.
در حیـرتم از مــرام ایــن مــردم پـست
ایــن طــایفـه زنــده کــش و مــرده پـرست
تا هســت بــه ذلــت بــکشندش بــه جـفا
گــر مُـرد بــه عــزت ببــرندش سـر دســت
عجـــبم آمـــده زیــن مــردم پســـت
مـــردم زنــده کــش و مــرده پــرست
مــردمــی چــون اجــل و عــزرائیــل
مــیدهــند بــاده ی خــون دســت به دســت
ســـر بــریــدن شــده قــانــون بقــا
خنـــجری نیــست، هـــمه پـــنــبه بــه دســت
گـــرز رســـتم شــده اســباب فـــریــب
تیـــر آرش بـــر ســـیه خــاک نشـــست
عشــق و ســودا ســخن مجــنون نیســت
گوئــیا بــر دل او خـــار شـــکست
مــی و ســاقی هـــمه در وهــم و خیــال
روح انســـان ز دم خــون شـــده مــست
عــاشـــقان مجــرم و محــکوم بــه دار
روی دل بــار غمــی ســخت نشـــست
نــالــه کــم کــن کــه بــه جــایــی نــرسد
آه کنــعان بــه گلـــو نــالــه شــکست
- سیــمیــن بهــبهــانی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
خندهات طرح لطیفی است که دیدن دارد
نازِ معشوق دلآزار خریدن دارد
فارغ از گلّه و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتی است! دویدن دارد
شاخهای از سر دیوار به بیرون جسته
بوسهات میوهی سرخی است که چیدن دارد
عشق بودی وَ به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد
وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بیسر و پا عزم رسیدن دارد
عمق تو درّهی ژرفی است، مرا میخواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد
- کاظم بهمنی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
آدم از یک جایی به بعد دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد، از هرچه هست و نیست شاکی نمیشود، از آدمها فاصله نمیگیرد، از هیچ کس دیگر متنفر نمیشود.
دیگر گریه نمیکند، غصه نمیخورد، از حرف کسی نمیرنجد.
دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمیدهد، به کسی زنگ نمیزند، کسی هم به او زنگ نمیزند.
دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری، اسمی، زنگ تلفنی، نامهای، خاطرهای، حرفی، رنگ پیراهنی حواسش را پرت نمیکند.
آدم از یک جایی به بعد دیگر منتظر نمیماند، دیگر عجله نمیکند، دیگر حوصلهاش سر نمیرود، دیگر بیقرار نمیشود...
میدانی؟
آدم از یک جایی به بعد فقط تماشا میکند!
–بعد از ابر–
#برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