هدایت شده از مرواریدکلام/امین الاسلامی
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◆{ٖؒ﷽}◆
҉ ✿ܩرواريـב كلاܩـ✿ ҉
دربرابرحق، حرفی نیست.
#قدرت_نظامی_ایران
#اتحاد_ملی
#امین_الاسلامي
۱۰#مهر۱۴۰۴
@MorvaridClaim
هدایت شده از گامی بسوی پرواز🕊🍃
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند!
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند!
#امامزمانعج
201.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای کاسبی...
مهمان سرداری مطمئناً(:
@biekaran
هدایت شده از شهد شرح
این روزها منظور از آتش بس
یعنی "آتش، بس نیست."
فقط آن نیست آخر به قرینه حذف شده!
واحدی
شهدِ شرح'
🌱@Shahde_Sharh
هدایت شده از سِیِّدهٔحَسَنیْ¹¹⁸
داداش مصطفی، سالگرد آسمانی شدنت مبارک... :)
مارو هم پیش اربابتون یاد کنید...💔
کنسرو آدم!
می گویند هر کسی در مواجه با پدیده ای اعجاب انگیز که بیشتر شبیه معجزه باشد، هر چیز که از ذهناش رد شود را بی اختیار به زبان می آورد. و شاید دیدن یک اتوبوس که تا مرز ترکیدن در آن آدم چپانده شده بود، دست کمی از معجزه نداشت.
و اِلا این همه ترکیب وصفی و اضافی در زبان فارسی هست که کاربردش به تصویر کشیدن ازدحام است. چرا باید در بین جمعیت خیره به اتوبوس با صدای بلند میگفتم:«کنسرو آدم»؟
+بیکران"
•کنسروی از خاطرات(:
۱۴٠۴.۸.۱
@biekaran
هدایت شده از خانۀ نویسندگان بهانش✒️
🐫 یه روز قارون یه دستهگل نیم میلیاردی و آیفون١٧ خریده بود و داشت با شتراش تو اندرزگوی بنیاسرائیل لایی میکشید. مردم هم گوشیا رو در آورده بودن و عکس و فیلم میگرفتن و هشتگ #کیف_دنیا_رو_این_میبره و #کاش_ما_هم_مثل_قارون_پولدار_بودیم رو ترند کرده بودن. اتفاقا پستاشون هم میلیونی ویو میخورد...
🧑🏻🎓 دانشمندا هم هرچی این فیلما رو کوت میکردن و میگفتن: خاک تو سرتون با این آرزوهاتون. آخه دستهگلی که خر نمیتونه بلندش کنه و تلفن همراهی که نمیشه باهاش تلفن کرد هم چیزیه که حسرتش رو میخورید؟
📊 ولی چه فایده؟ دانشمند جماعت که فالوئر نداره. توییتاشون کلا دو سه تا ویو میخورد. اونم شاگردای لنگ نمره زده بودن!
📖 (برگرفته از آیات ٧٩ و ٨٠ سوره قصص)
✍🏻 #ابراهیم_کاظمیمقدم
#یادداشت_اختصاصی
#طنز
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
هدایت شده از شهد شرح
این شکل و قیافه ای که اینا برا خودشون درست کردن، نتیجه غربزدگی نیست؛ اینا رو خدا زده!
#هالووین
✍واحدی
شهدِ شرح'
🌱@Shahde_Sharh
«حامیان تیغ فروش»
اتوبوس ترمز محکمی کرد و خانمی که وسط جمعیت گرفتار شده بود، تعادلش را از دست داد و روی کنار دستی هایش افتاد. دود و دم شهر و شلوغی اتوبوس طاقت همه را طاق کرده بود. کسی میان جمع داد زد:«خانم خب برو بالاتر. جا هست.»
-اقا نشسته نمیتونم!
در ان لحظه نشد ببینم اقای مذکور کجاست و چه حالی دارد؟ گمانِ ذهنم رفت سمت پیرمردی کهن سال که به اشتباه سوار اتوبوس شده و چون راهی برای خروج پیدا نکرده، همان جایی که بوده، نشسته. گفتم:«بنده ی خدا... کاش راه نشانش میدادند میرفت پی زندگی اش!» که سیمای کامله مردی ته ریش دار، از بین صورت ناراضی خانم ها پیدا شد.
باز هم گمانم را به بد نبردم. شاید معلول ذهنی باشد و از روی عدم اختیار وارد قسمت زنانه شده.
که...!
