3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•| بارک لکم جمیعا حلول شهر رمضان المبارک🕊💛
- با غم و دلتنگی برای شهیدان عزیز
به پیشواز ماه مبارکِ رمضان میروم...🌙
التماس دعا✨
#ماه_رمضان #استوری
#بسیج_دانشجویی #دانشگاه_شهاب_دانش
•| @basijshdu
- نبضِ شهاب🇮🇷
•| #روایت_راه_ناتمام 📜✨ #قسمت_دوم با حرکت اتوبوس، وعده صبحانه بین تکتک بچهها پخش شد. نان لواش و
•| #روایت_راه_ناتمام 📜✨
#قسمت_سوم
به نظرم نزدیکترین مکانی که به توصیف حال و هوای دشتهای بهشت در این دنیا دیدهام، همین بینالطوعین پادگان شهید زینالدین است.
ترکیبی از هوای پاک و خنک...
آسمان آبی با تکههای پنبهای ابر...
زمین مرطوب و سبز...
اصوات دعا که در محوطه پخش است...
حتی درک حضور ملائکه در آن ساعات، در این مکان راحتتر است.
دوست داشتم در این دشت آنقدر راه بروم که گم شوم. دوست داشتم بتوانم هر صبح از این زاویه بیدار شوم. میتوانستم چشمانم را ببندم و تصور کنم پا به پای رزمندگانی قدم میزنم که امروز، موعد اعزامشان به خط مقدم است!
همان اشتیاق، یا شاید حتی اضطراب. همان ایمان و توسل...
برای بار آخر با شهید گمنام خداحافظی کردم. کوله را روی چادرم تنظیم کردم و از کنار فانوسها، به راه افتادم. خادمان جلوی در بالای سرمان قرآن گرفتند.
برای چند ثانیه تصور کردم قرار است به جنگ بروم. قرار است پادگان را ترک کنم در حالی که نمیدانم دیگر به آن باز خواهم گشت یا نه؟ دیگر وعده درست و حسابی آب و غذا خواهم خورد یا نه؟ اگر برگشتم، قرار است جای کدام دوستانم دیگر تا ابد خالی باشد؟
بیرون پادگان، چشم گرداندم تا علم «دختران مهدی(عج)» را پیدا کنم. کمی بعد از اتوبوسها، در میانه جاده خاکی که دو طرفش تا چشم کار میکرد، سبزه روییده بود، همه ایستاده بودند و پرچم رنگارنگ کاروان در باد صبحگاهی میرقصید.
آنجا بالاخره برای اولین بار، راویان کاروان را دیدم. از بین همه فقط «عمو بهمنی» را میشناختم. راوی جانباز خوشرویی که پارسال هم همراهمان بود. در اولین اعزامش به جبهه ۱۵ سال بیشتر نداشته. در این جنگ هم جانبازی را دیده بود، هم اسارت، و هم تا پای شهادت رفته بود...
اما خداوند حفظش کرد برای ما؛ تا راوی شود!
صحبتهای اولیه شامل قوانین و آداب سفر، خصوصا برای سفر اولیها! در همان قرار اول صبحگاهی گفته شد. سپس به همراه عمو بهمنی، سمت اتوبوس راه افتادیم.
تا چشم کار میکرد، همین جاده خاکی بود که انگار مانند خطی بر صفحه سبز بزرگی رسمش کرده بودند.
عمو بهمنی از داستانهای ناگفته پادگان شهید زینالدین برایمان صحبت کرد. از عشق بازیهای توی حسینیهای که دیگر نیست...
از جای پای رزمندهها روی همین خاکها...
از حال و هوای صبحهای اعزام...
و از فرمانده جوان پادگان؛ شهید مهدی زینالدین!
براس بار صدم از خودم پرسیدم آخر چطور یک جوان ۲۱ ساله، فرمانده یک گردان میشود؟
گردان یعنی تمام نیروهای قم و اراک و چند استان مجاور دیگر...!
نگاهی به خودم کردم. کمتر از چند ماه تا پایان ۲۰ سالگیام وقت داشتم...
اما من کجا بودم و مهدی زینالدین کجا؟
✍🏻: ح.جعفری
•| @basijshdu 🌱✨
•| أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ
- آیا در قرآن از روی فکر و تأمل نمینگرند؟
📌Do they not contemplate the Quran?
📗سوره نساء، آیه 82.
#استوری #ماه_رمضان #مسابقه
#بسیج_دانشجویی #دانشگاه_شهاب_دانش
•| @basijshdu
استاد معتز آقائیTahdir joze3.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
تند خوانی جزء سوم قرآن کریم 📖✨🤍
ریاح_نت4_5938465265145614299.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
تندخوانی جزء چهارم قرآن کریم هدیه به امام حسن(علیهالسلام)📖💚🌼
•| #گزارش_تصویری از کانال کمیل؛ در روزهای به یاد ماندنی از راهیاننور 🚎✨
- شهدا عاشقانی بودند که رسیدن به معشوق خود را تنها با شهادت معنا میکردند. خوشا به حال آنان که به معشوق حقیقی خود دست یافتند...🕊❤️🩹
#کانال_کمیل #راهیان_نور #روایت_سفر
#بسیج_دانشجویی #دانشگاه_شهاب_دانش
•| @basijshdu