شیعه های انگلیسی ِتفرقهانداز ؟
اونوقت شمایی که بخاطر دلجویی از اهل سنت دوتا مدیر اخراج کردین و هشت نفر و تحویل دستگاه قضایی دادین و با یه پیام رسمی عذرخواهی کردین و اون تیکه رو از تمام تریبون ها حذف کردین و بازم دلتون خنک نشده، یه اهل سنت آوردین تو شبکه ملی یه کشور شیعه مذهب دوازده امامی، تو روز شهادت رئیس مذهب تشیع، امام صادق ع-، از فضائل دروغین قاتل حضرت زهرا و کسی که فدک و غصب کرد بگه اونو صدیق بخونه و آخرشم بگه کسی که مسئله صدیق بودن فلانی رو نپذیره خدا هم تو دنیا و آخرت حرفشو نمیپذیره ؛
شیعه های واقعی هستین ها ؟
سرباز امام زمانید نه ؟
شما دل امیرالمومنین و شیعیانش رو شاد کردید درسته ؟
شما به قیمت خورد کردن شیعیان و زیر سوال بردن تمام اعتقاداتشون با حرفای اون آدم سنی مذهب،(که آقا اینا خودشونم فضائل خلیفه اول ما و اعتقادات مارو قبول دارن)، وحدت و حفظ کردین ؟
واقعا ؟
بابا دست مریزاد.
روسفیدمون کردین.
یه زخم دیگه ثبت کردین به تاریخ دل شیعه.
موسیقیشب.
شیعه های انگلیسی ِتفرقهانداز ؟ اونوقت شمایی که بخاطر دلجویی از اهل سنت دوتا مدیر اخراج کردین و هشت
فقط من یه سوال دارم،
اگه یه اهل سنت اینکارو با مولای ما میکرد هم همینقدر برخورد میکردین دیگه ؟
صد البته شدیدتر، اصلا شکی درش نیست.
فقط میتونم فریاد بزنم و بگم العجل یا صاحبالزمان -
بیا و شیعه رو از دست شیعه نجات بده.
به چشم هایش نگاه کرد، به لب هایی که دیگر نمیخندیدند نگاه کرد، به قد و قامتش، به تارهایِ سفید موهایش ..
تغییر کرده بود، اما هنوز هم میشناختش، مگر میشد آدم عزیزدلش را نشناسد ؟
مگر میشد بوی عطری که صاحبش در وجودش ریشه داشت را نشناسد ؟
نمیشد، امکان نداشت، چشم هایِ بی روحش واقعی نبودند، مطمئن بود، خط صاف لبانش هم، و سفیدیِ بین سیاهیِ موهایش هم..
رختِ سیاهِ بر تنش هم واقعی نبود، حتی شاید خودش هم، همه چیز غیرواقعی به نظر میرسید و در عینِ حال واقعیت در ثانیه به ثانیهٔ لحظاتی که سپری میشد جریان داشت..
سردیِ دست هایش چه ؟ واقعی بود ؟
نمیدانست..
" برایِ چی برگشتی؟ "
صدایش.. صدایش واقعی بود، نت به نتِ صدایش در جانش نفوذ میکرد، پس واقعی بود، توهم نزده بود..
صدایش رگههایی از گرفتگی داشت، مانند قلب خودش.
" بخاطر تو.. "
صدایی مانند تیک تاک ساعت، وقتش داشت میرفت..
چرا حرفی نمیزد ؟ چرا داشت او را از شنیدن صدایش محروم میکرد ؟
شمارشِ معکوس شروع شد، ده، نُه، هشت..
با چشم هایش التماسش کرد.
" یه چیزی بگو.. "
نگاهش سرد بود، مانند سردیِ بهمن ماه..
هفت، شش..
نمیتوانست جلو برود و در آغوشش بگیرد، مطمئن بود که او میتوانست، چرا نمیآمد و از شر ثانیه ها خلاصش نمیکرد ؟
پنج، چهار، سه..
" باهام حرف بزن، یه چیزی بگو! "
چشم هایش درخشیدند.
" تو باید برگردی، متاسفم.. "
دو، یک، انفجار !
چشم هایش را باز کرد، به ساعت نگاه کرد و بعد به تلویزیون..
صدایِ گوینده اخبار روی مخش بود، یعنی چه که انفجاری ناگهانی رخ داده بود ؟
باز هم به ساعت نگاه کرد، دوازده و سی و پنج دقیقه ..
راستی، نشد سوالم را بپرسم..
میانِ شعلهها، گرمت نشد ؟
- نیوشآ / ششم اردیبهشتماهِ چهارصدوچهار .