eitaa logo
موسیقی‌شب.
174 دنبال‌کننده
626 عکس
116 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. (من یقین دانستم، پشت دریاها شهری‌ست.) / https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
شیعه های انگلیسی ِتفرقه‌انداز ؟ اونوقت شمایی که بخاطر دلجویی از اهل سنت دوتا مدیر اخراج کردین و هشت نفر و تحویل دستگاه قضایی دادین و با یه پیام رسمی عذرخواهی کردین و اون تیکه رو از تمام تریبون ها حذف کردین و بازم دلتون خنک نشده، یه اهل سنت آوردین تو شبکه ملی یه کشور شیعه مذهب دوازده امامی، تو روز شهادت رئیس مذهب تشیع، امام صادق ع-، از فضائل دروغین قاتل حضرت زهرا و کسی که فدک و غصب کرد بگه اونو صدیق بخونه و آخرشم بگه کسی که مسئله صدیق بودن فلانی رو نپذیره خدا هم تو دنیا و آخرت حرفشو نمی‌پذیره ؛ شیعه های واقعی هستین ها ؟ سرباز امام زمانید نه ؟ شما دل امیرالمومنین و شیعیانش رو شاد کردید درسته ؟ شما به قیمت خورد کردن شیعیان و زیر سوال بردن تمام اعتقاداتشون با حرفای اون آدم سنی مذهب،(که آقا اینا خودشونم فضائل خلیفه اول ما و اعتقادات مارو قبول دارن)، وحدت و حفظ کردین ؟ واقعا ؟ بابا دست مریزاد. روسفیدمون کردین. یه زخم دیگه ثبت کردین به تاریخ دل شیعه.
موسیقی‌شب.
شیعه های انگلیسی ِتفرقه‌انداز ؟ اونوقت شمایی که بخاطر دلجویی از اهل سنت دوتا مدیر اخراج کردین و هشت
فقط من یه سوال دارم، اگه یه اهل سنت اینکارو با مولای ما می‌کرد هم همینقدر برخورد می‌کردین دیگه ؟ صد البته شدیدتر، اصلا شکی درش نیست.
فقط میتونم فریاد بزنم و بگم العجل یا صاحب‌الزمان - بیا و شیعه رو از دست شیعه نجات بده.
این روزا برایِ کنکوریا خیلی دعا کنید، خیلی زیاد.
هدایت شده از عروج
انفجار بندر شهید رجایی.. دعا کنید براشون..
هدایت شده از رازیل
بازم قراره ایران خانوم غم بخوره؟
هدایت شده از Willi
به چشم هایش نگاه کرد، به لب هایی که دیگر نمی‌خندیدند نگاه کرد، به قد و قامتش، به تارهایِ سفید موهایش .. تغییر کرده بود، اما هنوز هم می‌شناختش، مگر می‌شد آدم عزیزدلش را نشناسد ؟ مگر می‌شد بوی عطری که صاحبش در وجودش ریشه داشت را نشناسد ؟ نمی‌شد، امکان نداشت، چشم هایِ بی روحش واقعی نبودند، مطمئن بود، خط صاف لبانش هم، و سفیدیِ بین سیاهیِ موهایش هم.. رختِ سیاهِ بر تنش هم واقعی نبود، حتی شاید خودش هم، همه چیز غیرواقعی به نظر می‌رسید و در عینِ حال واقعیت در ثانیه به ثانیهٔ لحظاتی که سپری می‌شد جریان داشت.. سردیِ دست هایش چه ؟ واقعی بود ؟ نمی‌دانست.. " برایِ چی برگشتی؟ " صدایش.. صدایش واقعی بود، نت به نتِ صدایش در جانش نفوذ می‌کرد، پس واقعی بود، توهم نزده بود.. صدایش رگه‌هایی از گرفتگی داشت، مانند قلب خودش. " بخاطر تو.. " صدایی مانند تیک تاک ساعت، وقتش داشت می‌رفت.. چرا حرفی نمی‌زد ؟ چرا داشت او را از شنیدن صدایش محروم می‌کرد ؟ شمارشِ معکوس شروع شد، ده، نُه، هشت.. با چشم هایش التماسش کرد. " یه چیزی بگو.. " نگاهش سرد بود، مانند سردیِ بهمن ماه.. هفت، شش.. نمی‌توانست جلو برود و در آغوشش بگیرد، مطمئن بود که او می‌توانست، چرا نمی‌آمد و از شر ثانیه ها خلاصش نمی‌کرد ؟ پنج، چهار، سه.. " باهام حرف بزن، یه چیزی بگو! " چشم هایش درخشیدند. " تو باید برگردی، متاسفم.. " دو، یک، انفجار ! چشم هایش را باز کرد، به ساعت نگاه کرد و بعد به تلویزیون.. صدایِ گوینده اخبار روی مخش بود، یعنی چه که انفجاری ناگهانی رخ داده بود ؟ باز هم به ساعت نگاه کرد، دوازده و سی و پنج دقیقه .. راستی، نشد سوالم را بپرسم.. میانِ شعله‌ها، گرمت نشد ؟ - نیوشآ / ششم اردیبهشت‌ماهِ چهارصدوچهار .