«گاهی دنیای ما، مسیر دنیای دیگران رو میبنده...»
و برای هیچکسی اهمیتی نداره که چه اتفاقی می افته
پسرک :زیر لب میگه :«
از هم اینجا باید رد میشدم...»
به زحمت از کنار اتومبیلی که توی پیاده رو پارک شده بود رد می شه
– دم درب حیاط مدرسه
پسرک نابینا :وارد مدرسه میشود.
دوستانش با لبخند ازش استقبال می کنند و زیر لب یواشکی می گند تنها اومدی نه ؟
که وونم یواش با خنده ای ریز در زیره لب میگه آره
پسرک نابینا :با خودش زمزمه می کنه :
نمی دونید :چه لحظه با شکوهی بود وقتی که داشتم مستقل و بدونه کمک دیگران به هدفم می رسیدم
همون لحظه هم ناگهان زنگ مدرسه به صدا در میاد
در حالی که :با دوستش دستان کوچکشان را به هم می دهند
به طرف کلاس حرکت می کنند
«با چشم دل،میشه دید
... با عصای سفید،می توان.»حرکت کرد و آرزوها را کشف کرد
:
بیایید راه را باز کنیم... نه فقط در خیابان، بلکه در دلها.»
روشن دلان را آنگونه که هستند درک کنید و کمکشان کنید تا مستقل و توانمد باشند
«۱۵ اکتبر – روز جهانی عصای سفید گرامی باد
برگرفته :از دل نوشته یک نابینا
لطفا نیازمند همدلی و نشر حداکثری می باشیم
روزهایی با نابینایان
🚦 داستان «نبض خیابان»
صدای بوقها مثل موجی بیرحم در گوشش میپیچید. امیر، مردی نابینا با عصای سفیدش، کنار خیابان ایستاده بود. مسیر خانه تا ایستگاه اتوبوس فقط چند دقیقه بود، اما برای او مثل عبور از میدان جنگ بود.
موتور سیکلتها با سرعت از کنارش رد میشدند، بعضیها حتی از پیادهرو عبور میکردند. امیر نمیتوانست ببیند، اما صدای نزدیک شدنشان را حس میکرد؛ صدایی که با هر بار شنیدنش، قلبش تندتر میزد.
گاهی رانندهها به خط عابر احترام نمیگذاشتند. گاهی حتی وقتی عصایش را بالا میگرفت، کسی توقف نمیکرد. ترس از برخورد، ترس از زمین خوردن، ترس از نادیده گرفته شدن… همه با هم در ذهنش میچرخیدند.
روزی زنی جوان به نام سیما ، که شاهد تردید امیر در عبور از خیابان بود، به سمتش رفت و
گفت: «میخواین کمکتون کنم؟»
امیر مکث کرد، بعد با لبخندی گفت: «اگه مزاحم نیستم،افتخار می دید ؟و
بعد دستش را به طرف سیما دراز کرد
و با هم از خیابان گذشتند.
سیما گفت: «من همیشه فکر میکردم چراغ قرمز و خط عابر برای همه هست ،
اما حالا میفهمم برای بعضیا فقط یه نشونه نیست، یه امیده.»
امیر گفت: «برای ما، هر عبور از خیابون یه مبارزه هست
ولی وقتی با یکی از خیابان عبور می کنیم ، دنیا برامون امنتر میشه.»
🌙
آن شب، امیر دیرتر از همیشه به خانه رسید. صدای خیابان هنوز در گوشش بود، اما چیزی در دلش تغییر کرده بود. حس امنیتی که از همراهی سیما گرفته بود، مثل نوری کمسو در دل تاریکیاش روشن مانده بود.
فردا صبح، دوباره کنار همان خیابان ایستاد. صدای موتورها، بوقها، و ترمزها هنوز همان بود. اما این بار، امیر عصایش را محکمتر گرفت. به خودش گفت: «من دیده نمیشم، اما هستم. من حق دارم از این خیابون رد بشم، مثل همه.»
قدم اول را برداشت. صدای موتوری از دور آمد. امیر ایستاد، نفسش را حبس کرد. اما موتور ایستاد. راننده گفت: «بفرمایین، رد شین.» امیر لبخند زد. شاید سیما نبود، اما مهربانیاش انگار در هوا مانده بود.
وقتی به آنطرف خیابان رسید، حس کرد دنیا هنوز هم میتونه جای امنی باشه. اگه فقط کمی بیشتر ببینیم، حتی اونهایی رو که نمیتونن ببینن.
🌃 فصل دوم: «صدای سکوت»
امیر همیشه میگفت: «من نابینا هستم، اما کور نیستم.»
