فعالیت های اجتماعی
خاطره ۱
🔹 من ورودی هفتاد و شش برق🔌 بودم، مصطفی هفتاد و هفت مهندسی شیمی🧪. هر دو عضو شورای مرکزی بسیج بودیم.
دافعهش کم بود و جاذبه اش زیاد. دامنه دوستانش فراگیر بود. حتی با کسانی که از نظر ظاهر با ما تفاوت داشتند، رابطه داشت. ولی حلقه ی اصلی دوستانش بچههای بسیجی بودند.
بچههای بسیج دانشگاه، علاوه بر عرصهی علمی🔬 تو عرصهی شناخت مسائل سیاسی و موضع گیری صحیح در مواقع حساس هم اعتقاد داشتند باید فعالیت کنند. یکی از این مواقع، انتخابات🗓 بود. با بررسی روزنامههای مختلف🗞 پیش از انقلاب تا زمان حاضر، تغییر و تحولات کاندیداها👨 را ارزیابی می کردند. علت دگرگونی آنها را ریشه یابی میکردند. این کار خیلی به شناخت مخاطب کمک میکرد. مصطفی در این زمینه خیلی وقت🕥 میگذاشت.
خاطره۲
🔹 در جریان فتنه، خیلی ناراحت😔 بود از نپذیرفتن سخنان فصل الخطاب رهبری توسط برخی و اتفاقاتی که باعث به هم خوردن نظم و امنیت کشور شده بود. بالعکس؛ از تظاهرات ۹ دی که میثاقی با آرمان های امام و رهبری و نشانی از ولایتمداری مردم بود، بسیار خوشحال بود و در راهپیمائی شرکت میکرد.
خاطره۳
🔹داشتم رد می شدم. جلوی ساختمان کلاسها توی دانشگاه شریف چشمم افتاد به یک دختر و پسر👫. وضع حجاب دختر خوب نبود. آرام رفتم جلو، تذکر دادم که دختر حجابش🧕 را درست کند و رد شدم. صدای داد و بیداد دختر و پسر🗣 از پشت سرم آمد، داد می زدند که به چه حقی تذکر داده ام. برگشتم و جوابشان را دادم. گفتم شما وضع حجابت بد بود، من هم تذکر دادم. بگو مگویمان بالا گرفت. بچه ها از اتاق بسیج دانشگاه صدایمان را شنیدند و آمدند بیرون. مصطفی هم آمد به دفاع از من. رگ گردنش زده بود بیرون.
🔹«سعید، می شه آرومتر تذکر بدی؟ یک کم ملاطفت🌸 بیشتر خرج کنی؟» گفتم «خودت که می دونی، من آروم تذکر می دم و رد می شم. خودشون شروع کردن به داد و بیداد.» آرام طوری که به من هم برنخورد گفت «می دونم سعید، حق با توئه، وضعشون خوب نبود، باید امر به معروف کنیم، ولی اگه یه خرده آرومتر بگی اثرش هم بیشتره🌱» خودش هم همینطور بود. آرام می گفت و رد می شد یا رویش را می کرد یک طرف دیگر.
خاطره۴
زودتر از بقیه بچه ها ازدواج💍 کرده بود. به قول بچهها افتاده بود توی کار «راویگری» یا خودمانیاش «جوشکاری». آمار رفقای همسرش را میگرفت و معرفیشان میکرد به رفقای خودش. وارد شده بود. چند تا مورد را با هم پیگیری میکرد. انگار داشت برای برادر خودش این کارها را میکرد. بس که وسواس داشت روی رفقایش. دستم را گرفت و برد کنار دیوار و گفت: «بنده خدا را دیدم، ساعت دو تا چهار توی نوارخانه بسیج است. ببینم چهکار میکنی.» این را گفت و دوید جلوی در نوارخانه. زود برگشت و گفت: «الان وقتش است. برو.» خودش هم رفت توی دفتر بسیج که ببیند من چه میگویم. دست و پایم را گم کرده بودم. رنگم پریده بود. این پا و آن پا میکردم. صدای مصطفی آمد «خره🐴، چرا نرفتی؟ منتظرمها!» زیر لب بسم الله گفتم و رفتم تو.
@mostafaahmadiroshan
🌐 بسیج دانشجویی دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شیراز
خب دیشب از مصطفیِ تلاشگر و دانشگاهی گفتیم…
اما اونورِ این قصه یه چیز دیگهست؛
یه معنویت آروم، بیسروصدا، واقعی…
همینی که شخصیتش رو ساخت و ستون شد برا زندگیش.😍
⭕️اگر دوست دارید و آماده اید که
مصطفیِ درونیتر رو بشناسید، این قسمت مخصوص شماست.»⭕️
📌"از نهجالبلاغه تا بهشتزهرا؛ آن روزهایی که مصطفی آرام آرام قد میکشید…"
خاطره۱
🔹در زمان دانشجوییشان، چون فراغت بیشتری داشتند. مسائل اعتقادیشان را در فاصله دبیرستان تا دانشگاه خیلی محکم کردند. اما بعد از دانشگاه اصلا وقت نداشتند. مثلا دوره کامل کتابهای شهید مطهری را در دوران دانشجویی خوانده بودند.
