🌹
🔘 #داستان_شب
باورش برایم سخت است!
اینکه از نگاه مردم #قضاوت میشوم،
آنها یک حرف را در چند ثانیه میزنند و من ساعت ها جلوی آینه فقط نگاه خودم میکنم؛
دیروز بود، داشتم از خیابان رد میشدم
دونفر از کنارم عبور کردند و ناخودآگاه صدایشان را شنیدم؛
یکی از آنها میگفت چقدر دماغش بزرگ است،
چه قد کوتاهی دارد،اصلا کفش هایش به لباسش نمیخورد آنها رفتند
ولی تا ساعت ها جملات آن دونفر بارها در ذهنم مرور شد؛
اصلا از آن لحظه به بعد اعتماد به نفسم را از دست دادم،
میدانم که نباید برایم مهم باشد
اما مگر دست من است؟
آن روز به هر سختی که بود سر به زیر به خانه برگشتم،دیگر یادم نمیاید آن کفش ها را پوشیده باشم!
آن روز ساعت ها خودم را نگاه کردم و تمام معایبم را نوشتم.
کمی با خودم حرف زدم و درد و دل کردم
و خودم را قانع کردم که حرف ها و رفتار های مردم برایم مهم نباشد.
فردایش به خیابان رفتم؛
لباس هایی را که دوست داشتم پوشیدم سرم را بالا گرفتم و با اعتماد به نفس راه رفتم دیگر حرف های مردم برایم اهمیتی نداشت خودم بودم،خود واقعی من!
کاش یاد بگیریم که آدم ها یک حریم خصوصی دارند،
کاش یاد بگیریم که درباره همه چیز نظر ندهیم،
کاش برای یکدیگر #احترام قائل باشیم؛
این روز ها دنیا و این جهان یک مشکل بزرگ دارد؛
و آن هم این است که آدم ها بدون فکر کردن و بدون تحقیق کردن هر حرفی را میزنند.
ولی یادتان باشد ممکن است شما از روی شوخی یا حتی از روی دلسوزی حرفی را بزنید
ولی همان حرف ممکن است یک آدم را به سمت تنهایی و به سمت افسردگی هدایت کند،
پس مراقب حرف زدن های خودمان باشیم
پس تا وقتی از ما نظر نخواستن سکوت کنیم!
گاهی سکوت کردن سخت است ولی لطفا برای اینکه #دلی را نشکنید #سکوت کنید.
─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─
https://eitaa.com/joinchat/1113718978C7b4fc86c52
https://t.me/boe_atre_khodaa
انسان بودن بزرگ ترین لطفی است
که یک آدم میتواند به کل بشریت بکند!
"انسان بودن یعنی انسان بودن!"
#دلی را نرنجان..
#قلبی را نشکن..
جایی که باید سکوت کنی سکوت کن.. وقتی میتوانی گره ای باز کنی،بازکن.. #عشق را بیاموز..
نفرت را اول از خود و بعد از
اطرافت دور کن..
کینه نماند در دلت..
#کینه نزار بر دلی..
یا راست بگو.. یا نگو..
#قضاوت_ممنوع..
#تمسخر بس است!
#غرور تمام! ..
درک کن آدم هارا..
زیبا ببین..
لبخند فراموش نشود! ..
تو میتوانی یک آدم را با سلاح بکشی!نکش! تو میتوانی یک آدم را
با زبانت بکشی! نکش! .. ببخش
قبول کنیم که #انسان_بودن سخت است!
ولی سختیش لذت بخش است
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
@boe_atre_khodaa
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
#پندانه
دعوا کن ولی با کاغذت !
اگر از کسی ناراحتی یک کاغذ بردار و یک مداد
هر چه خواستی به او بگویی روی کاغذ بنویس.
خواستی داد هم بکشی ،
تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را .
آرام که شدی برگرد و کاغذت را نگاه کن ...
آنوقت خودت قضاوت کن.
حالا می توانی
تمام خشمِ نوشته هایت را با پاککُنت پاک کنی،
#دلی هم نشکانده ای
وجدانت را هم نیازرده ای
خرجش همان مداد و پاک کن بود
نه بغض و پشیمانی
آری گاهی می توان از کورۀ خشم پخته تر بیرون آمد.
مهربان تر زندگی کنیم ...!
#بوی_عطر_خدا
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
@boe_atre_khodaa
┄┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
قدرش رانمیدانند.
همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقمند است؟
یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند.
میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشد مفصل صحبت کنم، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم،
من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی…
گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی … این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خدا کنه تا صبح نباشی…
بی اختیار این حرف را زدم.. این را که گفتم خشکش زد، برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست…
بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم، موهای بلندش رها بود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،
در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد … نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
آن شب خوابم عمیق بود، اصلا بیدار نشدم…
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام…
هزاران سوال ذهنم را میخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام …
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در #عصبانیت میتواند یک نفر را…
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!
همسرم دیگر بیدار نشد، دچار ایست قلبی شده بود…
شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش اما در ظاهر ،
نه… شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،
اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..
بعدها کارهایم روبراه شد، حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت …
من اما…آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت…
بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه آنجا بود، پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،…
خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی، چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم …
آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد…
حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد…
حالا فهميدم، گاهی به یک حرف چنان #دلی میشکند که #قلبی از تپش می ایستد.
بايد بیشتر مواظب حرفها بود. که گاهی-چقدر زود دیر میشود…/دکتر انوشه
#دکتر_انوشه
#تلنگر
@boe_atre_khodaa