eitaa logo
بهزيستي شهرستان مبارکه
381 دنبال‌کننده
479 عکس
73 ویدیو
11 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نور در نگاه نیست، در دل و اراده است 🌿 در روز جهانی عصای سفید، با افتخار کنار روشندلان ایستاده‌ایم؛ برای دنیایی روشن‌تر، آرام‌تر و برابرتر. 💙 ✍روابط عمومی اداره کل بهزیستی استان اصفهان برای اطلاع از اخبار و رویدادهای بهزیستی استان اصفهان، ما را در فضای مجازی دنبال کنید: https://eitaa.com/behzistimobarake
📌ورود نابینایان به موزه‌ها و محوطه‌های تاریخی چهارشنبه رایگان است معاون میراث‌فرهنگی: 🔹به مناسبت روز جهانی عصای سفید، ورود روشندلان و کم‌بینایان با یک همراه، به تمام موزه‌ها و اماکن فرهنگی‌ تاریخی کشور چهارشنبه (۲۳ مهر)، رایگان است. ✍روابط عمومی اداره کل بهزیستی استان اصفهان برای اطلاع از اخبار و رویدادهای بهزیستی استان اصفهان، ما را در فضای مجازی دنبال کنید: https://eitaa.com/behzistimobarake
بیست و سوم مهرماه، روز جهانی عصای سفید، نمادی از استقلال، اراده و امید انسان‌هایی است که با دلی سرشار از نور، جهان را نه با چشم سر، بلکه با بینایی دل می‌بینند و با گام‌هایی استوار در مسیر زندگی حرکت می‌کنند. این روز فرصتی است تا با نگاهی عمیق‌تر، ارزش حضور روشندلان عزیز را در جامعه درک کنیم و مسئولیت خود را در برابر حقوق، کرامت و فرصت‌های برابر آنان یادآور شویم. افراد دارای معلولیت بینایی، با وجود چالش‌ها و محدودیت‌ها، همواره با عزم و تلاش، نشان داده‌اند که هیچ مانعی نمی‌تواند سد راه توانایی‌های آنان شود. آنان با اتکا به توانمندی‌های درونی، ایمان، پشتکار و روحی بزرگ، الگویی از امید و خودباوری برای همه ما هستند. اداره بهزیستی شهرستان مبارکه افتخار دارد که در کنار این عزیزان و خانواده‌های گران‌قدرشان، در مسیر توانمندسازی، اشتغال، آموزش و ارتقای جایگاه اجتماعی آنان گام برمی‌دارد و با تمام ظرفیت خود در جهت تحقق شعار «دسترسی برابر، فرصت برابر» تلاش می‌کند. اینجانب ضمن گرامیداشت روز جهانی عصای سفید، این روز را به همه روشندلان پرتلاش، خانواده‌های فداکار آنان و فعالان عرصه حمایت از نابینایان تبریک عرض نموده و از درگاه خداوند متعال، توفیق، تندرستی و روزهایی روشن و سرشار از موفقیت را برایشان مسئلت می‌نمایم. عباس جهانبخش رئیس اداره بهزیستی شهرستان مبارکه https://eitaa.com/behzistimobarake
«با چشم دل ببین» زندگی روزمره کودکی نابینا که با حس لامسه و شنوایی مسیرش را پیدا می‌کند «عصای سفید، نماد استقلال» دوست دارم قا صدای بلند فریاد بزنم «من می‌بینم، اما نه با چشمانم بلکه با همه وجودم و بلکه با چشم دل و اما با هم رمان بخوانیم 🎞️: آغاز – صبحی زود، در خانه‌ای ساده اما دوست داشتنی مثل اکثر خانه های حیاط دار : نور ملایم خورشید از پنجره به داخل می‌تابد. صدای تیک تیک ساعت و صدای پرنده‌ها.