از مهم شدن آدما توی زندگیم میترسم ،
نه از خود آدمها ؛ از این میترسم که احساساتم رو خرج کسی کنم که آخرش هیچ درکی ازش نداشته باشه .
و اما عزیز ِمن ، آنگاه که دروغهایت برملا میشود در مقابلت خواهم ایستاد ، نگاه کن بر چشمانم ، نفرتم را میبینی ؟!
کاش یکی بود میگفت : تو واقعاً حالت خوب نبود ؛ من از توی سکوتهات ، از اون لبخندهای نصفهنیمه و چشمهای خستهات میفهمیدم که داری از درون فرو میریزی . میدیدم چقدر دلت میخواد از این همه درد و خستگی فاصله بگیری ، آزاد بشی و یه بار هم که شده برای خودت زندگی کنی . بالهات رو دیده بودم؛ میدونستم اگه این غم لعنتی دست از سرت برمیداشت ، میتونستی خیلی دورتر از اینها پرواز کنی . ولی اندوه اونقدر توی وجودت ریشه کرده بود که دیگه حتی توانِ بلند شدن هم برات نمونده بود . تو کم نیاورده بودی ، فقط آنقدر جنگیده بودی که خستگی ، آرزوها و بالهایت را هم از تو گرفته بود .