تو میری و من میمونم ؛
بهت میگم کِی برمیگردی و فقط میشنوم :
منتظرم بمون !
نمیگی تا کِی، نمیگی چجوری، نمیگی با کدوم صبر باید منتظرت بمونم ..
تو میری، به سفری که مدت زمانش معلوم نیست، من میمونم، تو دلتنگیای که مدت زمانش معلوم نیست ..
تو میری، ایندفعه دفتر خاطراتتو میبری، هیچوقت با خودت نمیبُردیش، میگفتی خاطراتم پیشِ تو گرو باشه تا برگردم، اما ایندفعه بُردی ..
تو میری، با اولین پرواز، به مقصدِ ..
مقصدش کجا بود ؟ یادم نمیاد، یه کپی از بلیط هواپیماتو رویِ میزت دیدم، ولی حواسم به مقصدش نبود ..
بلیط یهطرفه بود، ولی تو گفتی منتظرت بمونم، پس برمیگردی دیگه ؟
' خیلی سال گذشته، نبین این حرفامو، من یادم نیست که تو ساعتِ هفتِ صبحِ روز پنجم دی به مقصدِ .. مقصدش کجا بود؟ نمیدونم، خیلیوقته که نمیدونم ..
- نیوشآ / بیستوپنجم آذرماهِ چهارصدوسه .