نگاه نگران من و امثال من برای پایان سلطه کنکور لحظه شماری میکرد. دوران طاغوتیِ کنکور که چون لیوانی نیمه پر بود سرانجام باید به پایان میرسید. از نیمه ی خالی لیوان همه با خبریم. کابوس، فشار، بیخوابی.
و اما نیمه ی پرش که کمتر کسی آنرا مُزَیَّن به نگاه نقادانه میکند. امید، پشتکار، ادامه دادن و از پا نیوفتادن.
هرچه بود این ضحاک چهار گزینه ای هم سرانجام در دماوند خاطره ها زنجیر شد و فریدونِ بعد کنکور، بر تخت حاکمیت نشست.
در عرض سه چهار روز همه ی کاغذ باطله ها، کتاب های قطور تست، جزوات و دفترچه هارا بسته بندی کرده، راهی انباری کردم. که البته ناچیز هم نبودند! خرورار ها برگه که روزی چون زنجیری بر گردن روح بلند پرواز ما بسته شده بود.
اما اکنون بند اسارت گشوده شده بود و منِ پرنده، با رویای فتح آسمان ها پر و بال از غبار خستگی میتکاندم.
تمام آنچه در یکسال- و اندکی بیشتر- کنکور بر دلم حسرت شده بود محقق ساختم. از ساده ترین موارد که دیدن برنامه مورد علاقه ام بود تا سخت ترین ها که.... بماند!
موارد فهرست بلند بالایم یکی یکی هفتک(تیک) سبز میخوردند و من، مشعوف از این آزادی، سرمستانه پیش میرفتم.
آن قدر مست آزادی شده بودم که به کل بخشی از خود را از یاد برده بودم! بله. نوشتن را!
برای چون منی که حتی قبل از آنکه بتوانم بنویسم و بخوانم، داستان پردازی میکردم بسیااااار جای حیرت بود که چگووونه؟؟؟؟ و چرا؟؟؟ و چطووور فراموش کردم؟؟
اما حالا که آزاد بودم نه با قلم وکاغذ یا حتی با سوژه ای خوب، آشِ داستان هایم قوام نمی آمد و شاید اصلا داستانی پخته نمیشد که بگویم قوام داشت یا نه!
این اوضاع خفقان قلمی ادامه داشت تا سحرگاه همین امروز(۱۴۰۴.۶.۲) که بعد از نماز صبح، به ته بندی نیاز داشتم تا صدای این شکم همیشه شاکی را آرام کنم. در حین جویدن غذا و جوییدن راه چاره بودم که گفتم فَبها!!! چه سوژه ای خوش تر خودم و چه داستانی بهتر از اعتراف!
این شد که با پلک هایی مشتاق خواب، مشغول نوشتن شدیم تا به اینجا...
باشد تا دوباره در مسیر قلم قرار گیریم(((:
+بیکران؟!
۱۴۰۴.۶.۲
@biekaran