و جیک جیک گنجشکان غوغا به پا کرده است و اما باز هم ماه مهر و ماه مدرسه چه شوری در دل ها به پا کرده است ماه شور و نشاط ،ماه جب و جوش ،ماهی پر از حیا هو با صدا هایی که از هر خانه و کوچه و خیابان به گوش می رسد ماه بچه کلاس اولی ها و بچه مدرسه ای ها با خاطرات قشنگش همه در تکا پوی آماده شدن برای رفتن به مدرسه هستند همان ماهی که اگه چشم هامون را ببندیم و کمی به گذشته برگردیم توی رویاهاش غرق می شیم رویاهایی از جنس لطافت کودکی و حال خوب مدرسه اونم از جنس دبستانی هایش با همه مربانی هایش «صبحی دیگر... اما برای بعضی‌ها، دیدن طلوع فقط با چشم نیست.» پسرکی نابینا (بعد از شستن دست و صورتش میگه با صدای آرام): «مامان، می خوام امروز مثل دوستام خودم برم مدرسه مادر (با لبخند هرچند دلشوره کوچکی داشتم اما : آخرش که چی ؟پسرک کوچک من هم باید از یکجا شروع می کرد بعد از کمی مکس : گفتم ، باهات موافقم می دونم می تونی «با عصای سفیدت، دنیاتو پیدا کنی عزیزم.» کمی بعد :: در راه مدرسه – با خیابانی شلوغ پسرکی خوش مزه با لباس فرم دبستانی با عصای سفید و کیف دبستانی که روی شونه هایش انداخته است در حال حرکت. در پیاده رو : صدای تق تق عصایی که روی زمین حرکت می کرد برای خودش شکوفانه هایی داشت یواش یواش از گوشه پیاده روو پیش می رفت و توی لاک خودش بود محیط اطرافش را زیر نظر داشت و مسیر رفت و برگشتش را زیر پا حس می کرد و گویی با عصای سفیدش نشانه گذاری می کرد ماشین‌ها، مردم، صداها.و حتی دست فروشی که کنا پیاده رو داشت بساطش را هراج می کرد ای کاش همه این نکته را در نظر می گرفتند «عصای سفید فقط یک ابزار نیست ... صدای اعتماد و.»استقلال یک نابیناست یه رهگذر: پرسید ؟ «ببخشید آقا کوچولو، کمکت کنم؟» پسرک نابینا : : «ممنونم، خودم بلدم.» همان لحظه با عصای سفیدش متوفق شد یه : چالش – مانعی در مسیر و : ماشینی که پارک شده بود روی پیاده‌رو. : «گاهی دنیای ما، مسیر دنیای دیگران رو می‌بنده...» و برای هیچکسی اهمیتی نداره که چه اتفاقی می افته پسرک :زیر لب میگه :« از هم اینجا باید رد می‌شدم...» به زحمت از کنار اتومبیلی که توی پیاده رو پارک شده بود رد می شه – دم درب حیاط مدرسه پسرک نابینا :وارد مدرسه می‌شود. دوستانش با لبخند ازش استقبال می‌ کنند و زیر لب یواشکی می گند تنها اومدی نه ؟ که وونم یواش با خنده ای ریز در زیره لب میگه آره پسرک نابینا :با خودش زمزمه می کنه : نمی دونید :چه لحظه با شکوهی بود وقتی که داشتم مستقل و بدونه کمک دیگران به هدفم می رسیدم همون لحظه هم ناگهان زنگ مدرسه به صدا در میاد در حالی که :با دوستش دستان کوچکشان را به هم می دهند به طرف کلاس حرکت می کنند «با چشم دل،میشه دید ... با عصای سفید،می توان.»حرکت کرد و آرزوها را کشف کرد : بیایید راه را باز کنیم... نه فقط در خیابان، بلکه در دل‌ها.» روشن دلان را آنگونه که هستند درک کنید و کمکشان کنید تا مستقل و توانمد باشند «۱۵ اکتبر – روز جهانی عصای سفید گرامی باد برگرفته :از دل نوشته یک نابینا لطفا نیازمند همدلی و نشر حداکثری می باشیم
