زندگی واقعا سخته بچها. نیازمند یه روح و کالبد نو و تازه نفسام برای باقی مسیرو ادامه دادن. قرضی، پولی، اجارهای، هرچی. کاش میشد یجوری تهیهاش کرد.
آدم تو زندگی با خیلی چیزها کنار میاد. راهی نداره جز اینکه کنار بیاد و خودشو وفق بده. ولی گمونم اگه دلش قرص باشه که یجایی، پیش یه آدمی همیشه دوست داشتنی و مورد حمایته، خیلی آسونتر دووم میاره. بهقول آقای شکوری، ما جسم های فربه و روح های نحیفُ لاغریم، روح هایی که احتیاج به توجه و محبت دارن.
دل بده به زندگی باباجون، دل بده به دم. وقتی یکم مونده برسیم به نوک کوه، نگو وای خسته شدم برگردیم پایین. رفتیم بیرون تفریح، نگو خونه کار دارم بریم خونه دیگه. باهام اومدی مهمونی، نصفهکاره پانشو بگو بسه دیگه جمع کنید خوابم میاد. دست انداز درست نکن، غر نزن، بیطاقتبازی درنیار، یبارم که شده خودتو بسپر به جریان زندگی، باورکن تضمینی نیست که دوساعت بعد بتونی از نسیم خنک یا تاریکیِ شب لذت ببری.
بدترین حس برای یه آدم میتونه دیدن درد کشیدن موجودات کوچولویی باشه که دارن لای چرخ دنده های سیاسی و قحطی های ساختگی له میشن و هیچ کاری از دستت براشون بر نیاد، اِلّا غصه خوردن. این موضوع شاید خیلی عذاب دهنده باشه، ولی یه نقطه مثبتم داره، اینکه وجدانت بیداره. به قول شهید بهشتی، دغدغه داشتن هنر است، هنری که هرکسی آن را ندارد. بمیرم برای دنیای کودکانه و آرزوهای رنگیتون که دارن بیرحمانه خاک میشن.
به امید زندگی کردن روزی که رساترین صدای وایرال شدهی دنیا، صدای خندیدن های معصومانهی شما باشه، نه کلیپ و صحنه و صدای گریه هایی از درد و گشنگی.
اینکه توصیه میکنن " آهای ملت! برقصید، آهنگ گوش بدین، قوز نکنید، کتاب بخونید، فیلم ببینید، با دوستاتون وقت بگذرونید" شبیه این میمونه که سرچشمه رو ول کنی و با قاشق آبِ آلوده رو از زندگیت بریزی بیرون. همهی اینها و باقی نصیحت های صدمن یه غازِ دیگه، کوتاه مدتان. مقطعیان. درسته، حالت خوب میشه، حست بهتر میشه، ولی دیر یا زود چیزایی که حواستو ازشون پرت کرده بودی خودشونو از سروکولت آویزون میکنن. حس خوب از درون میاد، از باور میاد، از طرز فکر و بینش میاد، نه این بوجی موجی بازیا که.