گربه ای از دست سرورش گریخته بود و در کوچه پس کوچه های خلوت و تاریک پرسه میزد؛ کوچه هایی که تهی از هر نشان آدمیت بودند. در هر گوشه کناری آلودگی بشر تل های فتح نشدنی بنا کرده بودند. تپه هایی که برای آبشخور خوراک گربه عاجز زیاده از حد دست نیافتنی و خطرناک بودند. او از شبستان خویش هراسان بود؛ زیرا آنکه گر از نگاه دیگر گربه ها در آسایش و نعمت میزیست، همواره وی را نفرین میکردند و با حسرت به او مینگریستند. و او علاوه بر طرد همنوعان، آزادی خویش نیز از کف داده و در بند تنهایی اسیر گشته بود. این گریز چه فرقی به حال او میکرد؟ او گرسنه و خسته بود و زخم های ناشی از فرار موفق اما پر ضررش بر شدت آزردگیاش میافزود و اینکه او هنوز یک حیوان خانگی طرد شده بود. حال تنها یک چیز مایه شادمانی وی میگشت: او آزاد بود. محدودیت به سر رسیده و از غذای جیره بندی شده خبری نبود. دیگر ابزار سرگرمی و بازیچه آن انسان های پست نبود. و این حقیقت نه تنها موجب تقویت روحیه او میشد بلکه مانند صد مرهم بر تن خونینش بود. به سبب خوشحالی او بوی زباله ها به شکل بوی گل استشمام میشد؛ اگرچه آن مکان خوفناک نیز از خستگیاش تنگ تر و تیره تر نمایان میشد. انسان های ناانسان با نگاه خفت او را مینگریستند و کودکان کنجکاو مایه سلب آرامشش میشدند. او از بی اعتمادی به گونه بشر آن اندک افراد را نیز از خود میراند و اینگونه تعبیر میکرد که عدم وجود آنها مفید تر از کمکشان است که قبول کردن بخشایش مقدار خوراکی از سمت آدمیان خفت بار تر از وضعیت کنونی اوست.
در همین اوقات ملالآور و در همین لحظات آشفته لابهلای افکار پریشان و کشمکش بین عقیده فرار یا برده انسان شدن متوجه هراسی قریب الوقوع شد. خود را در مکانی یافت که گویی تهی از هر جنبش زنده بود. شاید دلیل آن نه تاریکی تهدید آمیز بلکه آگاهی دردناک از آنچه قرار است رخ دهد بود. زیرا که سگی در کوی مجاور به چشمان خون نشسته انتظار گربه را میکشید تا با آشکار کردن تیزی دندان هایش از وحشت لذت ببرد؛ سگ اینگونه روز خود را شب میکرد. کمی آنطرف تر گربه تا متوجه وجود حیوانی وحشی و ولگرد در نزدیکیاش میشود اهنگ فرار میکند اما در آن لحظه سرنوشتزا متوجه بیهوده بودن گریزش میشود. گربه بر خلاف غریزه و طبق قوه تفکری که زندگی با انسان ها به او آموخته بود اندیشید که این فرار، فرار دلخواهش و این زندگی، زندگی مطلوبش نبود و چه میشود اگر این بار جای قصد فرار از خانه صاحب قصد رفتن از دنیا بکند؟
سگ واق واق کنان پشت سرش میدوید. فرصت بهرهگیری از آموزههای انسانان نبود. کوچه تنگ تر از قبل شد. فکر کرد یا یکی باید خارج شود یا هر دو له شوند. حیوان دیگر اما عقیده دیگری داشت: یا یکی باید بمیرد یا هر دو له شوند. غرق در افکار دهشناک متوقف شد. سگ که فقط قصد ترساندن ضعیف ها را داشت از توقف بی جای گربه غافل گیر میشود. گویی زمان متوقف و دنیای کثیف پیرامون ساکت تر و محو تر از قبل شد. آن دندان ها همان تیزی ها عامل نقاشی های قرمز دیوار اطرافش شد. فواره خون چنان بیرون جهید که انگار نه انگار دندان های سگ طی اتفاقی جان خراش وارد جسم کم جان گربه شد. گویی این فواره تا کیان هم صعود میکند. صدای سگ هنوز شنیده میشد اما از صد ها فرسنگ دور تر. آخرین فکر های گربه از ذهنش میگذشت. رویای محال فرار به جایی بهتر داشت. شاید در ابدیت اتفاق بهتری در انتظارش باشد...