╭──────── • ◆ • ────────╮
༺◍⃟🌧آیتالله بهجت(ࢪه):
🌿خدا کند شغل نافع به حال خود را تشخیص دهیم و تثبیت در آن پیدا کنیم و در آن #ثابت_قدم باشیم، و هر روز فکر تازه ای در سر نداشته باشیم و هر لحظه به رنگی نباشیم!
╰──────── • ◆ • ────────╯
⇆ㅤ◁ㅤ ❚❚ㅤ ▷ㅤ↻
🎙#کلام_علما
˹🌞.🖇˼✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بہ ڪافہ کتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
Ehaam Gharib E Ashena - Telegram: @Pen_Musix.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
#انگیزشی🎧 🧸
༺◍⃟🌞🦋
⇆ㅤ◁ㅤ ❚❚ㅤ ▷ㅤ↻
━━━━━━━━━━━━━━━━
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
🌸زندگۍ موسیقۍ گنجشڪ هاست
زندگۍ باغ تماشاۍ خداست🌸
🌸گر تو را نور یقین پیدا شود
میتواند زشت هم زیبا شود🌸
صبح بخیر🍀
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
نمایشنامه یادت باشدیادتـــــ🖐ـ باشــد(قسمت دوم).mp3
زمان:
حجم:
8.6M
🖇#نمایشنامه🎭
ࢪمــان یــ✋ـــادت باشـــــد
🌺🦋قسمت: دوم
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
هر روز صبح🌞
شروع یک صحنه
از داســـتـانِ زندگـیه 📗
بهترینش رو بساز... 🚌💚
صبح تون بخیر و شادی 🦋🌺
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱
ڪــافھ ☕️کتـاب📚انقݪابـــ 🇮🇷
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ 📗#قصه_دلبری #پارت_نهم 😲...بهههه!!! آقا خودش آن جاست؛ نمونه اش حسینیه ۍ گردان تخ
✍ #محمدعلۍ_جعفرۍ
📗#قصه_دلبری
#پارت_دهم
🧣شال سبزۍداشت ڪه خیلۍ به آن تعصب نشان مۍ داد، وقتۍروحانۍ ڪاروان مۍ گفت « بانداۍِ بلندگو رو زیر سقف اتوبوس نصب ڪنین تا همه صدا رو بشنون»،من با آن شال باندها را مۍبستم. با این ترفند ها ادب نمۍشد و جاۍ مرا عوض نمۍ ڪرد. 😷🤕
🚎در سفر مشهد ساعت یازده شب با دوستم برگشتیم حسینیه. خیلۍ عصبانۍشد اما سرش پایین بود و زمین را نگاه مۍڪرد. گفت،: « چرا به برنامه نرسیدین؟»
عصبانۍگذاشتم توی ڪاسه اش :« هیئت گرفتین برای من یا امام حسین (ع) ؟ اومدم زیارت امام رضا (ع) نه ڪه بند برنامه ها و تصمیمای شما باشم! اصلا دوست داشتم این ساعت بیام، به شما ربطۍ داره؟»
🛵🔪دق دلۍ ام را سرش خالۍڪردم . بهش گفتم: « شما خانمایی رو به اردو آوردین ڪه همه هیجده سال رو رد ڪردن. بچه پیش دبستانی نیستن ڪه! » گفت :«گروه سه چهار نفرۍ بشید، بعد از نماز صبح پایین باشین خودم میام مۍ برمتون . بعدم یا با خودم برگردین یا بذارین هوا روشن بشه و گروهۍ برگردین. مۍ خواست خودش جلو ما برود و یک نفر از آقایان را بگذارد پشت سرمان. مسخره اش ڪردم ڪه از اینجا تا حرم فاصله اۍ نیست ڪه دو نفر بادیگارد داشته باشیم. ڪلۍکل کل ڪردیم. متقاعد نشد.
🦋خیلۍ خاطرمان را خواست ڪه گفت براۍ ساعت ۳ صبح پایین منتظرش باشیم. به هیچ وجه نمۍ فهمیدم اینڪه با من اینطور سرشاخ میشود و دست از سرم بر نمۍ دارد، چطور یڪ ساعت بعد مۍ شود همان ادم خشڪ مقدس از آن طرف بام افتاده! آخر شب جلسه گذاشت برای هماهنگۍ برنامه هاۍ فردا. گفت: خانما بیان نمازخونه!
⋆🤍࿐໋₊ بہ ڪافہ ڪتاب انقݪاب بپـــــوندید
~🦋🍃🖇𝓙𝓸𝓲𝓷↷
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🚛 @book_caffe
┈┈••✾•🌺🍃🌺🍃🌺•✾••┈┈
🌳⃢🚕☕️📚༺✒️ 🇮🇷 ⃟✨༺🍫͜͡🌱