eitaa logo
until the very end.
53 دنبال‌کننده
28 عکس
7 ویدیو
2 فایل
☀️ɞ˚‧。⋆ «Bless me with your presence; hold me in your arms.»
مشاهده در ایتا
دانلود
به‌جای این‌که در دو تن جدا متولد شوند، در یک نبرد تقسیم می‌شوند؛ نصفی در تپش قلب تو، نصفی در آتش نگاه دیگری. دنیا دیگر فقط میدان نبود. سپر، شکل دستانت را به خاطر سپرد و نیزه، از لرزش نفس‌هایت باخبر شد. شهرت بدون صدای تو، سکوت طولانی نقاره‌هاست. نمی‌دانم نام این‌همه را چه می‌گذارند؟ رفاقت، عشق، سوگند، یا جنون؟؟ برای من، فقط حقیقتی‌ست که هر بار نگاهت می‌کنم، هم می‌ترسم، هم آرام می‌شوم؛ می‌ترسم از روزی که نباشی و آرام می‌شوم از این‌که هنوز هستی. اگر تقدیر، تیری باشد که روزی از دور دست‌ها را نشانه می‌رود، باشد که نخست به قفسه سینه من برسد، نه به پاشنه پای تو... . -از طرف پاتروکلوس برای آشیل.
اون آهنگایی که روشون ریپلای زدم و متن نوشتم یه جورایی مربوط به لیریک خود آهنگه~
در میان تمام نواهای جهان، صدای تو ملودی آرام قلب مرا می‌نواخت. نوری که از تو می‌تابید، آسمانِ مرا همیشه روشن نگه می‌داشت، حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها. یادم هست نگاهت، همان نگاهی که شبیه آینه‌ی شکوفایی بود، پر از قول خورشید... لحظه‌هایی که در کنار هم می‌گذشت، فقط شکوفایی آرام دو روح. آپولو، اگر روزی مرا در میانِ گل‌ها جستجو کنی، مبادا فکر کنی که گم شده‌ام؛ من همان‌جا خواهم بود، در عطری که می‌پیچد، در رنگ بنفشی که از میان سرخی به یادگار مانده، نمادی از عشقی که فراتر از زمان، شکوفا شد... . -از طرف هیاکنتوس.
گاهی عصرها که نور خورشید روی دیوار کش می‌آید، یادت شبیه نغمه‌ای دور در گوشم می‌پیچد؛ خنده ات و دویدن مان در گوشم می‌پیچد. نه آن‌قدر بلند که مرا بشکند، نه آن‌قدر آهسته که فراموش شود. می‌گویند خورشید همیشه بازمی‌گردد، اما هیچ‌کس نمی‌گوید چطور با سایه‌هایی که جا می‌گذارد کنار بیاییم. از تو چیزی شبیه به بهار در من مانده است؛ چیزی شبیه به همان نسترن زردی که لا به لای موهایم جا دادی. عطری نامرئی، رنگی که هر بار میان گل‌ها می‌بینم بی‌اختیار به نامت فکر می‌کنم. انگار وقتی دوری زمین هنوز نام تو را آهسته صدا می‌زند. من به نبودنت عادت نکرده‌ام، فقط یاد گرفته‌ام دلتنگی را مثل نوری ملایم با خودم حمل کنم؛ نوری که می‌سوزاند اما خاموش نمی‌شود. اگر روزی پرسیدند چرا هر غروب کمی ساکت‌تر می‌شوم، بگو خورشید هم گاهی برای چیزی که دوست دارد دلتنگ می‌شود.
گاهی عصرها که نور از پنجره می‌ریزد، حضور تو هنوز میان هواست؛ نه دور، نه نزدیک، مثل نغمه‌ای که از میان سکوت می‌گذرد و نمی‌دانم از کجا می‌آید. مثل ستاره‌ها که دورند، ولی راه نگاه را گم نمی‌کنند. تو در همان نگاه نیمه‌تمام می‌مانی؛ در همان سکوت نرم بین جمله‌ها، در همان روزمرگی آرام که ناگهان می‌فهماند نور، هنوز جای تو را می‌شناسد. من تو را می‌بینم، در رد آرام قدم‌هایت، در لحظه‌ای که نگاهت از من می‌گذرد و چیزی نمی‌گوید. انگار جهان هنوز میانِ ما ادامه دارد، اما کمی آهسته‌تر نفس می‌کشد. دیگر درد نبود، بلکه حضور آرام چیزی که از دست نرفته، اما دیگر همان نیست. من هنوز در نور تو راه می‌روم، اما حالا این روشنایی اندکی غریبه‌تر است؛ مثل خورشیدی که هنوز می‌تابد، فقط دیگر نمی‌دانم بر کدام آسمان من... .