eitaa logo
و اما جنگ.
43 دنبال‌کننده
61 عکس
18 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر از کرکتر کمال خوشم میاد. اینکه جنگیه و ترسی ام نداره از چیزی. مثلا یکی از ترس هایِ بزرگ من، سوسکه! بله، سوسک. همون حشراتِ بی پدر مادر که واقعا حالم ازشون بهم میخوره و نمیتونم بعد از دیدنشون به زندگی عادیم برگردم. حالا تو فکر کن توی جنگ، در حالی که داریم پیشروی میکنیم به سمت دشمن و من هم اون وسط مسطا هستم. لطفاً سوال براتون ایجاد نشه که چرا من توی جنگم و چطوری و چرا؟ این داستانِ منه. هر طور بخوام مینویسمش و منطقش را هم خودم در میارم. راه های زیادی هست که من هم توی جنگ راه داده بشم که خودش یک رمان پنج هزار صفحه ای لازم داره. بماند. حاج علی و سعید قاسمی دارن از یه باریکه ای بین دو ساختمونِ مخروبِ که بچه ها خودشون درست کردن، رد میشن و بعد نوبت به من میرسه. بایستی بی سر و صدا و در کمال آرامش بریم اونطرف وگرنه از پایین میفهمن، ما رو میزنن و لو میریم. حالا این وسط یه سوسکِ بیشرف از زیرِ اون چوبِ داربستی میاد رو. خب اینجا چیکار کنم؟ اغلب اوقات جیغ میزنم و میگم سوسک؟ یا در حال فرار یا علی ای از ته حلقومم فریاد زده میشه. نه هیچ وقت جیغ نزدم و بگم سوسک. پیک می بازیا چیه؟ جیغ زدم، فرار کردم و داد زدم یا امام زمااااااان، اونجا سوسکه. آن دو کلمه ی آخرِ جمله را هم با لرز صدا و ضعفی در دل گفته ام. حالا اینجا موقعیت خطری است و از آن روزهایِ جنگیست. اگر جیغ بزنم قطع به یقین یکی از همین بچه ها با قنداقه ی تفنگش میکوبد توی صورتم. چقدر بی پدر و مادر واقعا. بره بزنه تو دهن خواهر خودش. بیشرفا. بدم اومد. اون شخصیتِ بی ادب را حذف میکنم از داستان. یا نمی‌گذارم شهید بشود، تا درس عبرتی شود برایش. با ناموس باید درست رفتار کرد. باغ وحش که نیست. بگذریم. خب من قدمی از قدم بر نمیدارم؟ و اشاره میکنم به سوسک؟ آ آ. این هم مسخره است. در ان تاریکی چطور سوسک را ببینند؟ من چطور دیده ام؟ من حس کرده ام که آنجا سوسک است و حسم هم همیشه درست است. پس سوسک آن جا وجود دارد. یا چطور است از روی سوسک بپرم؟ بعد از آن طرف که تعادلم را از دست دادم بیوفتم پایین و یا بمیرم یا اسیر دشمن شوم! البته که برادران بالا نمی‌گذارند اسیر دشمن بشوم، قطعا از آن بالا بهم تیراندازی میکنند تا شهید شوم شاید هم دل را زدند به دریا و درگیری رخ داد، من را هم نجات دادند. نمیدانم. لعنت به این سوسک. وقتمان را گرفته است و کرکتر ها در مغزم دارند قیام میکنند. دستی سمتِ حاج علی تکان میدهم و اشاره به سوسک میکنم. بعد اشاره به کلتِ توی دستم و باز سوسک. یعنی شلیک کنم بهش؟ و حاج علی (همان علی خودمان ولی اینجا در ابهت مردی با قدی بلند و عرض شانه ای پهن.) اخم میکند و میگوید: کاله پاتمه دیگَّ پِلِته من نیتی. و من آنجا میگویم: من فرشته ی طاها ام. برمی‌گردم سمت طاها که پشت سرم ایستاده است: مگه نه؟ طاها از علی قوی تر و ستبر تر است. چون به خانواده ی پدری اش رفته است. پوستِ گندمیِ کاکائویی اش در زیرِ نورِ ماه میدرخشد. طاها که اسلحه ای روی دوشش است و پایش زخمی شده چشم در کاسه می‌چرخاند رویش را به سمت دیگری بر می‌گرداند: خاله فاطمه دارین شورشو در میارین. برید دیگه. سوسک که ترس نداره. سعید قاسمی اینجا چکار میکند اصلا؟ او کیست؟ او خوب است. بیاید یک لگد رویِ سوسک بکند و قال قضیه کنده شود. سعید قاسمی از مغزم لفت داده است. کرکترش از آن پاستوریزه های مزخرف بود. برود بمیرد. با همین علی و طاها جلو می‌رویم. بنازم. سوسک خودش خجالت کشید و پرواز کرد رفت. اینجا من آمد جیغ بکشم که علی گفت: وااای بَته دیگه. از روی داربستِ چوبیِ مزخرفِ سوسکی رد شدم. به داخل ساختمان رسیدیم و حالا شروع عملیات بود. این حالا شروع عملیات بود را انگار گروک گفته است. پایان بندیَ‌ش مسخره شد. شاید بعد ها شهادت طاها و علی را نیز نوشتم. یاعلی. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