او دنیا را با گوشهایش میدید، با انگشتانش لمس میکرد، و با قلبش حس میکرد. اما خیابانها، با همهی شلوغیشان، گاهی مثل دیوارهایی بلند جلویش قد میکشیدند.
هر صبح، وقتی از خانه بیرون میرفت، با خودش عهد میکرد که نترسد. اما ترس، مثل سایهای پشت سرش میآمد. صدای موتورهایی که بیهشدار از کنار گوشش رد میشدند، بوقهایی که بیدلیل نعره میکشیدند، و رانندگانی که حتی عصای سفیدش را نمیدیدند.
یک روز، وقتی در حال عبور از خیابان بود، صدای ترمز شدیدی شنید. قلبش ایستاد. حس کرد چیزی از چند سانتیمتریاش رد شد. مردم اطرافش فقط نگاه کردند. کسی چیزی نگفت.
کسی نپرسید: «تو خوبی؟»
آن شب، امیر در اتاقش در تاریکی نشست.
هر لحظه که تصور می کرد ناخود آگاه بدنش به لرزه می افتاد
نه با چشم، با دل. گفت: «چرا باید هر عبور، اینقدر سخت باشه؟ چرا باید برای دیده شدن، فریاد زد؟»
فردای آن روز، تصمیم گرفت کاری بکنه. به مرکز نابینایان رفت، با مسئولین صحبت کرد، و پیشنهاد داد کمپینی راه بندازن: «صدای سکوت». هدفش این بود
که مردم یاد بگیرن چطور با نابینایان رفتار کنن، چطور کمک کنن، چطور ببینن کسی رو که نمیتونه ببینه.
سیما هم به کمپین پیوست. گفت: «من فقط یه بار کمک کردم، ولی اون یه بار، زندگی منو عوض کرد.»
کمکم، مردم شروع کردن به توجه کردن. رانندههایی که توقف میکردن، عابری که دست امیر رو میگرفت، و حتی بچههایی که یاد میگرفتن عصای سفید یعنی «حق عبور». یک نابینا
امیر فهمید که شاید نتونه همهی خیابونها رو امن کنه، اما میتونه دل آدمها رو روشن کنه. و اون روشنایی، از هر چراغ راهنمایی قویتره.
پیشاپیش 15 اکتبر یا 23 مهر روز جهانی گرامی داشت عصای سفید مبارک
یاد بگیریم روشن دلان هم جزئی از همشهریان ما هستند
لطفا در نشر و حداکثری همراهی فرمایید
ویژه روز گرامی داشت عصای سفید
🌟 داستان: «صدای روشنایی»
در محلهای آرام در حاشیه شهر، خانوادهای زندگی میکردند که پدر و مادر هر دو نابینا بودند. نام پدر «رضا» بود، مردی مهربان با صدایی گرم که با لمس اشیاء، دنیای اطرافش را میساخت. مادر، «سارا»، زنی با روحیهای قوی و ذهنی خلاق، با وجود نابینایی، خانه را با نظم و عشق اداره میکرد. آنها دو فرزند داشتند: «آرمان» ۱۰ ساله و «هلیا» ۶ ساله.
زندگی برای این خانواده آسان نبود. رضا با تلفنهای صوتی و نرمافزارهای مخصوص، کارهای حسابداری انجام میداد،
اما درآمدش محدود بود.
سارا با مهارتهای آشپزیاش، گاهی برای همسایهها غذا میپخت
تا بی نیاز از دیگران باشند
، فرزندانشان نوری بودند در تاریکی زندگیشان.
هرچند چشمهایشان دنیا را نمیدید، اما قلبشان پر بود از عشق و امید.
فرزندانشان می دانستند
چگونه محیط و رنگها را با حس و صدا توصیف کند
. آنها نه تنها فرزندانشان بودن، بلکه چشمهایشان هم بودند
پدر ، مردی بود با ارادهای پولادین. با وجود نابینایی، هرگز اجازه نداد محدودیتهای جسمیاش مانعی برای رشد و تلاشش باشند. سالها درس خوانده بود، در آزمونهای استخدامی مختلف شرکت کرده بود و بارها با نمرات عالی قبول شده بود. اما هر بار، وقتی نوبت به استخدام میرسید، تنها یک جمله کافی بود تا همه چیز فرو بریزد: «متأسفیم، شرایط جسمی شما با نیازهای شغلی ما همخوانی ندارد.»
بچه ها بارها دیده بودن که پدرشان با لبخند از مصاحبهها برمیگردد، اما شبها در سکوت، دستهایش را در هم گره میزد و به سقف خیره میماند. نه از شکست، بلکه از بیعدالتی. او باور داشت که تواناییاش بیشتر از بسیاری از افراد بیناست، اما جامعه هنوز یاد نگرفته بود که توانایی را فقط با چشم نمیتوان سنجید.
