-/ یکبار برای همیشه
سونیا میگه هیت هایی که به کمالگرایی میدن رو درک نمیکنم چون کمالگرایی خیلی عالیه. اصلا ما باید کمالگرا باشیم. اون چیزی که بده کاملگراییه. یعنی من منتظرم شرایط حتما عالی بشه، حالم حتما خوب باشه، محیط حتما آروم باشه، کِیفم حتما کوک باشه، هوا حتما آفتابی باشه، آسمون حتما آبی باشه بعد اون موقع شروع کنم. موافقم باهاش، کمالگرایی همون چیزیه که باعث میشه آدم به این چیزی که هست قانع نباشه و هی سعی کنه خودش رو بهتر و بهتر بکنه.
آدم کمالگرا استارت میزنه ولی به چیزی که هست راضی نیست و دائماً در حال ارتقای خودشه ولی کاملگرایی چرا مخربه؟ چون تورو از تجربه کردنِ خیلی چیزها دور میکنه، خیلی از اتفاقایی که میتونست برات بیفته رو جلوشونو میگیره و چرا؟ چون تو فقط شروع نکردی. این تعریفِ درستِ "کمالگرایی" و "کامل گراییه"، دیگه بقیه تعاریف رو بریزید دور و تنبلیها و شروع نکردن های خودتون رو بهش لباس کمالگرایی نپوشونید. اون کاملگراییه، نه کمالگرایی.
از امروز و اولین بستهای که قراره با کلی ذوق بره پُست تا برسه به دستِ مبهوم خانوم♥️
درون هر آدمی تواناییهایی هست که هیچ آدم دیگهای، حتی ممکنه خودش هم اونهارو نفهمه. دوست داشتم میتونستم تواناییهای آدمهارو ببینم و بعد یه دفتر باز میکردمو هر آدمی که بهم مراجعه میکرد تواناییهاشو بهش میگفتم تا بفهمه باید کدوماش رو محکم و دودستی بچسبه و کدومارو بریزه دور.
مثلا عزیزم تو فقط تو هنر موفق میشی، ۵سال از عمرتو پشتکنکور پزشکی هدر نده، عزیزم روزمرهی تکراری پژمردهات میکنه، کارمندی رو ول کن، موفقیتت تو فلان چیزه برو بچسب بهش، عزیزم تو تحلیل داده بینظیری، بلاگری رو ولکن برو فلان مهارتتو تخصصی دنبالکن و.. . اینجوری دیگه نه عمر جوونی هدر میرفت، نه آدمها مدام سرگردون بودن.
ذهنمون اسیر توقعات قلمی شده. اینجوری که هرکدوممون تو ذهن خودش وقتی فردیو میبینه که مطابق با فلان تحلیل روانشناسی رفتار نمیکنه، سریع یه اختلال بهش نسبت میده. درحالی که خطا و اشتباه کردن جزئی از زندگی هرآدمیه، باید دست از سنجش و مقایسه برداری و یسری جاها صرفا اشتباهات دیگرانو بپذیری و هضم کنی. نه که هی با ترسیم استانداردو آرمان، مدام توقعتو ببری بالا و با هر اشتباه دیگران پراز نااُمیدی و ناراحتی شی.
شبهایروشن-
نگرانم و پُر از استرس، نمیدونمم چجوری بنویسم اما همین پیامو مینویسم و میذارم بمونه اینجا، به امیدِ
سربسته بگم از رفتن و اومدن آدمهای مختلف به خونمون خسته شدم و دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار. دوست دارم بشه یه روزی که بیام رو این پیام ریپلای بزنم بگم وای راحت شدم. تموم شد. خلاصِ خلاص. گرچه هنوزم نتونستم رو پیام قبلی ریپلای بزنم و بگم همچی آروم و راحتتر شده، اما امیدوارم حداقل ریپلای زدن رو این پیام مثل قبلی انقد دور و دیر نشه.
عاشق آدماییام که بلدن چجوری مسیر گفتگو رو هدایت کنن. حرف زدن باهاشون یجوریه که نه احساس میکنی فضا خیلی خشک و بیروحه، نه خیلی داغ و صمیمی، نه خیلی طولانی و کشدار میشه که حوصلت سر بره، نه خیلی کوتاه و خلاصه که از پیام دادنت پشیمون شی و فکرکنی چقد آدم سردیه.
دیشب با یه اینجور آدمی صحبت کردم و جالب اینجا بود که اون آدم دانشجوی رشتهی ادبیات بود. نمیدونم رشتهاش ربطی به تبحرش تو هدایت گفتگو داشت یا نه اما لذت اون صحبت هنوزم زیر دندونمه لعنتی.