«گاهی دنیای ما، مسیر دنیای دیگران رو می‌بنده...» و برای هیچکسی اهمیتی نداره که چه اتفاقی می افته پسرک :زیر لب میگه :« از هم اینجا باید رد می‌شدم...» به زحمت از کنار اتومبیلی که توی پیاده رو پارک شده بود رد می شه – دم درب حیاط مدرسه پسرک نابینا :وارد مدرسه می‌شود. دوستانش با لبخند ازش استقبال می‌ کنند و زیر لب یواشکی می گند تنها اومدی نه ؟ که وونم یواش با خنده ای ریز در زیره لب میگه آره پسرک نابینا :با خودش زمزمه می کنه : نمی دونید :چه لحظه با شکوهی بود وقتی که داشتم مستقل و بدونه کمک دیگران به هدفم می رسیدم همون لحظه هم ناگهان زنگ مدرسه به صدا در میاد در حالی که :با دوستش دستان کوچکشان را به هم می دهند به طرف کلاس حرکت می کنند «با چشم دل،میشه دید ... با عصای سفید،می توان.»حرکت کرد و آرزوها را کشف کرد : بیایید راه را باز کنیم... نه فقط در خیابان، بلکه در دل‌ها.» روشن دلان را آنگونه که هستند درک کنید و کمکشان کنید تا مستقل و توانمد باشند «۱۵ اکتبر – روز جهانی عصای سفید گرامی باد برگرفته :از دل نوشته یک نابینا لطفا نیازمند همدلی و نشر حداکثری می باشیم
روزهایی با نابینایان 🚦 داستان «نبض خیابان» صدای بوق‌ها مثل موجی بی‌رحم در گوشش می‌پیچید. امیر، مردی نابینا با عصای سفیدش، کنار خیابان ایستاده بود. مسیر خانه تا ایستگاه اتوبوس فقط چند دقیقه بود، اما برای او مثل عبور از میدان جنگ بود. موتور سیکلت‌ها با سرعت از کنارش رد می‌شدند، بعضی‌ها حتی از پیاده‌رو عبور می‌کردند. امیر نمی‌توانست ببیند، اما صدای نزدیک شدن‌شان را حس می‌کرد؛ صدایی که با هر بار شنیدنش، قلبش تندتر می‌زد. گاهی راننده‌ها به خط عابر احترام نمی‌گذاشتند. گاهی حتی وقتی عصایش را بالا می‌گرفت، کسی توقف نمی‌کرد. ترس از برخورد، ترس از زمین خوردن، ترس از نادیده گرفته شدن… همه با هم در ذهنش می‌چرخیدند. روزی زنی جوان به نام سیما ، که شاهد تردید امیر در عبور از خیابان بود، به سمتش رفت و گفت: «می‌خواین کمکتون کنم؟» امیر مکث کرد، بعد با لبخندی گفت: «اگه مزاحم نیستم،افتخار می دید ؟و بعد دستش را به طرف سیما دراز کرد و با هم از خیابان گذشتند. سیما گفت: «من همیشه فکر می‌کردم چراغ قرمز و خط عابر برای همه هست ، اما حالا می‌فهمم برای بعضیا فقط یه نشونه نیست، یه امیده.» امیر گفت: «برای ما، هر عبور از خیابون یه مبارزه هست ولی وقتی با یکی از خیابان عبور می کنیم ، دنیا برامون امن‌تر می‌شه.» 🌙 آن شب، امیر دیرتر از همیشه به خانه رسید. صدای خیابان هنوز در گوشش بود، اما چیزی در دلش تغییر کرده بود. حس امنیتی که از همراهی سیما گرفته بود، مثل نوری کم‌سو در دل تاریکی‌اش روشن مانده بود. فردا صبح، دوباره کنار همان خیابان ایستاد. صدای موتور‌ها، بوق‌ها، و ترمزها هنوز همان بود. اما این بار، امیر عصایش را محکم‌تر گرفت. به خودش گفت: «من دیده نمی‌شم، اما هستم. من حق دارم از این خیابون رد بشم، مثل همه.» قدم اول را برداشت. صدای موتوری از دور آمد. امیر ایستاد، نفسش را حبس کرد. اما موتور ایستاد. راننده گفت: «بفرمایین، رد شین.» امیر لبخند زد. شاید سیما نبود، اما مهربانی‌اش انگار در هوا مانده بود. وقتی به آن‌طرف خیابان رسید، حس کرد دنیا هنوز هم می‌تونه جای امنی باشه. اگه فقط کمی بیشتر ببینیم، حتی اون‌هایی رو که نمی‌تونن ببینن. 