. اما چیزی که بیشتر از همه آنها را آزار میداد، نگاههای ترحمآمیز و گاه بیتفاوت جامعه بود.
🌙 فصل دوم :
«چشمهایی که دیده نمیشوند»
هلیا، دختر ششسالهی رضا و سارا، با موهای خرمایی و چشمانی درشت و قلبی بزرگ ، همیشه پر از سوال بود. او عاشق نقاشی بود، هرچند بیشتر نقاشیهایش پر از خطوط کج و رنگهای تند بود. میگفت: «من برای مامان و بابا نقاشی میکشم تا با دستهاشون ببینن.»
اما مدرسه برای هلیا، دنیایی دیگر بود. روز اول، وقتی مادرش دستش را گرفت و تا در کلاس برد، نگاههای پنهانی معلم و والدین دیگر را حس کرد. یکی از مادران آهسته گفت: «بچهای که پدر و مادر نابینا داره، چطور میخواد اجتماعی بشه؟»
هلیا نمیفهمید چرا بعضی بچهها با او بازی نمیکردند. چرا وقتی میگفت «مامانم نمیتونه ببینه»، بعضیها میخندیدند یا عقب میرفتند. او فقط میدانست که مادرش بهترین قصهگو دنیاست، حتی اگر کتابها را نمیدید.
روزی در زنگ هنر، معلم گفت: «هر کسی نقاشی خانوادهاش رو بکشه.»
هلیا با دقت، دو آدمک کشید که چشم نداشتند، اما قلبهایشان بزرگ بود. وقتی نقاشیاش را تحویل داد، معلم با تردید گفت: «چرا چشمها رو نکشیدی؟»
هلیا با صدای آرام گفت: «چون مامان و بابام با دلشون میبینن.»
🌸 فصل سوم : «قصههایی که دیده نمیشوند»
هلیا آن روز، با دل گرفته از مدرسه برگشت. کفشهایش را بیصدا درآورد، کیفش را گوشهای انداخت و بیآنکه چیزی بگوید، رفت کنار پنجره. دستهای کوچکش را روی شیشه سرد گذاشت و به حیاط خیره شد. نه به چیزی خاص، فقط به سکوتی که در دلش سنگینی میکرد.
سارا، مادرش، با شنیدن صدای آه آرام دخترش، به سمتش رفت. با دستانش صورت هلیا را لمس کرد، انگار میخواست از روی پوستش، غم را بخواند.
جریان سرد اشک هایش همچون رودخانه روی گونه های گرمش جاری شده بودند
«مامان، امروز وقتی گفتم تو نمیتونی ببینی، بچهها خندیدن. یکی گفت تو حتماً نمیتونی نقاشی یاد بگیری چون مامانت
نمیتونه نشونت بده.»
چه لحظه سنگینی بود
هلیا با چشمانی پر از اشک و بغضی که منتظر آزاد شدن بود به آغوش مادر پرید
و با دستان کوچکش چشمان خیس مادر را نوازش می کرد
همینطور که هق هق می کرد پرسید
مامان :: «اگه چشم نداشته باشی، کسی نقاشیت رو دوست نداره؟»
سارا نفسش را آهسته بیرون داد. قلبش فشرده شد، نه از حرف بچهها، بلکه از زخمی که در دل دخترش نشسته بود.
او هلیا را در آغوش گرفت،
و محکم می فشرد ، مثل پناهی در طوفان.
«عزیزم، بعضیها هنوز یاد نگرفتن که دیدن فقط با چشم نیست.
من با گوشهام، با قلبم، با دستهام میبینم. و تو، با دلِ من بزرگ شدی.»
هلیا سرش را بالا آورد.
هر دو مون خیس شده بودیم انگار ساعت ها زیر باران راه رفته بودیم
با صدایی بلند گفت :
«ولی اونا نمیفهمن. من نمیخوام کسی بخنده. نمیخوام کسی فکر کنه من فرق دارم.»
سارا لبخند زد، اشک در چشمانش حلقه زد، اما صدایش محکم بود.
«تو فرق داری، چون خاصی. چون یاد گرفتی قصهها رو بشنوی، نه فقط بخونی. چون وقتی نقاشی میکشی،
رنگها رو حس میکنی، نه فقط میبینی.»
آن شب، سارا برایش قصهای گفت. قصهی دختری که مادرش چشم نداشت، اما میتوانست رنگها را از صدای باد،
از گرمای خورشید، از بوی گلها بشناسد.
