وقایع آخرالزمان1.mp3
زمان:
حجم:
48.3M
قسمتاول/از چهار
-فرستادن این صوت تو این چنل و چرخیدن انگشت و پلیکردنش توسط شما، اتفاقی نیست.
بله جناب سعدی، امروز دل همه از انتظار -مهدی فاطمه- خونین و دهن از امید خندان بود.
اینکه یه نفر حاضر بشه انقدر برای یه روز برنامهریزی کنه که حتی مادرش رو هم به خط کنه تا کادوی تولدم تو این حینی که خودش نیست، زودتر برسه به دستم، جای هیچ حرفی رو باقی نمیگذاره. بگم بند بندِ وجودم پر میزنه برای این پسر، اغراق کردم؟!
/زیرِ اوو نخلِ بلندو، سِرِ او کیچه قِشنگو..
بزرگ شدن به نظر او اول یعنی یاد گرفتن. (میگفت: «باید ذهن را مزین کرد.») و هیچ چیز زیباتر از دانش نبود. کتاب ها یگانه وسایلی بودند که با احتیاط جابهجایشان میکرد. دستهایش را قبل از اینکه به آنها بزند، میشست.
یه وقتهایی آدم با یاد و تصور چیزی که هیچوقت نتونسته بدستش بیاره و نداره حالش بهتره. از کجا میدونی اگه اون عکس رو میگرفتی واقعا همونی میشد که فکر میکنی؟ شاید اصلا همینکه نتونستی بهش برسی باعث شده فکرکنی انقدر فوق العادهست.
امشب یه فصلِ دیگه از بیست و اندی سالگی شروع شد. از شما چه پنهون دیگه از این لحظه به بعد هرکسی بپرسه چندسالته میخوام دروغ بگم. بگم ۲۰. دیگه اجازه نمیدم جز صفر عدد دیگهای جلوی ۲ بشینه، همون صفر از هر عدد و رقم دیگهای خوشگلتره.
یه مرور کوچیک:
هرچقدر تلاش میکنم یادم بیاد که پارسال اینجور موقعها چه اتفاقاتی واسهام افتاد تصویرِ چیزی جز کتاب و درس تو ذهنم نیست. بعد از اون بزرگترین دعوای عمرم رو تجربه کردم، بیشتر از هرسال دیگهای دست بقیه رو گرفتم و پای آتیش و رو سبزها نشستم، برای تمرکزِ بیشتر رو زندگیم دوستیهای چندین سالهی زیادی رو تموم کردم، با مسئولیت های جدیدی کشتی گرفتم، باید های زیادی رو توی سرم وزن کردم، رویایی که مدتهای زیادی ذهنمو اشغال کرده بود رو عملی کردم، فکر میکردم مختص به فیلمهاست اما برای اولین بار از شدت استرس به مدت چندساعت لرزِ بدون تب رو تجربه کردم، مادرم رسما شد رفیقم و باهم دوستانه راجع به موضوعاتی صحبت کردیم که حتی تصورشو نمیکردم، با بزرگترین و در صدرترین ترسی که تو زندگیم داشتم مواجه شدمو ازش گذشتم و الان، ۲۵ بهمن ۴۰۴ خوشحالم و لحظهشماری میکنم برای اتفاقاتی که دارن کمکم منو وارد یه فصل جدید از زندگیم میکنن🤍