بسم الله میخواستم با جملاتِ پیکمیانه ی: بیست و خورده ای سلام، یا سلام بیست و خورده ای. یا سلام فردای بیست و خورده ای و خب از این قبیل جملات مزخرف شروع کنم. اما خب چه کاریست؟ مثلا دیروزِ بیست و خورده ای با فردایِ بیست و خورده ای که فقط یک بهش اضافه شده است چه فرقی میکند؟ قدم بلند تر شده است؟ موهایم چند سانتی رشد کرده است؟ رنگ چشم هام تغییر کرده است یا کمرم امروز بعد از بیدار شدن درد نمی‌کرد؟ البته خب بایستی حقیقت را بگویم. امروز کمرم درد نمی‌کرد بلافاصله بعد از بلند شدن از خواب. چرا؟ چون یک سال به ساله پیش اضافه شده است؟ نه! چون امروز صبح ساعت شش و نیم هفت بیدار شدم و خب خواب اضافی، باعثِ این نشد که عضلات کمرم فکر کنند من مرده ام و باید زخم بستر تولید کنند. وگرنه که این چندین سال را رد کرده ام و خب هر سال ناراحت از اینکه سال پیش را آنطور که باید و آنگونه که توقع داشتم از خودم نگذراندم. بزرگی قبل تر ها به من گفت: آدمی از هیچکس نباید توقع داشته باشد. نمیدانم آدمی می‌شود از خودش توقع کند یا نه!؟ بنظرم باید از خود توقع داشت تا توقع از دیگران برایت محو شود. اینکه میگویم از عملکردم در سال گذشته ی عمرم راضی نبودم به این معنا نیست که به مثابه سر سال تحویل، چه با مهدی و چه سر مزار مهدی عهد میبستم که دیگر فحش نمیدهم در این سال جدید. و خب خیلی فان و جالب است که به ساعت نرسیده فحش اول را خودم ربانش را با قیچی میبریدم. یادم است وقتی با مهدی سر این عهد میبستیم که فحش ندهیم، مهدی خیلی حواسش بود. تا کنشی رخ میداد که واکنش من از قرار معلوم فحش بود. سریع با مسخره بازی و حواس پرت کنی نمی‌گذاشت که فحش بدهم. از عملکردم راضی نیستم چون به این فکر میکنم که آیا من کسی هستم که وقتی مولا حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، آمد؛ میتوانم تنها سایه ای از او ببینم یا نه؟ تنها فکر به نرسیدن همین خواسته، روحم را به مثابه حرام مغزِ ستون فقراتِ گوسفند که بایستی با سیخ فلزی بیرون کشیدش، از تنم جدا میکند. اینجا جای نوشتن مناجاتم با خدا نیست و خواندنش توسط شما را هم نمیخواهم. اینک که یک سال بر بیست و سه بعلاوه شده است و از قرار معلوم بیست و چهار سالم شده است. باید به دوستانی که از من کوچک تر هستند بگویم: دنبال دلقک بازی و لاشی گری اگر باشید، دیر به مقصد می‌رسید، البته اگر مقصدی برای خودتان ترسیم کرده باشید. و مقصد داریم تا مقصد. حیف نمیتوانم از کلماتِ ناپسند استفاده کنم وگرنه تمامِ جمله ی بالا و حتی با مسما ترش را با یکی دو کلمه میگفتم و بیشتر به جانتان می‌نشست. یعنی لب مطلب را میگرفتید. خلاصه که سال ها میآیند و دیگران دستی تکان میدهند و یک اخم و تخمی میشود، دلی میلرزد و بعد به شکستن نزدیک میشود، قلبی ترمیم می‌شود به وجودت ولی یادت نرود، غم همیشه هست، خستگی و رنج؛ اما یادت نرود که همه وجود ما سهم خداست •همه اش •انا لله •ما مال خداییم. البته که با خودتان نگویید حالا بیست و چهار سالش شده است و می‌خواهد یک نصیحتی بکند. نه من هیچکس و هیچ چیز نیستم که بخواهم نصیحت بکنم. دوستانه خواستم چیزی بگویم، اینکه از غفلت ضربه خورده ام و غافل نشوید. از این جملاتِ پشت خاوری هم بخواهم بگویم، مخلص کلام این است: زود دیر میشه. یک اناهیتایِ بابا و بر چشم بد لعنت هم خودتان از بالای گلگیر و پایین چراغ خطر بخوانید. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
بسم الله صرفا همین را بگم که توی یک ساعت، هفت تا سوسک کشتم. کوثر هم همون شب خونمون بود. منی که سوسک ببینم یا حتی حسش کنم قبض روح میشم، هفت تا سوسک کشتم. و خب این یعنی موفقیت.😁😁 روز دوم بیست و چهار سالگیم.😈😂
