درونم طوفانیست که به فرمان من میخروشد. میچرخد، میکوبد، میبلعد. چونان اسبی وحشی که تنها به دست من لگام میپذیرد. هر ضربهاش بر دیوارهای ذهن، به اراده من هدایت میشود. من پادشاه این آشوبم.
و بیرون... بیرون سکوتی سنگین گسترده است؛ سکوتی که تیکتاک ساعتی فرسوده آن را میشکافد. این صدا نه نوید زندگیست و نه همراهی زمان، که زهر یکنواختیست، نیشی آرام و کشنده. آن تکرار بیروح، چون ریسمانی است که میخواهد مرا از عرش طوفان به مغاک خلا بکشاند. به جایی که هیچ چیز نیست جز خلا. و خلا، سهمگینتر از هر تندری، در کمین نشسته است.
هر سری میام راجب یه چیز تحقیق کنم بیشتر متوجه میشم که از همه چیز گریز و برای همه چیز ستیز دارم