eitaa logo
- نبضِ شهاب🇮🇷
400 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
69 فایل
﷽ بسیج دانشجویی یعنی آن حرکت مؤمنانه‌ی انقلابی نسل جوان دانشجو. (رهبر شهید) - نبضِ شهاب: تپش زنده‌ی دانشگاه✨❤️ پیش ثبت‌نام بسیج دانشگاه شهاب دانش https://survey.porsline.ir/s/NdzPH1L خواهران: @basij_shbd
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- برای خوشحالی و یادگاری...👀✨🌱 ¹ روز قبل از اعزام` •| راهیان نور |•
و خدا می‌داند... تمام دلگرمیم سه رنگ پرچم توست🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•| 📜✨ بسم الله الرحمن الرحیم اسم‌ها را که صدا می‌زدند، رضوان نگاهم کرد و گفت:«ح.جعفری تویی؟! من تو رو با سکوت و صدای آرومت از سفر پارسال یادمه!» لبخندی زدم. اکثر بچه‌ها همین نظر را داشتند. با فکری که به سرم زد، لبخندم پررنگ‌تر شد... هر کس زبانی دارد. زبانِ من و صدای بلند من، قلم‌ام بود. می‌توانستم با نوشتن حرف‌هایم را به گوش خیلی‌ها برسانم! همیشه آرزو داشتم سفر راهیان نور را روایت کنم؛ پس حالا هیزم ریختم پای جرقه کوچکی که در کنج مغزم زده بودند و تصمیم گرفتم بنویسم. از خود شهدا خواستم اراده‌اش را به من بدهند و آینه روحم را پاک گردانند تا بازتابی شفاف‌تر در قلمم داشته باشم... بند کوله‌ام را کمی جابجا کردم. همان‌طور که از بین اتوبوس‌ها می‌گذشتم، نگاهم به اسم کاروان که جلوی اتوبوس نوشته بود افتاد؛ «راه ناتمام» این سفر نام روایتش را با خود آورده... ✍🏻: ح.جعفری •| @basijshdu 🌱✨
•| پرستو های خسته ای بودیم که از همنشینی با شهدا وجودمان آرام شد...🕊❤️‍🩹 •| @basijshdu
•| طلائیه، اسم تو مثل یه ذکر رو لبامه. اینجا خاکش گرمه از نفس شهدا. وقتی چشمامو می‌بندم، حس می‌کنم هنوز دارن کنارم راه می‌رن و نگاهم می‌کنن. اینجا سکوتش پر از حرفه، انگار هر گوشه‌اش یه درس زندگی داره. نسیم که می‌وزه، دلم می‌لرزه و یه اشک بی‌صدا می‌ریزه. طلائیه، تو برای من فقط یه اسم نیستی، یه حس مقدسی.📜❤️‍🩹 •| @basijshdu
🔻ثبت‌نام خادم‌الشهداء دانشجویی 🔸خادمی شهدا افتخار بزرگی است؛ چون خدمت در مسیر نور، خدمت به حقیقت است 🔗جهت ثبت نام وارد لینک زیر شوید: https://survey.porsline.ir/s/q09W2tF9 @BSO_QOM
- نبضِ شهاب🇮🇷
•| #روایت_راه_ناتمام 📜✨ #قسمت_صفر بسم الله الرحمن الرحیم اسم‌ها را که صدا می‌زدند، رضوان نگاهم کر
•| 📜✨ نمی‌دانم هر کسی، با چه داستانی این‌جا بود. من که نه اسمم در آمده بود، نه پولش توی کارتم بود، نه اجازه‌اش را داشتم. ناامید بودم و دل‌بریده که... حالا باورم نمی‌شد ۹ صبح ۲۲ بهمن، جلوی استانداری، منتظر اتوبوس ایستاده‌ام! بچه‌ها یکی یکی از راه می‌رسیدند و آن‌جا دسته دسته می‌شدند. بعضی‌ها کوله دست‌شان بود و بعضی‌ها هم چمدان... یک کیف جا دار دسته بلند پایه ثابت تمام استایل‌ها بود. از کل کادر این اردو، رضوان را می‌دانستم که فرمانده بسیج است و قطعا سر شلوغ. رضوان‌ای که تصمیم گرفته بود این سفر زائر باشد و نه خادم! چند لحظه بعد هم مشخص شد فاطمه، مسئول رسانه است. یکی دو ساعت منتظر حرکت اتوبوس‌ها ماندیم. البته کل این یکی دو ساعت، دلم پیش راهپیمایی بود. نه فقط من، خیلی‌هایمان دوست داشتیم برنامه طوری چیده شود که از راهپیمایی جا نمانیم... چون امسال یک راهپیمایی ساده هم نبود! خلاصه با دلی که بین جمعیت بود، حوالی ده و نیم صبح، سوار اتوبوس‌ها شدیم‌. حدیث از اولی که اتوبوس‌ها آمدند، یکی را نشان کرده بود! به همه نشان می‌داد و می‌گفت:«این اتوبوسه رو می‌بینی؟ رو شیشه‌اش بزرگ نوشته خدا؟ کاش اتوبوس ما این باشه!» دلیل؟ می‌گفت همین خدا، یک نشانه خوب برای پیدا کردن اتوبوس است! بالاخره شماره اتوبوس‌ها اعلام شد. اتوبوس «۱». حدیث ناگهان لبخندی زد و گفت:«عالیه. ۱ همون اتوبوس خداست!» این‌طور شد که مسافر اتوبوس خدا شدیم..! پایین عبارت «خدا» بنری بود که نام کاروان را رویش نوشته بودند؛ «راه ناتمام» چند ثانیه مکث کردم... دقیقا کدام راه ناتمام؟ و چرا این نام روی کاروان؟ خواستم از کسی بپرسم، اما دلم گفت صبر کنم. یقین داشتم جواب این معما را دیر یا زود در همین سفر خواهم گرفت. برای آخرین بار هوای خنک صبح قم را با نفس عمیقی وارد ریه‌هایم کردم. کوله‌ام را تحویل دادم و سمت پله‌های اتوبوس رفتم... اتوبوس شماره ۱ کاروان راه ناتمام بالاخره راه افتاد و من روی صندلی به این فکر کردم که این سه، چهار روز، دقیقا مثل باد می‌گذرد. امروز در نقطه شروعی و روزی که نزدیک میدان ۷۲ تن می‌شوی و برمی‌گردی، گمان می‌کنی همه‌اش یک خواب یکی دو ساعته بوده... دلم عمیقا می‌خواست این چند روز از هر دغدغه‌ای رها باشم و این هوا را زندگی کنم. می‌خواستم این بار تمام جزئیات را به خاطر بسپارم. اگر دعوت شده بودم، نباید دست خالی برمی‌گشتم... ✍🏻: ح.جعفری •| @basijshdu 🌱✨