توصیه اش به من کتاب های شهید مطهری بود.
می گفت:« بنیان اعتقادی آدم با این کتاب ها محکم می شه.»
به تاریخ هم علاقه داشت. چه اسلام، چه معاصر.
خاطره۲
🔹نهج البلاغه فوق العاده مورد توجهش بود. دوران دانشجویی بارها و بارها نهج البلاغه را خوانده بود.
خاطره۳
🔹یک بار خودش به من گفت برای اثبات قضیه غدیر برای خودش، شاید حدود هفت تا کتاب اهل تسنن را خواندهاست.
نتیجه آن مطالعات هم این شده بود که میگفت در طول حجشان سال 87، با عربی دست و پا شکسته با یک برادر اهل تسنن در این رابطه بحث میکرده و آن فرد کم آورده بود. در بحث خیلی منطقی میتوانست طرف مقابل را با استدلالهای محکم خود قانع کند.
خاطره۴
🔹زمان دانشجویی کتاب های شهید آوینی و مجموعه کتاب های روایت فتح را می خواندیم، مثل کتاب شهید همت و حاج احمد متوسلیان.
مصطفی می گفت:« این ها نباید جوری معرفی بشن که غیرقابل دسترس باشن.»
خاطره۵
🔸یک روز بهم میگفت «ببین مرتضی، ما باید توی دانشگاه، خودمون رو حفظ کنیم، باید خودسازی داشته باشیم. من و چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم صبحهای پنجشنبه بریم بهشت زهرا، سر قبر شهدا، زیارت عاشورا بخونیم.»
من را کشید کنار. آرام طوری که بچه های دیگر متوجه نشوند گفت «مرتضی تو که مسؤول فرهنگی بسیجی، می تونی از بسیج برامون ماشین جور کنی؟ می خوایم با چند تا از بچه ها بریم بهشت زهرا.»
عادت همیشه اش شده بود. وقت بی وقت با بچه های خوابگاه قرار می گذاشتند و می رفتند بهشت زهرا.
خاطره۶
🔹مصطفی پای من را به بهشت زهرا باز کرد. از دوران دانشگاه، هر وقت که دلش تنگ می شد، دستم را می گرفت و می گفت برویم بهشت زهرا. این اواخر سرش خیلی شلوغ بود ولی یک وقت 6 صبح زنگ می زد می گفت «آماده ای بریم.» می آمد دنبالم و می رفتیم.
🔹اول می رفتیم قطعه اموات بعد سر مزار شهدا. همیشه می گفت «اینجا رو نگاه کن، اصلاً احساس می کنی این شهدا مردن؟ اینجا همون حسی رو داری که توی قطعه اموات داری؟» حس می کردم سینه اش سنگین شده. سنگ قبرها رو نگاه می کرد، سنشان را حساب می کرد، می گفت «اینایی که می بینی همه نوزده بیست ساله بودن. ماها رسیدیم به سی سال. خیلی دیر شده، اینا سنشون خیلی کمتر از ما بود که شهید شدن. اصلاً تو کَتَم نمی ره که بخوان ما رو توی قطعه مرده ها دفن کنن.» با سوزی می گفت اینها را.
انگار یک حسرت همیشگی توی دلش بود، می ترسید از قافله جا بماند. می نشستیم پای قبرها و فاتحه می خواندیم، می گفت «خدا ما رو رحمت کنه، اینا که رحمت شده ان.»
خاطره۷
🔹یک بار با بقیه هم اتاقی ها دور هم نشسته بودیم. من شروع کردم به تعریف کردن از مصطفی. بچه ها ما را دست انداختند که « برو بابا! شهرستانی گیرت آورده، داره سرت شیره می ماله.»
وقتی مصطفی آمد، بچهها گفتند:« فلانی را چه جوری خامش کردی که پشت سرت شیره می ماله.»
چیزی نگفت و گذشت. آخر شب یک نامه گذاشت کف دستم و سرسنگین رفت.
