eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
352 عکس
109 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @beekaran
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شهد شرح
این شکل و قیافه ای که اینا برا خودشون درست کردن، نتیجه غربزدگی نیست؛ اینا رو خدا زده! ✍واحدی شهدِ شرح' 🌱@Shahde_Sharh
«حامیان تیغ فروش» اتوبوس ترمز محکمی کرد و خانمی که وسط جمعیت گرفتار شده بود، تعادلش را از دست داد و روی کنار دستی هایش افتاد. دود و دم شهر و شلوغی اتوبوس طاقت همه را طاق کرده بود. کسی میان جمع داد زد:«خانم خب برو بالاتر. جا هست.» -اقا نشسته نمیتونم! در ان لحظه نشد ببینم اقای مذکور کجاست و چه حالی دارد؟ گمانِ ذهنم رفت سمت پیرمردی کهن سال که به اشتباه سوار اتوبوس شده و چون راهی برای خروج پیدا نکرده، همان جایی که بوده، نشسته. گفتم:«بنده ی خدا... کاش راه نشانش میدادند میرفت پی زندگی اش!» که سیمای کامله مردی ته ریش دار، از بین صورت ناراضی خانم ها پیدا شد. باز هم گمانم را به بد نبردم. شاید معلول ذهنی باشد و از روی عدم اختیار وارد قسمت زنانه شده. که...! گلویش را صاف کرد و محصولی که از توی کیسه مشکی رنگش در آورد را بالا برد و گفت:«خانومای عزیزم... خواهرای گلم. تیغ زنانه، مردانه دارم سه بسته ۶۰ تومن» نه تنها پیر و معلول نبود، بلکه زکاوت بیش از اندازه ای هم داشت که آمده بود در واگن زنانه امرار معاش می کرد. خانم هایی که اطرافش ایستاده بودند خود را به هر سختی بود کنار می کشیدند تا به مرد دست فروش نخورند. البته مرد هم نامردی نکرد و به اشتباه(مثلا) به دو سه نفری خورد. خانمی که کنار من بود در آراسته ترین حالت خود بود. وقتی دید این مرد بی ملاحضه صاف سمت او می آید و می خواهد در مسیر رفت اشتباها به او هم بخورد، فرار کرد سمت من و زیر لب گفت:«وای وای وای اومد...» دیدم نمیشود که! هیچ کس هیچ نمی گوید همه هم اذیتند! بلندی دادم:«جناب قسمت زنونه اس. به حریم شخصی ما احترام بزارید.» مرد چپ چپ نگاه کرد. انگار موی دماغی باشم گفت: ای بابا... یه لقمه نونم نمیتونیم در بیاریم؟ (ادامه دارد...) +بیکران @biekaran
بیکران″
«حامیان تیغ فروش» اتوبوس ترمز محکمی کرد و خانمی که وسط جمعیت گرفتار شده بود، تعادلش را از دست دا
«حامیان تیغ فروش» نمیدانم؛ شاید مرجع تقلید این آقا حلال بودن را بد توضیح داده باشد که تا به این سن، معنای حلال و حرام را نمی دانست. البته که فکر نمی کنم مردی که در واگن زنانه امرار معاش کند لای رساله را هم باز کرده باشد. گفتم:«آقا باور کنید نونی که اینجا در میارید حلال نیستا... این همه خانم رو اینجا معذب کردید که چی؟» بر و بر نگاهم کرد. منتظر چند حامی بی جیره مواجب بود؟! قطعا!!! معتقدم در هر فاجعه ی اجتماعی، حماقت اطرافیان، از حیله ی متجاوز به مراتب بیشتر تر است. صدای دو سه خانمی که روی صندلی نشسته بودند بر ایمان من افزود. همان طور که چپ چپ مرا می نگریستند جملاتی با این مضمون گفتند:«داره کاسبی میکنه بنده ی خدا. چیکارش داری؟» مرد دست فروش که دید حامیان به حمایت برخاستند همان جا