🌳🍃🌳🍃🌳🍃🌳🍃🌳🌳🍃🌳
#بادبرمیخیزد
#قسمت43
✍ #میم_مشکات
صادق واقعا در وضعیت بغرنجی قرار داشت و مجبور بود جوری بایستد که شلوارش که هنوز زیپ و دکمه اش را نبسته بود نیفتد. از طرفی مشغول بستن دکمه های پیراهنش بود. برای همین چند دقیقه ای طول کشید تا برگردد. بالخره دکمه های پیراهنش را بست، پیراهن را درون شلوارش مرتب کرد و همان طور که دو طرف شلوار را گرفته بود برگشت اما با دیدن سیاوش و دستی که جلویش گرفته بود تمام زحماتش بر باد رفت و از فرط تعجب دستش از شلوارش رها شد! خوشبختانه سید کمی به سرما حساس بود و برای همین زیر شلوارش، شلواری میپوشید و همین شلوار که بارها دستمایه سیاوش برای تمسخر ش بود آبرویش را خرید.
یک حلقه طلا ی ساده در دست سیاوش میدرخشید... سید داشت به تناوب به حلقه و سیاوش نگاه میکرد که سیاوش دستش را کشید وگفت:
-نگاش کن.. لباستو درست کن...
صادق که انگار یکدفعه متوجه وضعیت اسفناک شلوار ولو شده اش شده بود سریع خودش را جمع و جور کرد و پرسید:
-اونوقت دقیقا کدوم بدبختی حاضر شده به تو بله بگه?
سیاوش خندید:
-فعلا چاییت رو بخور تا بریم..تو ماشین بهت میگم
سوار که شدند،سیاوش توضیح داد:
-چند وقتیه چرت و پرت زیاد میشنوم... اینکه بین من و شکیبا خبری هست و فلان ... از دختره خوشم نمیاد اما دوست ندارم خاله زنک های دانشگاه از این چیزا حرفهای صد من ی غاز دربیارن...
سید نگاهی به سیاوش کرد، لبخند کمرنگی زد ولی چیزی نگفت. شاید در وهله اول به نظر می آمد که سیاوش از فرط نفرتش و اینکه دوست نداشت با این خانم یکی شمرده شود این کار را کرده است اما این سکه روی دیگری هم داشت. آبروی آن دختره! برای سیاوش چندان بی اهمیت نبود و این دلیل لبخند کمرنگ صادق بود.
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....