باز کردم، دیدم کلی از دستم دلخور شده. دو روز با من سرسنگین بود که تو چرا رفتی این حرف ها را گفتی این تعریف ها را از من کردی؟
@mostafaahmadiroshan
🌐 بسیج دانشجویی دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شیراز
📚مسابقه بزرگ کتابخوانی به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س)🥳
📔کتاب شبیه مریم اثر اکرم صادقی
🏆جوایز:
🥇نفر اول ۹۰۰ هزارتومان
🥈نفر دوم ۷۰۰ هزارتومان
🥉نفر سوم ۵۰۰ هزارتومان
📆 مهلت ثبت نام: ۱۸ لغایت ۲۶ آذر ماه
📍آزمون بصورت مجازی برگزار میشود
⏳زمان برگزاری آزمون: چهارشنبه ۳ دی ساعت ۲۱
جهت ثبت از طریق لینک زیر اقدام فرمایید:
https://shirazu-basir.ir/mosabeqe_ketabkhani_shabihe_maryam/
📞کسب اطلاعات بیشتر:
0938 668 0295
آقای بقایی فرد
جهت دریافت لینک خرید نسخه الکترونیکی کتاب کلیک کنید!
🔴اطلاعات بیشتر در مورد مسابقه برای افرادی که ثبت نام میکنند ارسال خواهد شد🔴
🌐 بسیج دانشجویی دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شیراز
فعالیت های مربوط به فلسطین
خاطره شماره۱
🔹عشقش این بود که برای فلسطینی ها یک کاری بکند. همان سال سوم دانشگاه چند ماه همراه یوسف دنبال این بودند که یک کتاب بنویسند برای لبنان و فلسطین
.
خاطره شماره۲
🔸اسرائیل افتاده بود به جان فلسطینی ها. هیچ کس هم توی دنیا ککش نمی گزید که چه بلایی دارند سر فلسطینی ها می آورند. سال دوم دانشگاه بودیم. مصطفی بال بال می زد که کاری برایشان بکند. به هر کسی که می توانست رو زد. آنقدر دوید تا از جهاد دانشگاهی یک کامپیوتر گرفت.
🔹سراغ مجمع جهانی اهل بیت هم رفت و ازشان کمک گرفت. تازه اینترنت توی دانشگاه راه افتاده بود. ایمیل استادهای دانشگاههای خارج از کشور را جمع کرد و خبر کشتار فلسطینی ها را به شان مخابره کرد بلکه کاری بکنند
. زیرا دغدغه او مشکلات مردم مسلمان و دشواریهای آنها بود.
او می گفت نباید ملل مسلمان زیر سلطه ابرقدرتها باشند.
🔸جهانی شدن شهادت مصطفی نتیجه تفکر جهانی وی بود. نشانه آن هم بالا بردن تصویر شهید احمدی روشن در اعتراضات مردمی غرب و آمریکا است.
🔹مسؤول یکی از سازمانهای کشور که برای فلسطین کار می کنند، آمده بود دانشگاه سخنرانی کند. برنامه که تمام شد، دوره اش کردیم و آوردیمش توی دفتر بسیج. می خواستیم ازش بودجه و امکانات بگیریم.
خاطره شماره۳
🔸مصطفی و یوسف تازه گروه فلسطین را راه انداخته بودند و پیگیر کارهایش بودند. بچه ها زدند توی خط خنده و شوخی. مدام به مسؤول تیکه می انداختند. مسؤول مدام طفره می رفت. می گفت بودجه نداریم. یکی از بچه ها گفت «شما که رئیس کل فلسطینید، یه کار واسه ما بکنید دیگه.» بنده خدا برگشت از دهانش درآمد گفت «من اونجا رئیس نیستم، جارو می زنم!»
🔹حالا مگر بچه ها ولش می کردند؟ مصطفی رفت از گوشه دفتر بسیج جارو را برداشت. آورد سمت طرف، بلند باخنده گفت «حاجی، پول که به مون نمی دی، بیا اینجا رو یه جارو بکش ببینیم می گی جاروکشی، بلدی یا نه!» شانس آوردیم صدای بچه ها بلند بود و مسؤول نفهمید. دو سه نفری با چشم و ابرو به مصطفی رساندیم که «بی خیال شو». جلویش را نگرفته بودیم، جارو را داده بود دستش. با کسی تعارف نداشت.
خاطره شماره۴
🔸اسرائیل حمله کرده بود به فلسطین و هر روز ازشان شهید می گرفت. به گمانم انتفاضه دوم بود. به مصطفی کارد می زدی خونش درنمی آمد. رگ گردنش زده بود بیرون. صورتش سرخ شده بود.
می گفت «سعید دلم مَ خواست یَه مسلسل داشتم همشانَ به تیر میبستم.» غیظی داشت از اسرائیلی ها.
