دوستت دارم و دلم میخواد تا وقتی خورشید به درخشش ادامه میده منم بهت بگم که چقدر دوستت دارم.
هدایت شده از Ρόζι του Απόλλωνα
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
but I still really fucking care"
until the very end.
but I still really fucking care"
منم همینطور کانن، منم still really fucking care.
until the very end.
گاهی عصرها که نور از پنجره میریزد، حضور تو هنوز میان هواست؛ نه دور، نه نزدیک، مثل نغمهای که از میا
و من از همین میترسم؛ از اینکه این دوری آرامآرام از یک دلتنگیِ ساده به چیزی برسد که شبها را سنگینتر میکند، گلو را میفشارد، و مرا را بیدلیل به گریه میاندازد.
نه برای اینکه تمام شدهایم، بلکه برای اینکه هنوز تمام نشدهایم و با اینهمه باید دور بمانیم.
غمِ این فاصله از جنس رفتن نیست، از جنس ماندن با دستهای خالیست؛ از جنس این است که بدانی یکی آنطرف جهان هنوز تو را دوست دارد و تو از بس نتوانستهای کنارش باشی کمکم یاد میگیری آن نسترن زرد خشک شده بر برگه ات را نوازش کنی و با اندوه نفس بکشی، نوشته هایتان که سرشار از خنده بوده را نوازش کنی و با اندوه نفس بکشی، به نقاشی هایش نگاه کنی و... با اندوه نفس بکشی.
هر غروب اکنون ساکت است، اکنون سکوت مرا عذاب میدهد و خورشید؟ برای کسی که دوستش دارد بسیار دلتنگ شده است.
هدایت شده از Ρόζι του Απόλλωνα
Behold the flame and fire, inextricably bound,
Fates entwined like lightning in the void profound.
The Sun stands witness to the light that shall endure,
The fire’s spark that wakes with every hour.
If light should fade and cold consume the blaze,
In ash and silence, no trace remains to praise.
But if two flames should dance and interweave,
Together they shall light the dark with breath.
Again comes time for the great conflict’s call,
Dark and Light, poised on the edge of all.
Those who hold the two sacred powers’ sway,
Shall either turn to dust or stand to stay.
In the depth of night, a sleeping light resides,
A spark in silence, by no shadow hides.
Destiny is woven in their hands alone,
Warriors of two worlds, guardians of the unknown.
Keepers of the secret, the Sun’s fierce ray,
And the Fire’s soul, at the breaking of the day.
Or surrender all to the ashes’ cold decay.