موسیقیشب.
کاش امام رضا مارو تولدش دعوت میکرد.
تحمل هوای این شهر سخت شده و فقط دارم تلاش میکنم که جسممو اینجا زنده نگه دارم، وگرنه روحم مشهده، داره عین یه دختربچه چهارساله صحن هارو زیرپا میذاره و هروقت که چشمش به گنبد میوفته قهقه میزنه.
تو غمگینی ؛
مثلِ پرواز ساعت چهار صبح و سالن خلوت فرودگاه، مثل روز آخر مدرسه و بغل کردن کسایی که میدونی دیگه هیچوقت قرار نیست ببینیشون، مثل آخرین قسمت سریال موردعلاقه، مثل جا موندن از اردو، مثل آخرین نگاه، آخرین تماس، آخرین صدا..
تو غمگینی، مثل آخرینها.