هلیا با لبخند خوابید، در حالی که در دلش، قصهی مادرش را قاب گرفته بود.
سارا با چشمانی پر از اشک :
زیر لب گفت :
تو با قلبت نقاشی کشیدی، عزیزم. بعضیها هنوز یاد نگرفتن با دلشون ببینن.»
رضا از پشت درب به صدای سارا و هلیا گوش می داد
و مبهوت مانده بود
رضا تصمیم گرفت کاری کند.
با کمک نسترن خواهرش ، جلسهای در مدرسه برگزار شد.
با حضور والدین بچه ها و همه معلمان.
رضا با صدای آرامشبخشش گفت:
«ما نابینا هستیم، اما فرزندانمان مثل همهی بچهها، نیاز به دیده شدن دارند. نه با ترحم، بلکه با احترام.»
و در ادامه گفت :«نابینایی دردناک نیست، نادیدهگرفتهشدن است که استخوان میسوزاند.»
همه با شنیدن اتفاقات اشک در چشمانشان حلقه زده بود
و سکوت همه جا را فرا گرفته بود
که یکی از پدران : بلند شد و به سمت رضا رفت و او را در آغوش گرفت
وبا صدای بلند در حالی که اشک می ریخت گفت :
من به خانواده شما افتخار می کنم
بچه ها هم به کنار هلیا آمده بودند و دورش حلقه زده بودند
هلیا در پایان جلسه، نقاشیاش را دوباره نشان داد. این بار، همه ساکت بودند. معلمش جلو آمد، نقاشی را گرفت، بوسید و گفت:
«این زیباترین نقاشیایه که دیدم. چون چشمهاش توی قلبشه.»
از آن روز، مدرسه تغییر کرد. بچهها با هلیا بازی کردند. معلمها آموزش دیدند که چطور با خانوادههای خاص تعامل داشته باشند. و نقاشی هلیا، با قاب طلایی، روی دیوار دفتر مدرسه نصب شد.
آنروز معلم ساعت ها به فکر جبران بود تا اینکه نقاشی را به همراه یک انشا
آن را در شبکههای اجتماعی منتشر کرد
. عکس و انشا مثل آتشی در دل مردم افتاد. هزاران نفر آن را خواندند، اشک ریختند، و پرسیدند: «چطور میتوانیم کمک
کنیم؟»
و اکنون شما چه کمکی می توانید به نابیناین شهرتان کنید .
پیشاپیش«۱۵ اکتبر – روز جهانی عصای سفید گرامی باد
نگارنده : رسول مردانی
لطفا نیازمند همدلی و نشر حداکثری در گروه ها و کانال های شبکه مجازی می باشیم
به منظور آشنایی بیشتر مردم با روشن دلان و فرهنگ سازی و ارتباط عمیق اجتماعی
🔹 بازدید دادستان شهرستان مبارکه از مرکز توانبخشی شبانهروزی معلولین ذهنی شهدای دیزیچه
در راستای حمایت از اقشار آسیبپذیر و نظارت بر نحوه ارائه خدمات توانبخشی، دادستان محترم شهرستان به همراه دبیرمحترم ستاد امربه معروف و نهی از منكر شهرستان ورئیس اداره بهزیستی از مرکز توانبخشی شبانهروزی معلولین ذهنی شهدای دیزیچه بازدید نمودند.
در این بازدید،جناب آقای سورانی دادستان محترم شهرستان ضمن حضور در بخشهای مختلف مرکز، از نزدیک با نحوه نگهداری و خدمات توانبخشی، آموزشی و رفاهی ارائهشده به مددجویان آشنا شد و با پرسنل و مسئول مرکز به گفتگو پرداختند.
در جریان این بازدید، رئیس هیئت مدیره مرکز گزارشی از ظرفیت مرکز، تعداد مددجویان مقیم، خدمات تخصصی ارائهشده و نیازهای مرکز از جمله بهسازی فضاهای فیزیکی و تجهیز امکانات ارائه دادند.
رئیس اداره بهزیستی نیز گزارش مختصری از مراکز تحت نظارت و خدمات دریافتی مددجویان در مراکز ارائه نمودند.
دادستان شهرستان مبارکه ضمن قدردانی از زحمات مدیران و کارکنان مرکز، بر اهمیت حفظ کرامت انسانی مددجویان و حمایت همهجانبه از افراد دارای معلولیت تأکیدنموده و آمادگی دستگاه قضایی را برای همکاری با اداره بهزیستی در زمینه حمایت از حقوق معلولین و بهبود شرایط مراکز اعلام نمودند.
