
@bartaren
💦🌨💦🌨💦🌨