انجمن بیکاران کتابخون
یک توده در گلویم گیر کرده، بغض نیست، اشک و آه و غم هم نیست. انزجار است. من از دروغ متنفرم. از اینکه
اما مهم نیست که کلمات حقیرند، تو هنوز برای من مقدسی و پس کلماتت نیز مقدسند، برایم بنویس.
میدانم نوشتههایت گناهآلودند و تو برای بخشش سرانگشتانت را زخمی کردهای، برایم بنویس.
من رد احساسات جوهریات را روی کاغذ دوست دارم حتی اگر دروغ باشند، برایم بنویس.
روزی بوسه خواهم زد روی انگشتان خونیات، روزی دست خواهم کشید بر لبهای ترک خوردهات که حالا فقط بلدند بنویسند، برایم بنویس.
و من درحالی که کنار پنجره نشستهام و به آسمان نگاه میکنم، طوری که انگار هیچچیز برایم مهم نیست، آنهارا خواهم خواند، برایم بنویس.
#خزعبلات
انجمن بیکاران کتابخون
دنبال چه میگردی؟ کلماتم مدتهاست که تمام شده اند.
من دیگر بلد نیستم بنویسم، کلماتم تمام شدهاند.
امام رفت آقای امیرخانی امام رفت. آقای امیرخانی بلند شو ما به یک ارمیای دیگر نیاز داریم، بلند شو. اگر بلند شدی و نوشتی یک ارمیای دیگر رو، و من خریدمش و خوندمش، قراره بسوزم، آتش بگیرم، قراره تکه تکه بشم، چون خودم دیدم، شنیدم، بودم. آقای امیرخانی بلند شو و ارمیای این زمان رو بنویس، بلند شو و ما رو بنویس.
یعنی به من میگویی مصلی یادش نخواهد ماند این قدمهارا و این اشکهارا و این فریادهارا؟
این زمستانی که گذشت آنقدرها سرد نبود، اما از آن زمستانهای خونین سوزناک بود که در داستانها میخوانی، از آنها که در تاریخ امیدها درَش میمردند. یک زمستان طولانی کُشنده که تا بهار هم کِش آمد. میگویند سرما، سرمای شدید، سرمایی که در مغز استخوانت خانه میکند، از گرما هم بیشتر میسوزاند. ما در این زمستانی که گذشت، بسیار سوختیم؛ حتی با اینکه آنقدرها سرد نبود.
اما زمان نداشتیم که به راحتی بسوزیم، زمان نداشتیم که بترسیم یا که دردمان را درمان کنیم، ما باید آن را با محصولات سرمازدهمان دور میریختیم گویی تا به حال وجود نداشتهاند و این تا بهار کِش آمد.
ما در هر صورت زنده ماندیم و آن زمستان طولانی تمام شد. گرمای سوزان سر از آسمان درآورد و حالا وقت آن بود که ما ذره ذره آب شویم، وقت آن بود که دردهایمان با رطوبت هوا تبخیر شوند، وقت آن بود که زیر خور، عرق بریزیم و گریه کنیم، وقت آن بود که با سوگ زمستانیمان وداع کنیم تا تابستان را راحتتر بگذارنیم، وقت آن بود که مزهی رنج و اندوه تابستان را بکشیم. اما هنوز غمها در گلویمان مانده و آن زمستان تمام نشده، آن زمستان هیچگاه تمام نخواهد شد، حتی در این تابستان سوزان، حتی زیر تیغ برّان آسمان که روی گلوهایمان نشسته.
#خزعبلات
انجمن بیکاران کتابخون
خداحافظ تهران. لطفا دوباره من رو به سمت خودت بخون، اون روزهای میانی تیرماه، اون روزهای سیاه که دارن
حالا امام دیگر رفته است، دیگر از شهر سوگ، دیگر از تهران برای همیشه رفته است. دیگر وداع تمام شده، امام از شهری که دههها در آن خانهای داشت، رفته است. حالا که رفته، تهران هنوز از گرمای تابستان میسوزد و زمینش داغ دارد. مردم، بغض زمستان در گلویشان مانده و سردی خداحافظی در استخوانهایشان. دهانم خشک است، نمیتوانم، نمیتوانم بگویم خداحافظ. خداحافظ ای امام، خداحافظ تهران، ای شهر سوگِ من. جوهر قلمم حتی خشکتر، کلماتم تمام شدهاند، همین هارا هم با اشک و آه و التماس نوشتم. برای خودم نوشتم که فراموش نکنم، خداحافظ.
#خزعبلات
I will burn everything you ever call JUSTICE.
صحرای کربلا، چطور بعد این همه سال از غصه ترک برنداشتی؟ زمینت چطور بعد اینهمه اشک و خون، آروم آروم فرو نپاشید؟ چطور این همه غم رو توی خودت جای دادی؟ به من بگو، بگو به من.
کلمه ندارم، احساس میجوشه و کلمه ساکته، نمیدونم. کرب و بلاست دیگه، کرب و بلا.
کلمه دارم، احساس میجوشه و کلمه گیر گرده. زمستون، زمستون توی گلوم گیر کرده. خیلی گرمه.
#خزعبلات