که بود-وسط دو ردیف صندلی-ایستاد و یک بسته تیغ را جلوی چشمان من و آن همه خانم معذب فروخت. طوری پوزخند میزد که ناپلئون بعد تاج گذاری اش نزده بود. با چشم های لبریز از خشم اشاره دادم برو تا نیامدم خودت و تیغ هایت را پرت نکردم بیرون! و خب او که فروش روزش را کرده بود با غروری خاص از بین خانم ها لایی کشید و پیاده شد. باید چهره ی خانمی که موقع سوار شدن، به سینه ی مرد کوبیده شد را می‌دیدید! طفلک تا دو ایستگاه شوک شده بود. بعد از رفتن مرد همان دو سه خانم-که اصلا مخاطب صحبت هایشان من نبودم-شروع کردن نظام و مملکت را فحش دادن که«نون مردم رو آجر می کنند» و «نمی گذارند آب خوش از گلوی مردم پایین برود» و... از این دست حرف های تکراری. و من فقط گوش کردم. به صدای حماقت جامعه! چطور خودشان با دست خودشان-البته بهتر است بگویم زبان خودشان-امنیت را از خودشان می گیرند. بعد که امنیت رفت و کار بیخ پیدا کرد باز هم نظام و مملکت را فحش می دهند که این چه وضعیتی است!!! دست‌مالی شدیم و معذبیم و... و البته فقط شنوا نبودم. بلکه بینا هم بودم به سکوت خانم های معذب. که اذیت بودند و نمی خواستند به مرد بخورند اما سکوت کردند. حتی بعد از اعتراض کسی مثل خودشان. نمی دانم دقیقا کی و کجا باید تاوان حرف ها و سکوت هایمان را بدهیم. به هر صورت کار درست آن بود که کردم. تذکر زبانی و دفاع از حق مسلم بانوان. بیکران •سکوت ایستگاه آخر ۱۴۰۴.۸.۱۲ @biekaran
«آسمان دیگر توان ندارد» آسمان خالی از ابر و دل های ما پُر از غصه شده. رود خالی از آب و کوه خالی از برف.شاعران کجایند که در وصف این پاییزِ خالی غزل سرایی کنند؟ از این پس در اشعار پاییزی بیشتر باید به دلگیر بودنش اشاره کرد. اما از لفظ«دل آسمان همچو دل من گرفته بود» با احتیاط استفاده کنید. چراکه دیگر نای دلگیری ندارد.اشک چشم آسمان از ظلم و ستمی که به خود کردیم خشکیده. بگویید چشم آسمان خشکید و چشمان ما تر شد.آری این بهتر به نظر میرسد. اما این سکوت را بشنوید. بوی قهر نمیدهد؟! آسمان قهر است. چقدر باید ببارد که تمام فسادی که کوچه به کوچه رسوخ کرده را بشوید؟ آسمان هم خسته شد. هرچه شست دوباره لجن زار شد! حق داری آسمان اگر هرگز نباری... دلی که برای مظلوم نبارد-چه بسا خود ظالم باشد- محروم از باران الهی است): +بیکران •پس از سه روز آبیِ بی آب @biekaran
هدایت شده از Mobina Faraj
می‌گن پاییزِ امسال، یکی از خشک‌ترین پاییزهای پنجاه‌سالِ اخیره! فعلاً هم که تا چشم کار می‌کنه، فقط خورشید خورشید خورشید! دریغ از ابرهای بارون‌زا... آقای امام‌رضایِ ما، شما قبلاً برای همین خاکی که با قدم‌هاتون پربرکت شد، با نفسِ حق‌تون دعای بارون خوندین و زمینِ تشنه سیراب شد! میشه این‌بارم برای آسمونِ ایران دعا بخونید که اگه خدا بخواد دلش به باریدن رضا بشه؟ پ.ن: دعای نوزدهمِ صحیفهٔ سجادیه، دعای بارونه! اگه شمام مث من گاهی یادتون می‌ره همه‌چیزو تو بهترین حالتش از خدا بخواین، پایه‌این امشب باهم بخونیمش؟ ♾ @binahayat_ir