گلویش را صاف کرد و محصولی که از توی کیسه مشکی رنگش در آورد را بالا برد و گفت:«خانومای عزیزم... خواهرای گلم. تیغ زنانه، مردانه دارم سه بسته ۶۰ تومن»
نه تنها پیر و معلول نبود، بلکه زکاوت بیش از اندازه ای هم داشت که آمده بود در واگن زنانه امرار معاش می کرد.
خانم هایی که اطرافش ایستاده بودند خود را به هر سختی بود کنار می کشیدند تا به مرد دست فروش نخورند. البته مرد هم نامردی نکرد و به اشتباه(مثلا) به دو سه نفری خورد.
خانمی که کنار من بود در آراسته ترین حالت خود بود. وقتی دید این مرد بی ملاحضه صاف سمت او می آید و می خواهد در مسیر رفت اشتباها به او هم بخورد، فرار کرد سمت من و زیر لب گفت:«وای وای وای اومد...»
دیدم نمیشود که! هیچ کس هیچ نمی گوید همه هم اذیتند! بلندی دادم:«جناب قسمت زنونه اس. به حریم شخصی ما احترام بزارید.»
مرد چپ چپ نگاه کرد. انگار موی دماغی باشم گفت: ای بابا... یه لقمه نونم نمیتونیم در بیاریم؟
(ادامه دارد...)
+بیکران
#حامیان_تیغ_فروش
@biekaran
بیکران″
«حامیان تیغ فروش» اتوبوس ترمز محکمی کرد و خانمی که وسط جمعیت گرفتار شده بود، تعادلش را از دست دا
«حامیان تیغ فروش»
نمیدانم؛ شاید مرجع تقلید این آقا حلال بودن را بد توضیح داده باشد که تا به این سن، معنای حلال و حرام را نمی دانست. البته که فکر نمی کنم مردی که در واگن زنانه امرار معاش کند لای رساله را هم باز کرده باشد.
گفتم:«آقا باور کنید نونی که اینجا در میارید حلال نیستا... این همه خانم رو اینجا معذب کردید که چی؟» بر و بر نگاهم کرد. منتظر چند حامی بی جیره مواجب بود؟! قطعا!!!
معتقدم در هر فاجعه ی اجتماعی، حماقت اطرافیان، از حیله ی متجاوز به مراتب بیشتر تر است. صدای دو سه خانمی که روی صندلی نشسته بودند بر ایمان من افزود. همان طور که چپ چپ مرا می نگریستند جملاتی با این مضمون گفتند:«داره کاسبی میکنه بنده ی خدا. چیکارش داری؟»
مرد دست فروش که دید حامیان به حمایت برخاستند همان جا که بود-وسط دو ردیف صندلی-ایستاد و یک بسته تیغ را جلوی چشمان من و آن همه خانم معذب فروخت. طوری پوزخند میزد که ناپلئون بعد تاج گذاری اش نزده بود.
با چشم های لبریز از خشم اشاره دادم برو تا نیامدم خودت و تیغ هایت را پرت نکردم بیرون! و خب او که فروش روزش را کرده بود با غروری خاص از بین خانم ها لایی کشید و پیاده شد. باید چهره ی خانمی که موقع سوار شدن، به سینه ی مرد کوبیده شد را میدیدید! طفلک تا دو ایستگاه شوک شده بود.
بعد از رفتن مرد همان دو سه خانم-که اصلا مخاطب صحبت هایشان من نبودم-شروع کردن نظام و مملکت را فحش دادن که«نون مردم رو آجر می کنند» و «نمی گذارند آب خوش از گلوی مردم پایین برود» و... از این دست حرف های تکراری.
و من فقط گوش کردم. به صدای حماقت جامعه! چطور خودشان با دست خودشان-البته بهتر است بگویم زبان خودشان-امنیت را از خودشان می گیرند. بعد که امنیت رفت و کار بیخ پیدا کرد باز هم نظام و مملکت را فحش می دهند که این چه وضعیتی است!!! دستمالی شدیم و معذبیم و...
و البته فقط شنوا نبودم. بلکه بینا هم بودم به سکوت خانم های معذب. که اذیت بودند و نمی خواستند به مرد بخورند اما سکوت کردند. حتی بعد از اعتراض کسی مثل خودشان.
نمی دانم دقیقا کی و کجا باید تاوان حرف ها و سکوت هایمان را بدهیم. به هر صورت کار درست آن بود که کردم. تذکر زبانی و دفاع از حق مسلم بانوان.
بیکران
•سکوت ایستگاه آخر
۱۴۰۴.۸.۱۲
#حامیان_تیغ_فروش
@biekaran