eitaa logo
𝐁𝐨𝐭𝐤𝐚|بـوتـڪا
93 دنبال‌کننده
12 عکس
4 ویدیو
1 فایل
کانـالـے بَـراے اِنسـانـ هـاے اَرزشـمـند☺️ دُنـیایـے پُر اَز اِحـساسـ و خـاطِره و ڪـتابــــــღ بـا دنبـال ڪردنـ خـوشحـالمون کُـن👇🏻 🚫کپی از رمان پیگرد قانونی دارد🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
(قسمت ۱) موضوع سر حس بود ، حسی که نمیزاشت به کسی بگم که چند وقتی هست با او آشنا شدم... وقتی مراسم بزرگ و باشکوه خانوم ماروین شروع شد ، با آن لباس زرق و برقی جواهردوزی شده ام وارد سالن شدم👑 چشم همه از شدت زیبایی ام خشک شده بود ، کم کم داشتم استرس میگرفتم که جکسون با آن کت و شلوار مشکی برتن کرده اش جلو اومد و بهم گفت: 🤴🏻_سلام اِما ، مایل هستی امشب را باهم بگذرانیم؟ سلام کردم و با لبخند سرم را تکان دادم و همراه او رقصیدم. یهو صدایی بلند به گوشم رسید و همه نگاه ها به سمت در کشیده شد.👀 وقتی خوب نگاه کردم فهمیدم ادوارد است . همان پسری که بعد از ۵ ماه آشناییمون یکهو غیبش زد...
(قسمت ۲) من که پشت جکسون قایم شده بودم آروم بهش گفتم این همون پسریه که بهت گفتم🗣 جکسون آروم سرش رو تکون داد و یقه اش را صاف کرد. ادوارد با چشم هایی بغض آلود ولی کمی عصبانی به سمت ما اومد و رو به جک گفت: _تو؟ تو با اِما چه نسبتی داری؟😤 جک رو به من نگاهی همراه لبخند کرد و برای اینکه دل منو بدست بیاره و اون رو نا امید کنه گفت: _این خانم زیبا نامزد من هستن.شما کی باشید؟ ادوارد هم که بغض گلویش را مچاله می کرد گفت: _اِما این آقا راست می گوید؟ من هم از پشت جک بیرون آمدم و کنارش ایستادم و سرم را بالاکردم و آرام گفتم: _بله . بعد ۲ سال بی خبری چه انتظاری داشتی؟ ادوارد سر تکان داد و با حرص گفت باشه و به سرعت از مراسم خارج شد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما چشم‌ها ؛ عمیق تر از دست ها لمس میکنند ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👳🏻‍♂مولانا:آدمی چگونه آرام می شود؟ 🧔🏻شمس تبریزی:وقتی دیگر از رفتن آدم ها نمی ترسد. 👳🏻‍♂مولانا:و اگر تنها بماند؟ 🧔🏻شمس تبریزی:کسی که خودش را پیدا کند هیچ وقت تنها نیست.
قـسمتـے اَز ڪتابــ سمفـونـے مُـردگـانـ☠
قـسمتـے اَز ڪتابــ سمفـونـے مُـردگـانـ☠