در پایان این بازدید، بر تداوم تعامل میان دستگاه قضایی و اداره بهزیستی شهرستان مبارکه برای ارتقای کیفیت خدمات و رفع مشکلات مراکز توانبخشی تأکید شد.
روابط عمومی اداره بهزیستی شهرستان مبارکه
https://eitaa.com/behzistimobarake
بازدید دادستان محترم شهرستان مبارکه از خانه کودک و نوجوان امیرالمؤمنین علیه السلام
در راستای نظارت بر وضعیت مراکز نگهداری و ارائه خدمات به کودکان و نوجوانان، دادستان شهرستان مبارکه از خانه کودک و نوجوان امیرالمؤمنین (ع) بازدید نمودند.
در این بازدید که با حضورجناب آقای سورانی دادستان محترم شهرستان، معاون محترم و مسئول دفتردادستان ، رئیس بهزیستی و کارشناس اجتماعی اداره بهزیستی شهرستان مبارکه انجام شد، دادستان ازمرکز و محل اقامت کودکان دیدن کرد و از نزدیک در جریان وضعیت نگهداری، آموزش و خدمات رفاهی فرزندان این خانه قرار گرفتند.
در جریان این بازدید، جهانبخش رئیس اداره بهزیستی شهرستان ضمن ارائه گزارشی از فعالیتها، به بیان اقدامات صورتگرفته در زمینه حمایت، تحصیل، مهارتآموزی و خدمات روانشناسی برای کودکان و نوجوانان این مرکز پرداختند.
دادستان شهرستان نیز ضمن قدردانی از زحمات مسئولان و پرسنل خانه کودک و نوجوان امیرالمؤمنین (ع)، بر اهمیت حفظ کرامت انسانی، توجه به تربیت اخلاقی و اجتماعی کودکان، و فراهمسازی محیطی امن و شاد برای آنان تأکید نمودند.
آقای سورانی همچنین خواستار تداوم حمایتهای بینبخشی و مشارکت سایر نهادها در ارتقای کیفیت خدمات مراکز تحت نظارت بهزیستی شدند.
این بازدید در فضایی صمیمی و همراه با گفتوگوی مستقیم با تعدادی از کودکان و مربیان مرکز انجام گرفت.و در پایان بازدید دادستان محترم شهرستان قول اهدا میز تنیس و فوتبال دستی را به فرزندان مقیم خانه دادند.
روابط عمومی اداره بهزیستی شهرستان مبارکه
https://eitaa.com/behzistimobarake
بازدید دادستان محترم شهرستان مبارکه از مرکز اقامتی ترک اعتیاد «طلوع آینده روشن»
در راستای نظارت بر عملکرد مراکز اقامتی درمان و کاهش آسیب اعتیاد، جناب آقای سورانی دادستان محترم شهرستان مبارکه بههمراه معاون محترم و مسئول دفتردادستان و رئیس اداره بهزیستی شهرستان از مرکز اقامتی میانمدت ترک اعتیاد طلوع آینده روشن بازدید نمودند.
در جریان این بازدید، دادستان محترم از بخشهای مختلف مرکز دیدن نموده و از نزدیک در جریان وضعیت خدمترسانی، امکانات و شرایط اقامت مددجویان قرار گرفتند.
در این بازدید، دادستان شهرستان ضمن قدردانی از زحمات مجموعه مرکز و تلاشهای بهزیستی در حوزه درمان اعتیاد، برخی کمبودها و نارساییها در ارائه خدمات به مددجویان را مورد توجه قرار داده و بر ضرورت اصلاح و ارتقای وضعیت موجود در کوتاهترین زمان ممکن تأکید نمودند.
وی با اشاره به اهمیت نقش مراکز اقامتی در بازتوانی و بازگشت سالم بهبودیافتگان به جامعه، اظهار داشت: «مراکز ترک اعتیاد باید با رعایت کامل اصول بهداشتی، روانی و آموزشی، زمینهی درمان پایدار و بهبود واقعی افراد را فراهم کنند.»
در ادامه، جهانبخش رئیس اداره بهزیستی شهرستان نیز ضمن ارائه گزارشی از وضعیت مراکز و خدمات ارائهشده، از برنامهریزی برای رفع کاستیهای موجود و بهبود شرایط اقامت و درمان مددجویان خبر داد.
بازدید دادستان شهرستان مبارکه از مرکز طلوع آینده روشن با هدف ارتقای کیفیت خدمات و نظارت بر وضعیت مراکز درمانی تحت نظارت بهزیستی انجام شد.
روابط عمومی اداره بهزیستی شهرستان مبارکه
https://eitaa.com/behzistimobarake