بسم الله
امروز دختر بچه ای را دیدم که پشت موتور نشسته بود و کمر پسرِ جوانِ راننده را گرفته بود.
نزدیکشان که شدم دیدم دختر دارد از ویراژ دادنِ مرد میخندد و صدایش میکند: داداش آروووووم.
در آنی تمام جسم و روح و لحظه ام رفت در جایی که پشتِ مهدی روی موتورِ سید پریسا نشسته بودیم، دست هام را دور کمرش حلقه کرده بودم و پیراهنش را درست روی پهلوهاش چنگ زده بودم.
اشک هام را از زیر عینک دودی که میلغزید پایین را داشتم پاک میکردم.
و چقدر دلم میخواهد مهدی دوباره باشد.
فقط برای لحظه ای که گرمایی از تنش را حس کنم.
فقط برای اینکه یک لحظه ببینمش دوباره یا بغلش کنم.🚬
و من پشت فرمان به مثابه گوسفندی که هنوز نگاهش به کاسه بود و میخواست آب بنوشد ولی درازش کردند تا چاقو به گلویش بکشند؛ نگاهم به دستان دختر بود که برادرش را بغل گرفته بود.
897.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این را ببینید.
حالا گربه من اصلا اینطور نبود.
اسمش رجی بود.
دخترم بود و چقدر مثل خودم بود.
مثلا ناراحت اگر میشد، قطع به یقین مانند این پرنسس هایِ فیک رفتار نمیکرد. او یک پرنسسِ اصیل بود.
سریع حالت دفاعی میگرفت، حمله میکرد بهت و گازت میگرفت.
او از همه جهت شبیه به خودم بود اما فقط انسان نبود.
طاها هنوز که هنوز است گاهی وقت ها بهم میگوید: خاله فاطمه شما شبیه رجی هستین.
او البته شباهت چهره ام را میگوید.
ولی واقعا رجی عالی بود.
با من بازی میکرد، مثلا با آن دهانِ کوچکش تلاش میکرد جایی از دستم را در دهانش جا کند و بعد بدون اینکه دندان هایش فرو برود در گوشتم کمی هم ناخن هایِ تیزش را میکشید روی پوستم و نگاهش درست قفل میشد در نگاهم.
اگر اخم میکردم و دردم میگرفت، سریع رها میکرد. عقب میرفت و یک دوری میزد و دمش را میداد بالا و موهای تنش سیخ و کمرش را میداد بالا. این حالت دفاعی اش بود.
تا اینکه با او صحبت میکردم و از ناراحتی اش میکاستم.
ولی اگر میخندیدم و خوشم می آمد یک هو رها میکرد و می رفت.
یا ادامه میداد.
کاملا دختر بود.
یک دختر لوسی که مادرش وحشی و ازاد بارش آورده بود.