هدایت شده از Hanae backstory
یروزی هانائه که داشت راه میرفت یهو کنارش یدونه پارک دید
کاتسوکی با ایزوکو اونجا بود که داشتن بازی میکردن
هانائه اروم اروم به سمت اونا رفت و گفت:"سلام.."
ایزوکو تا دیدتش نگران شد و دلش براش سوخت
درحالیکه کاتسوکی داد زد گفت:"تو از کجا اومدی؟ خیلی بویه گندیده میدی!"
ایزوکو:"کاچان اینجوری نگو ناراحت میشه! "
هانائه بعد یکم سکوت گفت:"عادت کردم.."
ایزوکو پرسید:"پدر مادرت کجان؟ چرا اینجوری کثیفی و تنهایی و خیلی لاغری؟ گم شدی؟"
هانائه با سردی گفت:"مامان بابام مردن. بابام منو از خونه انداخت بیرون قبل کشتن مامانم و مرگ خودش"
ایزوکو خیلی ناراحت شد، کاتسوکی هم ناراحت شد ولی نه در حد ایزوکو
ایزوکو بعدش یه لبخندی میزنه و میگه:"میتونی بیای خونه ما بمونی"
هانائه یک لحظه شوکه شد و حس کرد سنگینی ای که رو بدنش بود برداشته شد.
"جدی؟"
ایزوکو:"اوهوم!"
کاتسوکی:"قبل اینکه بیاریش پیش من تا باهام بازی کنه ببرش حموم!"
ایزوکو :"کاچان.."
هانائه یک لحظه شروع به گریه کردن کرد و گفت:"ممنونم.. خیلی خیلی ممنونم.. "
هدایت شده از Hanae backstory
و از اینجا به بعد، زندگی شروعی دوباره و خیلی بهتر برای هانائه بود
بعد این ایزوکو رفت هانائه رو به مامانش معرفی کرد، مامانشم پذیرفت که هانائه اونجا بمونه و مامان ایزوکو (اینکو) هانائه برد و حمومش کرد
و بله، هانائه دیگه با ایزوکو زندگی کرد و بزرگ شد
ولی در طی این مدت.. هانائه و کاتسوکی خیلی بهم نزدیک شدن
و البته، کاتسوکی اونی بود که از هانائه خوشش اومد ولی هیچوقت اینو قبول نمیکرد که اونجوری دوستش داره
هدایت شده از Hanae backstory
بعد اره دیگه تا اینجا میشه بک استوریش. بقیشو بخوام بگم میشه کلا زندگیش
فقط اینو بدونین که ایزوکو و کاتسوکی تنها کسایی بودن که تونستن لبخندو به لبش برگردونن بخصوص کاتسوکی
کاتسوکی با اخلاق و رفتار تندش به طرز عجیبی با هانائه خوب رفتار میکرد
دروغ چرا همیشه اینجوری نیست)
کاتسوکی و ایزوکو نقطه ضعف هانائه هست، برای کاتسوکی و ایزوکو هم همینطوره
و اینکه هانائه ایزوکو رو مثل برادر بزرگترش میبینه با اینکه همسنن