«مه شکن» "بخش اول" برای رسیدن به دانشگاه ما، باید از یک تونل وحشت عبور کرد. بله. یک تونل وحشت. انواع اقسام معصیت و منکر و فساد را در هر زاویه ای که بخواهی دارد. البته یک چیز یه خصوص هم دارد که حتی اگر منکری نباشد که برق از چشمانت بپراند، قطعا می تواند نفس را در سینه ات حبس کند. بله... دود سیگار. ما سیگار نکشیده، معتاد شدیم. از بس بوی انواع سیگار ها مشاممان را معطر به بوی گل و...کرد به قدری دود کردن جلو در دانشگاه ها مد شده که پیشنهادم به مسئولین ذی ربط آن است که زیر تابلوی کشیدن سیگار ممنوع، همین عبارت را هم بنویسند. شاید خیلی ها معنای تابلو هارا آنچنان که باید ندانند. به هر حال کار هر مسئولی، یک بخش فرهنگی هم دارد. ندارد؟ (در اینجا نویسنده می خواست پای مسئولین را وسط کشیده و انچه باید گفت را بگوید اما چون در بحث داستان نبود فعلا پای عزیزان را ول کرد.) خلاصه که دل ما، نه از دانشگاه خودمان، بلکه از دانشگاه های همسایه خون شده. و هربار که سر آن کوچه شیطانی می رسیم واجب است چشم به نوک کفش بدوزیم و زیر لب استغفار کنیم. علت دیگری که باعث شده همه اتفاق نظر روی کلمه ی «تونل وحشت» داشته باشیم این است که در دو طرف پیاده رو ها عزیزان دانشجو می‌نشینند و حین انجام معصیت روزانه، ناموس مردم را-از هر نوع- دید میزنند. جای دور نرویم؛ پیاده رو ها مثل شو آف های بلاد کفر است. این چنین است که خیلی ها به جای رد شدن از پیاده رو، ترجیح میدهند از وسط خیابان عبور کنند. و ثابت شده در وسط خیابان کمتر مورد توجه قرار میگیرند! امروز هم با پیش فرض همیشگی تا نصف کوچه را طی کردم که متوجه شدم اثری از دود و آغوش و جزوه ها نیست. چه کسی این مه غلیظ از گناه را شکسته بود؟ (ادامه دارد) بیکران" •اعتیاد دارم. به سیگار نه. @biekaran
بیکران″
«مه شکن» "بخش اول" برای رسیدن به دانشگاه ما، باید از یک تونل وحشت عبور کرد. بله. یک تونل وحشت. ان
«مه شکن» "بخش دوم" چه کسی این مه غلیظ از گناه را شکسته بود؟ نه پیاده رو آن وضع همیشه را داشت، نه کافه ی روبه روی دانشکده با آهنگ ریتمیکش فضا را دود و دمی کرده بود. اما صبر کن. این چه صدای آشنایی بود به گوشم میرسید؟ عجبا! مثل اینکه درست شنیده بودم. صدای مداحی بود. شاید مثل ولادت حضرت زینب دانشگاه بین المللی قران-که مجاور دانشگاه ماست-برای شهادت حضرت زهرا کاری کرده. ولی نه! جلوی دانشگاه چیزی نبود. سر چرخاندم و دیدم درست جلوی در دانشگاهِ کذایی، یک موکب برپا شده بود. یک مداحی ملایم، با پذیرایی چای و خرما. همین؟ واقعا همین موکب کوچک و سادگی اش باعث جمع شدن فاجعه ی هر روزه شده بود؟ نمیدانستم بخندم یا گریه کنم. نه هزینه انچنانی، نه برنامه ریزی های چند ماهه و نه خبری از مسئولان فرهنگی! همین دانشجو هایی که مثل من و خیلی ها، دیگر توان دیدن این فساد و فحشا را نداشتند. یکی مثل من، یکی مثل شما. چای شان را خوردم. نوش جانم! این چای عجب چایی بود. صد تا امر به معروف و نهی از منکر را عصاره کرده بود. خوشا به حال انها! ثواب دلخوشی جماعت خسته از گناه در کارنامه شان رفت. ای وای از ما... که فردا باز به سکوتی که گردمان را گرفته ادامه میدهیم! بیکران •امر به تفکر، نهی از سکوت @biekaran