🌃 فصل دوم: «صدای سکوت» امیر همیشه می‌گفت: «من نابینا هستم، اما کور نیستم.» او دنیا را با گوش‌هایش می‌دید، با انگشتانش لمس می‌کرد، و با قلبش حس می‌کرد. اما خیابان‌ها، با همه‌ی شلوغی‌شان، گاهی مثل دیوارهایی بلند جلویش قد می‌کشیدند. هر صبح، وقتی از خانه بیرون می‌رفت، با خودش عهد می‌کرد که نترسد. اما ترس، مثل سایه‌ای پشت سرش می‌آمد. صدای موتورهایی که بی‌هشدار از کنار گوشش رد می‌شدند، بوق‌هایی که بی‌دلیل نعره می‌کشیدند، و رانندگانی که حتی عصای سفیدش را نمی‌دیدند. یک روز، وقتی در حال عبور از خیابان بود، صدای ترمز شدیدی شنید. قلبش ایستاد. حس کرد چیزی از چند سانتی‌متری‌اش رد شد. مردم اطرافش فقط نگاه کردند. کسی چیزی نگفت. کسی نپرسید: «تو خوبی؟» آن شب، امیر در اتاقش در تاریکی نشست. هر لحظه که تصور می کرد ناخود آگاه بدنش به لرزه می افتاد نه با چشم، با دل. گفت: «چرا باید هر عبور، این‌قدر سخت باشه؟ چرا باید برای دیده شدن، فریاد زد؟» فردای آن روز، تصمیم گرفت کاری بکنه. به مرکز نابینایان رفت، با مسئولین صحبت کرد، و پیشنهاد داد کمپینی راه بندازن: «صدای سکوت». هدفش این بود که مردم یاد بگیرن چطور با نابینایان رفتار کنن، چطور کمک کنن، چطور ببینن کسی رو که نمی‌تونه ببینه. سیما هم به کمپین پیوست. گفت: «من فقط یه بار کمک کردم، ولی اون یه بار، زندگی منو عوض کرد.» کم‌کم، مردم شروع کردن به توجه کردن. راننده‌هایی که توقف می‌کردن، عابری که دست امیر رو می‌گرفت، و حتی بچه‌هایی که یاد می‌گرفتن عصای سفید یعنی «حق عبور». یک نابینا امیر فهمید که شاید نتونه همه‌ی خیابون‌ها رو امن کنه، اما می‌تونه دل آدم‌ها رو روشن کنه. و اون روشنایی، از هر چراغ راهنمایی قوی‌تره. پیشاپیش 15 اکتبر یا 23 مهر روز جهانی گرامی داشت عصای سفید مبارک یاد بگیریم روشن دلان هم جزئی از همشهریان ما هستند لطفا در نشر و حداکثری همراهی فرمایید
ویژه روز گرامی داشت عصای سفید 🌟 داستان: «صدای روشنایی» در محله‌ای آرام در حاشیه شهر، خانواده‌ای زندگی می‌کردند که پدر و مادر هر دو نابینا بودند. نام پدر «رضا» بود، مردی مهربان با صدایی گرم که با لمس اشیاء، دنیای اطرافش را می‌ساخت. مادر، «سارا»، زنی با روحیه‌ای قوی و ذهنی خلاق، با وجود نابینایی، خانه را با نظم و عشق اداره می‌کرد. آن‌ها دو فرزند داشتند: «آرمان» ۱۰ ساله و «هلیا» ۶ ساله. زندگی برای این خانواده آسان نبود. رضا با تلفن‌های صوتی و نرم‌افزارهای مخصوص، کارهای حسابداری انجام می‌داد، اما درآمدش محدود بود. سارا با مهارت‌های آشپزی‌اش، گاهی برای همسایه‌ها غذا می‌پخت تا بی نیاز از دیگران باشند ، فرزندانشان نوری بودند در تاریکی زندگی‌شان. هرچند چشم‌هایشان دنیا را نمی‌دید، اما قلبشان پر بود از عشق و امید. فرزندانشان می دانستند چگونه محیط و رنگ‌ها را با حس و صدا توصیف کند . آنها نه تنها فرزندانشان بودن، بلکه چشم‌هایشان هم بودند