eitaa logo
until the very end.
40 دنبال‌کننده
29 عکس
7 ویدیو
2 فایل
☀️ɞ˚‧。⋆ «Bless me with your presence; hold me in your arms.»
مشاهده در ایتا
دانلود
until the very end.
در میان تمام نواهای جهان، صدای تو ملودی آرام قلب مرا می‌نواخت. نوری که از تو می‌تابید، آسمانِ مرا
من ایزد نور هستم اما وقتی تو افتادی، خورشید هم گویا شرم کرد از طلوع کردن. می‌گویند جاودانگی موهبت است اما هیچ‌کس از درد آن نگفت؛ از این‌که برای همیشه بمانی در لحظه‌ای که باید همه‌چیز را تغییر می‌دادی و نتوانستی. تو هنوز در آغوشم گرم بودی و من برای نخستین بار، از قدرت خودم متنفر شدم. چه فایده دارد ایزد طبابت بودن وقتی نمی‌توانی یک جانِ عزیز را از مرزِ رفتن برگردانی؟ وقتی نمی‌توانی مرگ را شفا دهی؟ من آسمان را متهم کردم، باد را، سرنوشت را، حتی خودم را؛ اما هیچ‌کدام جواب ندادند. فقط سکوت بود و خونِ تو که روی زمین چیزی شبیه پایان می‌نوشت. اسم تو را صدا زدم نه مثل ایزدی که فرمان می‌دهد، مثل عاشقی که تازه دریافته است جهان بدون یک نفر می‌تواند ناگهان غیر قابل‌ تحمل شود. تو رفتی و من ماندم؛ با موسیقی‌ای برای تو که هر نتش به جای شکوه، سوگواری می‌کرد. من نمی‌توانستم مرگ را بشکنم، پس از اندوه چیزی دیگر ساختم از خونِ تو، از نامِ تو، از آخرین لحظه‌ای که زمین تو را از من گرفت، گلی رویاندم تا بهار هر سال اعتراف کند که من هنوز فراموشت نکرده‌ام. هیاکنتوس، تو در ریشه‌ها برگشتی، در گلبرگ‌ها، در رنگی که بوی وداع می‌دهد و در زیبایی‌ای که فقط از دلِ فقدان متولد می‌شود. حالا هر بهار وقتی زمین شکوفه می‌زند، من تو را می‌بینم؛ نه آن‌طور که مرگ خواست، بلکه آن‌طور که عشق اصرار دارد بماند. تو از من گرفته شدی، اما از جهان نه. در هر گلی که سر برمی‌آورد، در هر نسیمی که از علفزار می‌گذرد، در هر نوری که لحظه‌ای روی خاک مکث می‌کند، چیزی از تو هست. و من، من هنوز هر صبح خورشید را بالا می‌آورم. اگر کسی بپرسد چرا بهار این‌قدر زیباست؟ خواهم گفت:«چون زمین یک‌بار محبوب مرا در آغوش گرفت و دیگر هرگز کاملاً رهایش نکرد...» -از طرف آپولو.
دوستت دارم و دلم میخواد تا وقتی خورشید به درخشش ادامه میده منم بهت بگم که چقدر دوستت دارم.
خیلی خیلی خیلی دوستت دارم.
until the very end.
but I still really fucking care"
منم همینطور کانن، منم still really fucking care.
هدایت شده از summer child
until the very end.
گاهی عصرها که نور از پنجره می‌ریزد، حضور تو هنوز میان هواست؛ نه دور، نه نزدیک، مثل نغمه‌ای که از میا
و من از همین می‌ترسم؛ از این‌که این دوری آرام‌آرام از یک دلتنگیِ ساده به چیزی برسد که شب‌ها را سنگین‌تر می‌کند، گلو را می‌فشارد، و مرا را بی‌دلیل به گریه می‌اندازد. نه برای این‌که تمام شده‌ایم، بلکه برای این‌که هنوز تمام نشده‌ایم و با این‌همه باید دور بمانیم. غمِ این فاصله از جنس رفتن نیست، از جنس ماندن با دست‌های خالی‌ست؛ از جنس این است که بدانی یکی آن‌طرف جهان هنوز تو را دوست دارد و تو از بس نتوانسته‌ای کنارش باشی کم‌کم یاد می‌گیری آن نسترن زرد خشک شده بر برگه ات را نوازش کنی و با اندوه نفس بکشی، نوشته هایتان که سرشار از خنده بوده را نوازش کنی و با اندوه نفس بکشی، به نقاشی هایش نگاه کنی و... با اندوه نفس بکشی. هر غروب اکنون ساکت است، اکنون سکوت مرا عذاب می‌دهد و خورشید؟ برای کسی که دوستش دارد بسیار دلتنگ شده است.