فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نقل و نبات بپاشید امشب ....😍🎊
#ولادتامامهادی✨🧡
12-Narimani-Milade Emam Hadi1398-001.mp3
9.43M
#به_وقت_مولودی🎧👏🏼
میگه امشب امام رضا که
«هادی» عشق بابابزرگه ....😍🎉
با نوای: #سِدرضانریمانی🎤
#جانم_امام_هادی_جاااان🧡
#آقایِ_سامرا_مولا_روحی_فِداك✋🏻
#ولادت_امام_هادی(ع)
🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
#بادبرمیخیزد
#قسمت31
✍ #میم_مشکات
معصومه بر خلاف راحله عاشق رشته تجربی یا به قول پدر طبیعی بود. عشقش این بود که اورا در آزمایشگاهی رها کنند و او صبح تا شب بر روی موجودات کار کند و دل و روده شان را تجزیه تحیلیل! یا مواد شیمایی را قاطی کند تا شاید کشفی جدید کند مثل اکسیر جوانی یا محلولی بسازد مخصوص پاک کردن جوهر از دست و صورت که اتفاقا دومی خیلی هم به کارش می امد!!
البته او همانقدر که عاشق تجربه کردن بود دل رحم هم بود و توانایی کشتن جانوران و حیوانات را نداشت برای همین یافتن ماده ای برای ساکت کردن آدم های وراج را به پیدا کردن روش هضم قند در روده کرم سبز آنگولایی! ترجیح میداد.
در حالیکه با چوبش کله کرم بیچاره را از زمین بلند کرده بود در جواب راحله گفت:
-میخوام ببینم اگ سرش رو بلند کنم چه کار میکنه? میاد بالا روی چوب یا میتونه برگرده روی زمین?
کرم نگون بخت کمی به اینطرف و ان طرف سرچرخاند و بعد از آنکه دید راهی ندارد ترجیح داد مسیرش را عوض کند و از چوب بالا برود. راحله که از جدیت خواهرش در آزمایش یا به قول خودش کرم آزاری خنده اش گرفته بود گفت:
-خوبی ریاضی به اینه ها! برای رسیدن به جواب نیازی به دل و روده در اوردن یا سرسام دادن کرم بیچاره نداری...
معصومه که هنوز فضولی اش راجع به قضیه خواهرش فروکش نکرده بود گفت:
-عوضش استاد های از دماغ فیل افتاده ای داری ک حالت رو میگیرن
راحله خندید:
-از هر موقعیتی برای فضولی استفاده میکنیا!
- بالاخره جامعه هم یک آزمایشگاهه!
- من که همه چیزو بهت گفتم
- اما چیزی از تصمیمت برای فردا نگفتی! معذرت خواهی میکنی?
-آره!میخام تمومش کنم
جواب راحله آنقدر قاطعانه و سریع بیان شد که باعث شد معصومه کرم را رها کند و به طرف خواهرش برگرد. کرم هم که از دست پژوهشگر مزاحم و اتوبان بی انتهایی که برایش ساخته بود خلاص شده بود در حالیکه داشت به جان دکتر پارسا دعا میکرد با سرعت هرچه تمام تر از محل دور شد.
معصومه از جایش بلند شد:
-واقعا?جلوی همه?
- اوهوم
معصومه لحظه ای به خواهرش خیره ماند، بعد شانه ای بالا انداخت و همانطور که با چشمانش دنبال جانور بخت برگشته دیگری میگشت گفت:
-یا خیلی شجاعی یا خیلی دیوونه! من عمرا بتونم همچین کاری بکنم
و بعد ب طرف سوسک بیچاره ای رفت که پیدا کرده بود.
راحله چیزی نگفت. به سمت خورشید که حالا دیگر کامل طلوع کرده بود برگشت. هر چند از درستی تصمیمش مطمئن بود اما کمی دلهره داشت. یعنی فردا چه اتفاقی می افتاد?...
