هدایت شده از • پـَـنـاهــگاهـَم •
نمیدانم در من چه شده بود ! قلبم ذرهذره در اشک چشمانم حل میشد و من نمیتوانستم آن درد ِعظیمش را تحمل کنم ؛
بُهت چَشمانَم را میتوان حتی در دورترین حالت ممکن دید ؛گویی انگار پس از درد های کوچک و ریز برایش یک درد بزرگ شده و آن درد طاقت فرسا :)
روزگار او تلخ میگذشت و او تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود که فقط چشمانش را ببندد و آرام آرام بگریسد !
بله . . . .
او دلتنگ بود ؛
دلتنگ ِخودش ، دلتنگ ِ خاطراتش ، دلتنگ ِ حال خوبش !
اما هیچ راهی نبود که او از این گَزند بگُریزد و فرار کند,تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود که موزیک ِ مورد علاقه اش که از استاد شجریان بود را پلی کند و با تمام وجود خود را بر روی پلکان چشمش خالی کند :)
اما هنوز امیدوارست . . . . .
امیدوار به روزهای خوب!
ولی برای او تنها این دعا را میکنم که قبل از رسیدن به روزهای خوب ، تمام نشود .
نَژَند؟ آری خودش را گفتم .
خوب او را شناختید , آفرین بر شما !
_________
نوشته شده : · نَژَند ·
هدایت شده از • پـَـنـاهــگاهـَم •
تو راه به نیمهکاره رها کردن این داستان هم فکر کردم ولی وقتی یه بازی رو شروع کردی ، چارهای جز ادامه دادن نداری، شوخی که نیست ، حرف حیثیت خودت در میونه ، خیلی بده که یه روز تو آینه نگاه کنی و به خودت بگی چطوری بزدل ؟
• قهوه سرد آقای نویسنده|بیتاب
بیتاب.
تو راه به نیمهکاره رها کردن این داستان هم فکر کردم ولی وقتی یه بازی رو شروع کردی ، چارهای جز ادامه
تو راه به همه چی فکر کردم...تشکر🌱✨
هدایت شده از مُحاق .
_تو ، عجیبی .
نه میشه گفتت ؛ نه میشه کشیدت و نه حتی میشه نوشتت . عجیبی ؛ وقتی بهت برمیخورم ، لال میشم و از گفتن ، محروم ؛ وقتی نگاهت میکنم ، دو دستم بی حس میشن و از کشیدن ، عاجز ؛ وقتی میشنومت ، بی سواد میشم و در بازنویسیت ، درمانده .
تو عجیبی .
همه ی توانایی و استعدادهامو ، در کسرِ ثانیه ، ازم میگیری و فقط میذاری یه ستایشگرِ مسکوت و بی توان باشم .
ستایشگری که خیره مونده به ستاره ای که حتی روز و آفتاب قلدرش هم نمیتونه درخشش کم نظیرش رو ، بگیره .