🍃❤️🍃💞🍃❤️🍃💞🍃❤️
❤️🍃❤️
🍃💞
❤️
#حکایت
"احتـرام بـه همســر"
🍃 فرزند آیتالله فاطمینیا نقل میکند: روزی با پدر میخواستيم برويم به یک مجلس مهم؛ وقتی آمدند بيرون خانه، ديدم بدون عبا هستند.....!
گفتم عبايتان کجاست؟ گفتند مادرتان خوابيده و عبا را رويشان کشیدهام؛ گفتم بدون عبا رفتن آبروريزی است....
جواب دادند: اگر آبروی من در گروی اين عباست و اين عبا هم به بهای از خواب پريدن مادرتان است؛ نه آن عبا را میخواهم نه آن آبرو را......!
در خانهای که آدمها یکدیگر را دوست ندارند؛ بچهها نمیتوانند بزرگ شوند. شاید قد بکشند؛ اما بال و پر نخواهند گرفت.....!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@basir_72 ❣
#حکایت
شمارۀ۱۰۴
🔵روزی محتاجیم!
🔹"ابوذر" در خیمه خود در "بیابان" بود که "مهمانانی ناشناس و خسته" از گرما وارد شده و به او پناه آوردند.
🔸ابوذر به یکی از آنها گفت:
"برو و شتری نیک برای ذبح بیاور که مهمان حبیب خداست."
🔹"مرد مهمان" بیرون رفت و دید ابوذر بیش از چهار شتر ندارد.
"دلش سوخت و شتر لاغری را آورد."
🔸ابوذر شتر را دید و گفت:
چرا "شتر لاغر" را آوردی؟!
مهمان گفت:
بقیه را گذاشتم برای روزی که به آن "احتیاج داری."
🔹ابوذر تبسمی کرد و گفت:
"بالاترین نیازم روزی است که در قبر مرا گذاشتهاند و به عمل خیر محتاجم و چه عمل خیری بالاتر از اینکه مهمان و دوست خدا را شاد کنم. برخیز و چاقترین شتر را بیاور.
@basir_72
19.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حکایت
🪐شخصی تعریف میکرد...
روزی به دیدار یکی از اساتید فرهیخته دانشگاه مان رفتم.
در صحبت هایم به کسی اشاره کردم که در دورههای آموزشی، تلاش کرده بود هر جور شده مرا از چشم استادم بیندازد.
با خودم گفتم بهتر است هرچیزی که در موردش میدانم را رو کنم تا دیگران هم متوجه شخصیت ریاکار و افکار پلید آن فرد شوند.
هنوز چند جمله بیشتر نگفته بودم که استادم گفت:
"یعنی میخواهی با این حرفها یکی را کوچک و زشت کنی تا بیگناه بودن خودت ثابت شود؟"
در آن لحظه نمیدانستم چه بگویم که هر چه میگفتم میشد توجیه و بهانهتراشی...
استاد کاغذ و خودکاری را روی میز گذاشت و یک خط روی کاغذ کشید و گفت : "این خط را برایم کوچک کن."
با خودکار سمت چپ آن خط را خط خطی کردم.
استاد گفت : "لطفاً با روش دیگر اینکار را انجام بده؛ بدون خط خطی کردن کاغذ."
اینبار یک طرف خط را با دستم پوشاندم!
استاد گفت : "بدون آنکه به این خط دست بزنی کوچکش کن."
شروع کردم به غر زدن که مگر میشود؟ اینکار امکان ندارد.
با لبخند خودکار را از دستم گرفت و یک خطِ بلندتر زیر آن خط کشید.
حالا دو خط روی کاغذ قرار داشت که دومی بهخاطر کمی بزرگتر بودنش باعث شده بود خط اولی کوچکتر دیده شود!
استاد گفت : 💫"برای کوچک شدن دیگران کافیست خودت را بزرگ کنی.💫 همین"
و ادامه داد :
"همیشه پاسدار انسانیت وجودت باش و برای بهتر دیده شدن روی دیگران خط نیَنداز"
#داستان_آموزنده
#پند #تفکر
@basir_72