eitaa logo
♡بوےعطࢪڂدا♡
105 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
512 ویدیو
88 فایل
{بسم الرب شهدا} 🌨| #باݩوجان چادرت‌فقط‌برایت‌پوشش‌نیست ڪاخ‌سیاهیست‌درمقابل‌فتنه‌های‌ ڪاخ‌سفید👌🏽✨ "هل‌مݩ‌ݩاصࢪیݩصرݩۍ؟!" 🌱|میشݩـوے‌رفیــق؟! امـام‌زمـاݩمـوݩ‌یـاࢪمۍ‌طݪبـد(: کپی همراه باصلوات بلامانع است. خادم کانال @nafasm1 @zahra1362212
مشاهده در ایتا
دانلود
سوال شماره7 🌹🥀🌹🥀🌹🥀🌹 پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند پیام غدیر را پدران به فرزندان تا روز قیامت برسانند. بنابراین وظيفه پدرها چیست؟ 1. بازگویی داستان عید غدیر 2. خاطره انگیز کردن عید غدیر 3. توسعه مالی برای عید غدیر 4. همه موارد 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 جواب صحیح رو به نام کاربری زیر ارسال کنید. @Zahra1362212 🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼 💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 📕📗📙 جواب سئوال رو تا ساعت 12 فردا ارسال کنید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
{الحمدلله رب العالمین .....😍} نتوان وصف تو گفتن که تو در وصف نگنجی ....🙈😁🌱 💚 :)
💚✋🏻 حاضران به غائبان برسانند؛ وارث هنوز ایستاده است و منتظر! تا برسند؛ آنان که از قافله‌ دل جا ماندند، و برگردند؛ آنان که جلوتر از ولیّ خویش گام برداشته‌اند! 💫 تحقق پیمان غدیر است؛ روزیکه همه بیاموزند نه یک قدم جلوتر و نه یک قدم عقب تر، در رکاب ولی، باشند!
1326798833.mp3
10.25M
🎧👏🏼 جوهَرتیغش‌آب‌بقابود‌یآنبود؟ بࢪآۍ‌نبے‌سپࢪبݪابودیآنبود؟ مقآماببیـن‌بعد‌هزاࢪسآل‌هنوز... بحث‌اینہ‌عݪے‌خدابودیآنبود؟ 🌱 💚
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 جواب سوال مسابقه۷: گزینه ۴ 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 برنده مسابقه: سرکارخانم تقوی نژاد از گیلان 👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
😍🌱✨ ✨•|لافـــتــی الا عـــلـی 🧡•|لاســـیـــف الا ذوالـفـــقار 🌻•|از غبار ذوالفـقارت بود 😌•|ما انـسان شدیم
هدایت شده از  یادگاران
109.9K
گوش‌جآن‌بسپآࢪیم‌بہ‌سخنآن‌ سرداردلہادرموࢪد‌امیراݪمومنین﴿؏﴾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بیان فضائل امیرالمومنین علیه السلام در کلام رهبر معظم انقلاب اسلامی :)🌱 💚
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ‍ عصر وقتی برگشت خانه، صادق طبق معمول روی تخت دراز کشیده بود و سرش توی کتاب بود. سلام علیک کوتاهی بینشان رد و بدل شد و سیاوش بعد از درآوردن لباسش پرید روی تخت، دستش را گذاشت زیر سرش و به سقف خیره شد. یک ساعتی به همین منوال گذشت. صادق که دیگر چشم هایش درد گرفته بود کتابش را بست و رو کرد به سیاوش که حرف بزند که یکدفعه سیاوش از روی تخت بلند شد، لباسش را با عجله پوشید، نگاهی به کیف پولش انداخت و از اتاق زد بیرون و سید را همانجا با دهان باز جا گذاشت... دو ساعت بعد سر و کله اش پیدا شد. لبخندی رضایت بخش بر لب داشت و قیافه اش به کسی می ماند که گویا توانسته است برای مساله ای بغرنج راه حلی فراتر از تصور بیاید... صادق که اصلا سر از حرکات سیاوش در نمی آورد گفت : -مشکوک میزنی ها! سیاوش که به نظر می آمد کاری که انجام داده خیلی خوشحالش کرده همانطور که داشت موهایش را شانه میکرد گفت: -پاشو بریم بیرون... به خودت رحم نمیکنی به اون کتاب بدبخت رحم کن بذار یکم استراحت کنه صادق هرچند دلیل این خوشحالی را نمیفهمید اما بلند شد تا لباس هایش را عوض کند. وقتی دوست پولداری داشته باشی که سر کیف باشد و بخواهد تو را شام مهمان کند حماقت محض است که رد کنی حتی اگر فردایش امتحان داشته باشی! برای همین صادق با همه علم دوستی اش این اصل حیاتی را رعایت کرد... از آنجایی که شکم گرسنه دین و ایمان ندارد و همچنین چون اقایان ارادت عجیبی به معده شان دارند یک شام حسابی در صوفی باعث شد سید صادق تمام قضیه را فراموش کند .... شنبه صبح، همانطور که هردو داشتند برای دانشگاه رفتن اماده میشدند، سیاوش لباسش را پوشید و رو به صادق که پشت به او داشت دکمه های پیراهنش را میبست و پیراهنش را توی شلوارش میکرد گفت: -نظرت چیه سید?بهم میاد? ... .....★♥️★.....