eitaa logo
بېسېم چې
803 دنبال‌کننده
19.2هزار عکس
8.5هزار ویدیو
290 فایل
[بسم الله المھدې...] [سلام‌بر‌ېگانه‌مُنجې‌عـٰالم‌بشرېت..!🕊] {عشق یعنی استخوان و یک پلاک سال‌ها تنهای تنها زیر خاک..🥀} خرده‌ریزها⇦ https://eitaa.com/bisimt
مشاهده در ایتا
دانلود
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ 📚 💕 💠 ✂️موضوع: دعوتنامه فردا، آخرین روز بود ... می رفتیم شلمچه ... دلم گرفته بود ... کاش می شد منو همون جا می گذاشتن و برمی گشتن ... تمام شب رو گریه کردم ... . راهی شلمچه شدیم ...برعکس دفعات قبل، قرار شد توی راه راوی رو سوار کنیم ... ته اتوبوس برای خودم دم گرفته بودم ... چادرم رو انداخته بودم توی صورتم ... با شهدا حرف می زدم و گریه می کردم توی همون حال خوابم برد ... . بین خواب و بیداری ... یه صدا توی گوشم پیچید ... چرا فکر می کنی تنهایی و ما رهات کردیم؟ ... ما دعوتتون کردیم ... پاشو ... نذرت قبول ... . چشم هام رو باز کردم ... هنوز صدا توی گوشم می پیچید ... . اتوبوس ایستاد ... در اتوبوس باز شد ... راوی یکی یکی از پله ها بالا میومد ... زمان متوقف شده بود ... خودش بود ... امیرحسین من ... اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد ... . اتوبوس راه افتاد ... من رو ندیده بود ... بسم الله الرحمن الرحیم ... به من گفتن ... شروع کرد به صحبت کردن و من فقط نگاهش می کردم ... هنوز همون امیرحسین سر به زیر من بود ... بدون اینکه صداش بلرزه یا به کسی نگاه کنه ... ✨ ... 🌈 ✍نویسنده👈 🎈
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿ 📚 💕 💠 ✂️موضوع: غروب شلمچه اتوبوس توی شلمچه ایستاد ... خواهرها، آزادید. برید اطراف رو نگاه کنید ... یه ساعت دیگه زیر اون علم ... از اتوبوس رفت بیرون ... منم با فاصله دنبالش ... هنوز باورم نمی شد ... . صداش کردم ... نابغه شاگرد اول، اینجا چه کار می کنی؟ ... . برگشت سمت من ... با گریه گفتم: کجایی امیرحسین؟ ... . جا خورده بود ... ناباوری توی چشم هاش موج می زد ... گریه اش گرفته بود ... نفسش در نمی اومد ... . همه جا رو دنبالت گشتم ... همه جا رو ... برگشتم دنبالت ... گفتم به هر قیمتی رضایتت رو می گیرم که بیای ... هیچ جا نبودی ... . اشک می ریخت و این جملات رو تکرار می کرد ... اون روز ... غروب شلمچه ... ما هر دو مهمان شهدا بودیم ... دعوت شده بودیم ... دعوت مون کرده بودن ... . ✨ 🌈 ✍نویسنده👈 🎈
📎✏️ مادر شهید:سر حسین آقا باردار بودم اما هیچ‌کس از این موضوع اطلاع نداشت❌. حتی نمی‌دانستیم جنسیت جنین چی هست🧐. یک روز مادر همسرم تماس گرفت و گفت پسرشان یعنی عموی وسطی بچه‌ها خواب‌دیده خدا به داداشش (پدر حسین) پسری عطا کرده و اسمش را مختار گذاشته😍. دومین اعزام حسین به سوریه، وقتی بچه‌ها بی‌قراری مادرم را می‌دیدند، خواب عمویش را برایم یادآوری کرد. گفت «یادتونه نام حسین رو تو خواب عمو مختار گذاشته بودین؟ شاید حسین انتخاب‌شده خدا باشه برای انتقام خون اباعبدالله ولی تو این زمونه✌️.» این حرف تأثیر زیادی روی من گذاشت و با خیال راحت‌تری حسین را راهی سوریه کردم، به امید اینکه پسرم جزو منتقمین حسین (ع) باشد.
اگر تا فردا زنده بودیم .. منتظر فعالیت هامون در کانال باشید .. ✨ .[شبتون کربلایی 🌹].♡
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پنــاه بَر خــدا از شَر هـر آنچـه از او دورم میـکنـد 💔 •{🌙}•
خدایا ! با آگاهی‌ات از حال من، با من مدارا کن ..🍃
طرف‌هم‌نمازشواوݪ‌وقـــــٺ⏰می‌خونه هم‌اینڪه‌سࢪ‌موقع‌می‌ࢪه‌سࢪ‌قـــــــرار😏😐 😂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊✨ من مشتاق اینم کھ رنگ خدا بگیرم و بتونم تجلۍ حداقل یڪ صفت الهۍ توی زمین باشم ... :) ˼شهیدمحمدهادی‌امینے˹
‏إِنَّ‌رَبِّی‌قَرِيب‌مُجِيبٌ ﻫﻤﺎﻧﺎﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﻦ،ﻧﺰﺩﻳﮏ ﻭﺍﺟﺎﺑﺖ‌ﻛﻨﻨﺪﻩ‌اﺳﺖ🌿(: