until the very end.
گاهی عصرها که نور از پنجره میریزد، حضور تو هنوز میان هواست؛ نه دور، نه نزدیک، مثل نغمهای که از میا
و من از همین میترسم؛ از اینکه این دوری آرامآرام از یک دلتنگیِ ساده به چیزی برسد که شبها را سنگینتر میکند، گلو را میفشارد، و مرا را بیدلیل به گریه میاندازد.
نه برای اینکه تمام شدهایم، بلکه برای اینکه هنوز تمام نشدهایم و با اینهمه باید دور بمانیم.
غمِ این فاصله از جنس رفتن نیست، از جنس ماندن با دستهای خالیست؛ از جنس این است که بدانی یکی آنطرف جهان هنوز تو را دوست دارد و تو از بس نتوانستهای کنارش باشی کمکم یاد میگیری آن نسترن زرد خشک شده بر برگه ات را نوازش کنی و با اندوه نفس بکشی، نوشته هایتان که سرشار از خنده بوده را نوازش کنی و با اندوه نفس بکشی، به نقاشی هایش نگاه کنی و... با اندوه نفس بکشی.
هر غروب اکنون ساکت است، اکنون سکوت مرا عذاب میدهد و خورشید؟ برای کسی که دوستش دارد بسیار دلتنگ شده است.