شب شهادت امام حسن عسکری بود. دور هم نشسته بودیم که بحث، به فاصله ی میان عزاداری امام حسن عسکری تا پایکوبی برای امامت امام زمان کشید.
دوستی، به شوخی و نه از قصد گفت:«نمیدانیم رخت عزا به تن کنیم یا جامه ی بزم و شادی؟!»
آتش غربت حضرت صاحب الزمان، جگرم را سوزاند. شاید این حرف من نبود، ولی با زبان من به دوست گفته شد:«اگر بدانی بعد امامت مولایمان، ۱۴۰۰ سال میشود که آقا هنوز غریب اند و آواره ی بیابان ها، رخت عزا از تن در نمی آوری.»
او هنوز در انتظار بیداری ماست...
+بیکران
۱۴۰۴.۶.۹
@biekaran
«ماه، صولتی پوشیده»
+پس چرا در رو باز نمیکنی؟؟
صدای خسته و ناراضی محمود از پشت در واحد بیرون آمد.
+اینا چیه؟؟اینجا چه خبره؟
فائزه وسط اتاق پذیرایی چهار زانو نشسته بود و دست هایش را روی زانو قرار داده بود. قوس کمرش را روی ۴۵ درجه تنظیم کرده بود و افق شانه هایش را با شلعه های شمع متناسب کرده بود. نوک بینی را به اندازه سینوس زاویه فک اش بالا برده بود و هر چهل ثانیه یک دم و باز دم میکشید.
محمود دستش را چند بار جلوی صورتش تکان داد:
+چرا تو خونه پُر دوده؟؟؟
که چشمش به شش عودی افتاد که ردیف، پشت سر فائزه چیده شده بودند.
+فااائزه!!!!
-عهه چته؟؟؟ نمیبنی دارم از امواج منفی ماه خونی خودم رو محافظت میکنم!؟
و مجدد به حالت قبل برگشت و یک دم عمیق کشید. خیلی عمیق!
محمود در را تا آخر باز کرد و همین طور که سمت پنجره آشپزخانه میرفت گفت:«من رو خسته مونده کاشتی جلو در که از امواج منفی ماه خونی دور بمونی؟!»
و در حالی که لب پایین اش را به نوک زبانش چسبانده بود قسمت اخر حرفش را مجددا تکرار کرد.
+کشتی مارو با این مدیتنشن کردن هات!
و وقتی داشت کلمه ی مدیتیشن را میگفت دهانش در افقی ترین حالت ممکن بود.
پنجره را باز کرد و با حوله ی آشپز خانه دود هارا بیرون کرد.
فائزه اما همچنان در همان حالت مانده بود و مثل دستگاه تنفس مصنوعی، مکررا دم و باز دم میکشید.
محمود که انگار به هوای دود آلود خانه عادت کرده بود دست از تقلا کشید و روی میز آشپزخانه نشست. با صدای بلند گفت:«حالا این شمع ها و... این بند و بساط طبق کدوم منبعی مارو از این امواج منفی دور میکنه؟»
فائزه اما هیچ اعتنایی به محمود نکرد و باز هم نفس کشید. محمود به یاد آورد مذاکره هیچ وقت مثمر ثمر نبوده، پس بلند شد و خودش برای گرفتن جوابش وارد صحنه شد. پشت فائزه درآمد و مو های فائزه را گرفت.
+گفتم کی بهت گفته مارو از دود خفه کنی؟
فائزه جیغ بنفشی کشید و موهایش را از چنگ محمود در اورد. گفت:«هرکی گفته یه چیزی میدونسته.»
محمود که فهمید این بساط تا بعد از اتمام ماه گرفتگی جمع نمیشود آهی کشید و در حالی که به سمت سینک آشپزخانه میرفت گفت:«مامان که بیاد بنظرم دوست داره بدونه دلیل دودی شدن دیوارای سفیدش چیه؟! توهم بیا تا مامان نیومده این شمع ها و... این عود هارو خاموش کن بیا راحت از ماه گرفتگیت لذت ببر.مگه شما دخترا عشق قرمز و صورتی نبودید؟؟»
پوزخندی زد و ادامه داد:«بیا ماه صولتی پوشیده!»