پدر ، مردی بود با اراده‌ای پولادین. با وجود نابینایی، هرگز اجازه نداد محدودیت‌های جسمی‌اش مانعی برای رشد و تلاشش باشند. سال‌ها درس خوانده بود، در آزمون‌های استخدامی مختلف شرکت کرده بود و بارها با نمرات عالی قبول شده بود. اما هر بار، وقتی نوبت به استخدام می‌رسید، تنها یک جمله کافی بود تا همه چیز فرو بریزد: «متأسفیم، شرایط جسمی شما با نیازهای شغلی ما هم‌خوانی ندارد.» بچه ها بارها دیده بودن که پدرشان با لبخند از مصاحبه‌ها برمی‌گردد، اما شب‌ها در سکوت، دست‌هایش را در هم گره می‌زد و به سقف خیره می‌ماند. نه از شکست، بلکه از بی‌عدالتی. او باور داشت که توانایی‌اش بیشتر از بسیاری از افراد بیناست، اما جامعه هنوز یاد نگرفته بود که توانایی را فقط با چشم نمی‌توان سنجید. . اما چیزی که بیشتر از همه آن‌ها را آزار می‌داد، نگاه‌های ترحم‌آمیز و گاه بی‌تفاوت جامعه بود. 🌙 فصل دوم : «چشم‌هایی که دیده نمی‌شوند» هلیا، دختر شش‌ساله‌ی رضا و سارا، با موهای خرمایی و چشمانی درشت و قلبی بزرگ ، همیشه پر از سوال بود. او عاشق نقاشی بود، هرچند بیشتر نقاشی‌هایش پر از خطوط کج و رنگ‌های تند بود. می‌گفت: «من برای مامان و بابا نقاشی می‌کشم تا با دست‌هاشون ببینن.» اما مدرسه برای هلیا، دنیایی دیگر بود. روز اول، وقتی مادرش دستش را گرفت و تا در کلاس برد، نگاه‌های پنهانی معلم و والدین دیگر را حس کرد. یکی از مادران آهسته گفت: «بچه‌ای که پدر و مادر نابینا داره، چطور می‌خواد اجتماعی بشه؟» هلیا نمی‌فهمید چرا بعضی بچه‌ها با او بازی نمی‌کردند. چرا وقتی می‌گفت «مامانم نمی‌تونه ببینه»، بعضی‌ها می‌خندیدند یا عقب می‌رفتند. او فقط می‌دانست که مادرش بهترین قصه‌گو دنیاست، حتی اگر کتاب‌ها را نمی‌دید. روزی در زنگ هنر، معلم گفت: «هر کسی نقاشی خانواده‌اش رو بکشه.» هلیا با دقت، دو آدمک کشید که چشم نداشتند، اما قلب‌هایشان بزرگ بود. وقتی نقاشی‌اش را تحویل داد، معلم با تردید گفت: «چرا چشم‌ها رو نکشیدی؟» هلیا با صدای آرام گفت: «چون مامان و بابام با دلشون می‌بینن.» 🌸 فصل سوم : «قصه‌هایی که دیده نمی‌شوند» هلیا آن روز، با دل گرفته از مدرسه برگشت. کفش‌هایش را بی‌صدا درآورد، کیفش را گوشه‌ای انداخت و بی‌آنکه چیزی بگوید، رفت کنار پنجره. دست‌های کوچکش را روی شیشه سرد گذاشت و به حیاط خیره شد. نه به چیزی خاص، فقط به سکوتی که در دلش سنگینی می‌کرد. سارا، مادرش، با شنیدن صدای آه آرام دخترش، به سمتش رفت. با دستانش صورت هلیا را لمس کرد، انگار می‌خواست از روی پوستش، غم را بخواند. جریان سرد اشک هایش همچون رودخانه روی گونه های گرمش جاری شده بودند «مامان، امروز وقتی گفتم تو نمی‌تونی ببینی، بچه‌ها خندیدن. یکی گفت تو حتماً نمی‌تونی نقاشی یاد بگیری چون مامانت نمی‌تونه نشونت بده.» چه لحظه سنگینی بود هلیا با چشمانی پر از اشک و بغضی که منتظر آزاد شدن بود به آغوش مادر پرید و با دستان کوچکش چشمان خیس مادر را نوازش می کرد همینطور که هق هق می کرد پرسید مامان :: «اگه چشم نداشته باشی، کسی نقاشیت رو دوست