🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#بادبرمیخیزد
#قسمت42
✍ #میم_مشکات
عصر وقتی برگشت خانه، صادق طبق معمول روی تخت دراز کشیده بود و سرش توی کتاب بود. سلام علیک کوتاهی بینشان رد و بدل شد و سیاوش بعد از درآوردن لباسش پرید روی تخت، دستش را گذاشت زیر سرش و به سقف خیره شد.
یک ساعتی به همین منوال گذشت. صادق که دیگر چشم هایش درد گرفته بود کتابش را بست و رو کرد به سیاوش که حرف بزند که یکدفعه سیاوش از روی تخت بلند شد، لباسش را با عجله پوشید، نگاهی به کیف پولش انداخت و از اتاق زد بیرون و سید را همانجا با دهان باز جا گذاشت...
دو ساعت بعد سر و کله اش پیدا شد. لبخندی رضایت بخش بر لب داشت و قیافه اش به کسی می ماند که گویا توانسته است برای مساله ای بغرنج راه حلی فراتر از تصور بیاید... صادق که اصلا سر از حرکات سیاوش در نمی آورد گفت :
-مشکوک میزنی ها!
سیاوش که به نظر می آمد کاری که انجام داده خیلی خوشحالش کرده همانطور که داشت موهایش را شانه میکرد گفت:
-پاشو بریم بیرون... به خودت رحم نمیکنی به اون کتاب بدبخت رحم کن بذار یکم استراحت کنه
صادق هرچند دلیل این خوشحالی را نمیفهمید اما بلند شد تا لباس هایش را عوض کند. وقتی دوست پولداری داشته باشی که سر کیف باشد و بخواهد تو را شام مهمان کند حماقت محض است که رد کنی حتی اگر فردایش امتحان داشته باشی! برای همین صادق با همه علم دوستی اش این اصل حیاتی را رعایت کرد...
از آنجایی که شکم گرسنه دین و ایمان ندارد و همچنین چون اقایان ارادت عجیبی به معده شان دارند یک شام حسابی در صوفی باعث شد سید صادق تمام قضیه را فراموش کند ....
شنبه صبح، همانطور که هردو داشتند برای دانشگاه رفتن اماده میشدند، سیاوش لباسش را پوشید و رو به صادق که پشت به او داشت دکمه های پیراهنش را میبست و پیراهنش را توی شلوارش میکرد گفت:
-نظرت چیه سید?بهم میاد?
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....