بیکران+
•در حال مدیتیشن کردن زیر ماه صولتی!
۱۴۰۴.۶.۱۶
@biekaran
هدایت شده از سرزمینِ فؤاد | Fuad Land
آهن، در کفِ داوود، از فرمانِ خدا نرم شد؛
معجزهای برای کسی که لایقِ قدرت بود 🌌
اما محمد ﷺ؟
او خلقِ اولِ خداوند،
محبوبِ ازل و ابدی او
معجزهاش فراتر از ماده،
فـــــراتر از زمان بود!
او باذن الله قلبها را نرم کرد؛
نه با فرمان، با عشق. با نفسِ
رحمت و نور حقیقت محمدیه🕊️
تا تاریخ شاهد باشد:
سختترین دلها، در برابر
لبخندِ او، به زانو در آمدند💖
میلادِ پيامبر نور و رحمت مبارک 🌙
•. eitaa.com/fuadland .•
┄┄┅┅✿°❀•°•💗•°•❀°✿┅┅┄┄
هدایت شده از گامی بسوی پرواز🕊🍃
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احساس میکنم یه بخشی از یادگیری زبان، حفظ کلمات و یادگیری گرامره.
بخش دیگه اش اینه که بتونی در لحظه اطلاعاتت رو کنار هم بچینی، چند تا جمله بسازی که باهم یا بدون هم یه اطلاعات درست رو در لحظه انتقال بدن.
این یه مهارتیه که شاید سامورایی ها هم نداشته باشنش!
یادگیری واقعا یه معجزه اس!
+بیکران
در جست و جوی معجزه
۱۴۰۴.۶.۲۶
@biekaran
بعد از کنکور، با امدن بوی ماه مهر، شامه بویایی ما به کلی مختل شد. دیگر دفتر و کیف های نو، مداد های نوک تیز و پاکن هایی که مثل باب اسفنجی شلوار مکعبی پوشیده اند مرا به وجد نمی آورند. ولی یاد اینکه سال های پیش، از این موارد در پوست خود نمیگنجیدم گرمای لذت بخشی، سرمای بی تفاوتی را در دلم آب میکند.
حسرت میخورم به حال کسانی که مدرسه را چون سوپی بیملات میدانند. درس را بی فایده میبینند تا زمانی که در تهیه غذا و رفع حاجتهایشان به آنها کمک کند. اما همچنان در پی علت اقتصاد ضعیف و مدیران ناکارامد و صنعت زیانده اند.
کسانی که خنجر آموزشات غربی را تا دسته در تن نظام آموزشی ما فرو میکنند بی آنکه بدانند با حرف هایشان دردی که دوا نمیشود، دو درد هم اضافه میشود. اول درد خود تحقیری و دوم درد فقدان انگیزه!
هر دو درد، جان از بدن که نه، دانش آموز از مدرسه فراری میدهند.
چه دکتر هایی که با شنیدن این حرف ها تصمیم گرفتند دکتر نشوند و چه مهندس ها و مدیر ها و وزیر ها که هریک میتوانستند باشند و نشدند...
نمیشود اهمیت مدرسه را در ذهن یک دانش آموز کمرنگ کرد و انتظار بهبود وضعیت کشور را داشت... کاش اگر بذر امید نمی افشانیم، به جای پژواک نا امیدی، سکوت پیشه کنیم.
+بیکران
با زخم هایی عمیق، بر پیکره ی بی جان انگیزه ام
@biekaran
هدایت شده از - کافـصاد .
-
تو واسه پول و مقام درس
میخونی
من واسه افتخار رهبر
و کشورم
ما قطعاً مثل هم نیستیم 💀🧋.
-