نداره؟» سارا نفسش را آهسته بیرون داد. قلبش فشرده شد، نه از حرف بچه‌ها، بلکه از زخمی که در دل دخترش نشسته بود. او هلیا را در آغوش گرفت، و محکم می فشرد ، مثل پناهی در طوفان. «عزیزم، بعضی‌ها هنوز یاد نگرفتن که دیدن فقط با چشم نیست. من با گوش‌هام، با قلبم، با دست‌هام می‌بینم. و تو، با دلِ من بزرگ شدی.» هلیا سرش را بالا آورد. هر دو مون خیس شده بودیم انگار ساعت ها زیر باران راه رفته بودیم با صدایی بلند گفت : «ولی اونا نمی‌فهمن. من نمی‌خوام کسی بخنده. نمی‌خوام کسی فکر کنه من فرق دارم.» سارا لبخند زد، اشک در چشمانش حلقه زد، اما صدایش محکم بود. «تو فرق داری، چون خاصی. چون یاد گرفتی قصه‌ها رو بشنوی، نه فقط بخونی. چون وقتی نقاشی می‌کشی،
رنگ‌ها رو حس می‌کنی، نه فقط می‌بینی.» آن شب، سارا برایش قصه‌ای گفت. قصه‌ی دختری که مادرش چشم نداشت، اما می‌توانست رنگ‌ها را از صدای باد، از گرمای خورشید، از بوی گل‌ها بشناسد. هلیا با لبخند خوابید، در حالی که در دلش، قصه‌ی مادرش را قاب گرفته بود. سارا با چشمانی پر از اشک : زیر لب گفت : تو با قلبت نقاشی کشیدی، عزیزم. بعضی‌ها هنوز یاد نگرفتن با دلشون ببینن.» رضا از پشت درب به صدای سارا و هلیا گوش می داد و مبهوت مانده بود رضا تصمیم گرفت کاری کند. با کمک نسترن خواهرش ، جلسه‌ای در مدرسه برگزار شد. با حضور والدین بچه ها و همه معلمان. رضا با صدای آرامش‌بخشش گفت: «ما نابینا هستیم، اما فرزندانمان مثل همه‌ی بچه‌ها، نیاز به دیده شدن دارند. نه با ترحم، بلکه با احترام.» و در ادامه گفت :«نابینایی دردناک نیست، نادیده‌گرفته‌شدن است که استخوان می‌سوزاند.» همه با شنیدن اتفاقات اشک در چشمانشان حلقه زده بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود که یکی از پدران : بلند شد و به سمت رضا رفت و او را در آغوش گرفت وبا صدای بلند در حالی که اشک می ریخت گفت : من به خانواده شما افتخار می کنم بچه ها هم به کنار هلیا آمده بودند و دورش حلقه زده بودند هلیا در پایان جلسه، نقاشی‌اش را دوباره نشان داد. این بار، همه ساکت بودند. معلمش جلو آمد، نقاشی را گرفت، بوسید و گفت: «این زیباترین نقاشی‌ایه که دیدم. چون چشم‌هاش توی قلبشه.» از آن روز، مدرسه تغییر کرد. بچه‌ها با هلیا بازی کردند. معلم‌ها آموزش دیدند که چطور با خانواده‌های خاص تعامل داشته باشند. و نقاشی هلیا، با قاب طلایی، روی دیوار دفتر مدرسه نصب شد. آنروز معلم ساعت ها به فکر جبران بود تا اینکه نقاشی را به همراه یک انشا آن را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرد . عکس و انشا مثل آتشی در دل مردم افتاد. هزاران نفر آن را خواندند، اشک ریختند، و پرسیدند: «چطور می‌توانیم کمک کنیم؟» و اکنون شما چه کمکی می توانید به نابیناین شهرتان کنید . پیشاپیش«۱۵ اکتبر – روز جهانی عصای سفید گرامی باد نگارنده : رسول مردانی لطفا نیازمند همدلی و نشر حداکثری در گروه ها و کانال های شبکه مجازی می باشیم به منظور آشنایی بیشتر مردم با روشن دلان و فرهنگ سازی و ارتباط عمیق اجتماعی