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
#بادبرمیخیزد
#قسمت32
✍ #میم_مشکات
#فصل_ششم:
عملیات انتحاری
از تاکسی پیاده شد. کرایه را داد، چادرش را جمع کرد، رویش را گرفت و بعد نگاهی به سر در دانشگاه انداخت. کوچکترین شکی نداشت. با احتیاط از خیابان رد شد.جملات را مدام در ذهنش تکرار میکرد. مطمئن شد که همه وارد کلاس شده باشند. در یکی از کلاس ها ایستاد و از پشت پنجره مشغول نگاه کردن حیاط شد تا مطمئن شود پارسا از بخش خارج میشود. همین طور که در بخش را می پایید حواسش پرت گربه ای شد که کنار باغچه، کمین کرده بود تا پروانه ای را که در حال بازی بود شکار کند. گربه خودش را میان علف ها پنهان کرده بود. همین که پروانه روی گل نشست و بال هایش را جمع کرد. گربه خیز برداشت اما قبل از اینکه بتواند نقشه شومش را عملی کند باغبان حواس پرت، شیلنگ آب را به فواره آب پاش وصل کرد، فواره شروع به چرخیدن کرد و آب را به سرو صورت گربه پاشید و گربه ناکام از ترس آب به هوا پرید، جیغی کشید و فرار را بر قرار ترجیح داد. بد شانسی گربه به همین جا ختم نشد چرا که موقع فرار به میان دست و پای کسی که داشت از پله های بخش پایین می آمد دوید و البته شانس آورد چرا که اگر عابر به هوای درست کردن سر آستینش نایستاده بود حتما هم گربه مادر مرده را زیر میگرفت و هم خودش سرنگون میشد. راحله همان طور که داشت، به بر باد رفتن آرزوی گربه بیچاره می خندید نگاهش را از گربه به سمت عابر خوش شانس چرخاند که البته این عابر کسی جز استاد مورد نظر نبود. استاد کت و شلوار طوسی رنگی به تن داشت که مارک طلایی برند ش بر یقه اش خودنمایی میکرد. موهای خرمایی رنگش که رگه هایی روشن در آن دیده میشد و مدل فرانسوی کوتاه شده بود را به سبک کلاسیک مدل داده بود. صورتی اصلاح شده و عینک آفتابی گران قیمتی که فعلا به جای چشم هایش، وظیفه حفظ موهای سرش از آفتاب را به عهده داشت زیر نور خورشید میدرخشید. فکی استخوانی، لب هایی مصمم، بینی خوش تراش و چشم های نسبتا درشت، فکور و آبی رنگش حتی از فاصله دور هم قابل تشخیص بود.
آیا جناب دکتر به قدری زیبا بود که با کمی اغراق او را تجسم آپولو* دانست?
راحله جواب این سوال را نمیدانست. در پی یافتنش هم نبود. اما آنچه مسلم بود این چهره اصالتی خاص را به نمایش میگذاشت. اصالتی آمیخته با زیرکی و وقار که حتی از پس آن نگاه جسور و شیطنت بار قابل تشخیص بود و این ترکیب قطعا جذابیت را به همراه داشت. جذابیتی که از چشمان پر حیای راحله پنهان نماند و باعث شد که راحله سرش را پایین بیندازد و چشم به فواره ی وسط حوض بدوزد...
*آپولو: خدای زیبایی ،شعر ، موسیقی، هنر و... در یونان
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
🌸 اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا الحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ مُحَمَّدٍ اَیُّهَا الهادیِ النِّقِیُّ؛
🔰 ما و دعای جامعه و دستِ التماس
آقا! شما و جامعۀ ما که مبتلاست ...
#سامرا
یادمونهیهروزاییبابدرقهشما
باآقاییِشما✨
هدایتمیشدیم
بهسمتسرزمینحضرتعشق...💔😔
بهسمتکربلایپربلایِارباب📿
میشه امسالم هدایتمون کنید؟!
#شیفت_شب
#اربعین_کرببلایم_نبری_میمیرم✋🏻
نا شادم از دل خستگی،آلودگی، وابستگی
پرواز می خواهد دلم،...🕊
فریاد از وابستگی :(🍃
#ایشاهپناهمبده
#چهارشنبههای_امام_رضایی💛
بهشگفتم:
دلمگرفته...💔
چیکاربایدکنم...؟؟
گفت:
تویایندنیاحداقلبهاینفکرکن
کهلحظهجوندادنت#امامرضاگفتهمیاد...
خیلیراستمیگفت :)
دلمبازشداما
یهوتنگِآقاشد...😭✋🏻
#هوایی_حرم
#دلنوشت📝