خاطره شماره۵
🔹جنگ 33 روزه لبنان بود. تازه رفته بودم سربازی. رفتم ببینمش، گفت «بیا بریم ثبت نام کنیم بریم لبنان با اسرائیلی ها بجنگیم.» لبنانی ها که پیروز شدند، از بس خوشحال بود. مثل بچه کوچولوها بالا و پایین می پرید.
خاطره شماره۶
🔸ظاهرش خندان بود، بشّاش بود، اهل بگو و بخند و شوخی و شیطنت و سر به سر گذاشتن بود! ولی باطنش خیلی هوشیار، دقیق، اهل توجه به ریزترین مسائل اطراف.
🔹در آن وادی که همهی بچه مثبت ها دنبال درس بودند و سرشان گرم کار خود و حتی بعضی ها به خاطر بیست و پنج صدم اختلاف در نمره ممکن بود با هم چپ بیفتند، مصطفی از همهی این تعلقات کودکانه کنده شد و اوج گرفت.
چند تا شاخصه داشت که در دانشجوهای دیگر خیلی دیده نمی شد؛ هر چیزی را تشخیص می داد درست است، با پشتکار دنبال می کرد تا به آن برسد. یک سری آرمان هایی داشت در مورد مسئله ی فلسطین.
🔸قرار گذاشته بود شغل و همه چیزش را در همین راستا بگذارد. کاری را انتخاب کرد که بتواند ایده اش را عملی کند. دنبال درآمد و زندگی مرفه نبود. همیشه می گفت:« دوست دارم کاری را انتخاب کنم، اگه جونم رو گذاشتم، ارزش داشته باشه.»
#فعالیت_های_فرهنگی_مصطفای_شهید
@mostafaahmadiroshan
بسیج دانشجویی دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شیراز برگزار می کند :
مسابقه خلاصه نویسی برتر📝
📍(ویژه شرکت کنندگان دوره میعاد وصال ۲ )
🎁۵ جایزه ۲۰۰هزار تومانی
⏳مهلت ارسال آثار : جمعه ۲۸ آذر
🆔آیدی جهت ارسال خلاصه ها در ایتا و تلگرام:
خواهران @miad_vesal_khaharan
برادران @miad_vesal_baradaran
🌐 بسیج دانشجویی دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شیراز
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️ رهبر انقلاب: باید فاطمی بود و از آن بانوی اسوه در همه جهات از جمله دینداری، عدالتخواهی، جهاد تبیین، همسرداری، فرزندپروری و دیگر زمینهها پیروی کرد. ۱۴۰۴/۹/۲۰
.
فعالیت در زمینه به کمک به محرومین
🔸خیلی اهل رسیدگی به خانواده های محروم بود. یادم است خوابگاه که بودیم، یک شب گفت:« بریم یه جایی. می خوام یه چیزی نشونت بدم.»
خوابگاه مان در بلوار تیموری بود؛ طرف های خیابان آزادی. از خوابگاه آمدیم بیرون. آن طرف بلوار یک خرابه بود.
🔹ما مثلا چند سال در آن جا زندگی کرده بودیم، ولی اصلا تصور نمیکردیم کسی در آن جا زندگی کند. خلاصه دست ما را گرفت، برد خرابه.
یک خانواده توی یک اتاق نمناک درب و داغان زندگی می کردند. خانه در نداشت، پرده جلویش آویزان بود. از تیر چراغ برق یک سیم کشیده بودند و یک چراغ جلوی در روشن کرده بودند. مصطفی گفت «ببین اینا چطوری دارن زندگی می کنن؟ ما ازشون غافلیم.» مصطفی یاالله گفت.
🔹خانمی با سه چهار تا بچهی قد و نیم قد آمد دم در. مصطفی تا چشمش به شان افتاد قربان صدقه شان رفت.
خانم تا مصطفی را دید، سلام و علیک گرمی کرد و کلی عزت و احترام گذاشت.
مصطفی از مدت ها قبل این خانواده را شناسایی کرده و تحت حمایت خودش گرفته بود.هیچ کس هم خبر نداشت.
🔸او دانشجو بود، درآمدی نداشت. از پولی که پس انداز کرده بود برنج و روغن می خرید و برایشان می برد. یک زمانی که هم که وسعش نمی رسید خودش کمک کند، چند تا از بچه ها را برده بود که آنها کمک کنند.
ما همه شهرستانی بودیم. یادم است من از خانواده ام ترمی سی - چهل هزار تومانی می گرفتم و با همان سر می کردم. همه همین طور بودیم.
🔹بعدها شنیدم وقتی حقوق بگیر شده بود، کمک هایش وسعت پیدا کرده بود. همکارانش می گفتند؛ در شهرستانی که کار می کرد، یک سری خانوادهی فقیر شناسایی کرده، تحت پوشش گرفته بود.
@mostafaahmadiroshan