هدایت شده از شبهایحوّا.
وقاحتی که زنستیزیِ یک شیعه داره رو مناسکهای متجاوزانه و اروتیک یک شیطانپرستِ لوسیفریانیست نداره.
ابراهیم بن شعیب میثمی میگوید: «از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میگفت: وقتی حسین بن علی علیهالسلام متولد شد، خدای عزوجل، جبرائیل را فرمود تا با هفتاد هزار فرشته بر زمین فرود آید و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را از سوی خدا و خود تبریک گوید. جبرائیل روانه شد و بر راه، از جزیرهای گذشت که در آن فرشتهای بود و چون او در آن کوتاهی کرده بود، بالش را شکسته و در آن جزیره انداخته بود. فطرس در آنجا هفتصد سال خدای تبارک و تعالی را عبادت کرده بود تا اینکه حسین بن علی متولد شد و جبرائیل را که به سوی زمین فرود میآمد، دید. فرشته از جبرائیل پرسید: «به کجا میروی؟» او پاسخ داد: «خداوند متعال، محمد را با نعمتی نواخته است و من مأمورم که این نعمت را از سوی خود و خدا، به او تبریک گویم.» فطرس گفت: «ای جبرائیل، مرا نیز با خود ببر تا محمد صلیاللهعلیهوآله در حق من دعایی بکند.» امام صادق علیهالسلام میگوید: «جبرائیل وی را با خود برد و آنگاه که به پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید و او از طرف خدا و خود، تهنیت گفت، حال و روز فطرس را نیز به وی خبر داد. پیامبر گفت: «فطرس را بگو که خود را به این نوزاد متبرک کند و متبرک به جایگاه خود برگردد.» فطرس تا پر و بال خویش را به روی حسین بن علی علیهالسلام کشید، پرواز کرده و به سوی آسمان اوج گرفت و به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گفت: «بهزودی امت تو او را خواهند کشت و مرا برای او، در برابر این لطفی که از او دیدم، خدمتی خواهد بود؛ هر زائری او را زیارت کند، من ارادتش را به حضرتش خواهم رسانید و هر که سلام یا صلواتی به او بفرستد، دعا و درود وی را به او ابلاغ خواهم کرد.» فطرس این گفت و به سوی آسمان بال کشید و اوج گرفت. و از آن به بعد، به او «آزادشدهٔ حسین» (عَتیقُالحُسین/صَلصائیل) لقب دادند.
«الخرائجوالجرائح، ج ۱، ص ۲۵۲»
منم مثل شما نمیدونم. ما انسانیم، پس در نتیجه باهم نمیدونیم. اصلاً ندونستن بخشی از ماست، قصد توجیه کردنش رو ندارم. ولی الان تراپیستم گفت بقیه اشتباه میکنن که میگن هرچیزی رو نمیدونیم باید بریم دنبال جوابش. جواب بعضی وقتها وجود نداره، بعضی وقتها هم باید ازش گذشت، در یک مواردی هم پیش میاد که جواب باعث بشه بیشتر ندونیم. و ما نمیخوایم بیشتر ندونیم.
انتظاری کُشندهاست که در نهایت آدم رو زنده میکنه؛ با تشنگی زیاد و ترس از خشکسالیه که جرعههای آب بیشتر از هروقتی بهت میچسبه. انگار هرچی بیشتر به «تمامشدن» فکر میکنیم، یا هرچی بیشتر بهش نزدیک میشیم، چیزی که بعدش منتظرمونه، شیرینتر و لذتبخشتر میشه. ما از تمومشدن و از دستدادن هرچیزی میترسیم، درحالیکه شاید همین تمامشدنها و همین از دستدادنها باشن که باعث میشن بیشتر بفهمیم، بیشتر حس کنیم و کمکم به پختگی برسیم.