بسم الله از صبح که به سیزه زنگ میزدم یا پیام میدادم، طوری جوابم را میداد که حس میکردم از من ناراحت است. بد رفتاری نمی‌کرد، ولی خب من چون آدمی حساس و خیلی حس ششم قوی ای هستم، حس میکردم از من ناراحت است. و سیزه من را خوب میشناسد. همین موجب شد دیگر فکرم سمت این نرود که قرار است برایم تولد بگیرند. شش هفت سالی می‌شود که تولد افتاده است توی محرم و صفر و حتی قبل ترش، شهادت حضرت مسلم علیه السلام. اما همیشه خانواده یادشان بود و خب من ازَشان ممنونم. هرچند باید بگویم من لیاقت این همه خوبی را ندارم. من فحش میدهم، بد رفتاری میکنم، داد میزنم، وظایفم را به تعویق میاندازنم. ولی باز هم هرکاری نکنی خانواده، خانواده است. بنایی محکم و استوار که از محبت و عشق ساخته شده است. دو نفر برایش خون دلها خورده اند تا گوساله هاشان گاو شود. و اما من بنظرم هنوز گوساله ای هستم که دلِ صاحبش را دارد حسابی به سمت چاقو و چاهی که خون را بکشد داخل خودش، میبرد. ساعتِ دو و نیم سه بود که بابا گفتند: بعد از ظهر مهمون دارم، پایین را یک دستی بزن بابا. من: وای، کین؟ بابا: از دوستام. دراز کشیدم روی تخت: پایین که مرتبه. بابا قبایش را برداشت: برو حالا یه نگاه بنداز، من میرم میوه بخرم. اینجا بود که میخواستم خودم را بزنم رفتم طبقه پایین و دیدم مرتب است. مامان اما گفت: روی اپن ها را دستمال بکش. من: چشم، ولی جارو نمیخواد. خلاصه اش بخواهم بکنم، پایین را مرتب تر کردم و روی اپن را کمی با وایتکس دستمال کشیدم تا سفید تر شود. بعد هم دیدم مامان جارو را روشن کرده است که رفتم ازش گرفتم و پله ها و انباری و بالا را جارو زدم. طاها ظرف های ناهار را شست و بعدش که دیگر داشتم از خستگی به درجه ای از گرگینه ای می‌رسیدم به طاها گفتم: آشپزخانه را جارو بزند. طاها: دستمال بدید خاله گرد گیری کنم. من: نه دورت بگردم، خودم صبح انجام دادم، فقط لطفاً قشنگ جارو کن. رفتم حمام تا کمی گرگِ درونم که استرسِ ناراحتی سیزه را هم داشت، آرامش بگیرد. ساعت چهار و نیم آقا رسول قرار بود بیاید که برویم طلا فروشی. بهم از صبح گفته بود که قرار است باهم برویم طلا فروشی تا چیزی برای خانم خوشگلش انتخاب کند و نظر من را میخواهد. البته گفته بود زهرا چیزی نفهمد. ساعت چهار و نیم با ماشین دم خانه ی آقا رسول بودم، چون سیزه ماشین را میخواست. و انقدر تمیز همه چیز را چیده بودند که نتوانستم شک کنم که تولدی در کار است. البته بیشترین ناتوانیِ من در شک بخاطر احساسم بود که فکر میکردم سیزه ناراحت است. وگرنه که من همه این چیز ها را از چند روز قبل و حتی چند ماه قبل حدس زده بودم. ولی انروز نه. طلا فروشی ها را دیدیم. دستبند های مینیمال و ظریفی برای سیزه انتخاب کردم. و دو ساعتی بیرون بودیم و حسابی دهنم سرویس شده بود. آقا رسول را تهدید هم کردم: آقا رسول اگر فردا روزی دستبند نخری برای ابجیم، با چاقوم میزنم توی گردنتون. آقا رسول: چشم فاطمه خانم، معلومه که میخرم ان شاء الله. و خندید. بنده خدا آقا رسول. گیر عجب آدمی افتاده بود. برگشتیم و سیزه دو باری توی راه زنگ زد. گفته بود کمی حالش خوب نیست و من خیلی نگرانش بودم. راستی طاها هم همراهمان بود و سلیقه اش اصلا به خاله فاطمه و مامان زهراش نرفته است. یک چیز هایی انتخاب میکرد که میخواستم سرم را بکوبم به شیشه ی ضد گلوله ی طلا فروشی. برگشتیم و تا در را باز کرد مامان، آل استار هایِ سفیدِ فاطمه ریحانه را دیدم. اینجا گفتم یک خبری هست. رفتم بالا و بابا را دیدم: مهموناتون رفتن؟ بابا با خنده: نه منتظر شما بودن. خندیدم و لپِ بابا را کشیدم که ایموشنال دمیج شد. رفتم پایین. فضولی در من فریاد میزد و حسِ ششم داشت می‌گفت: دیدی گفتم. رفتم پایین و دوستان را دیدم که آمده بودند و حسابی هم همه خوشگل بودند. حالا منِ بیچاره ی آفتاب زده ی خسته را باید میدیدید. کوثر هم از تهران آمده بود و وقتی دسته گلِ صورتی ای که اسنپ سر ظهر برایم آورد را دیدم، حتی فکرش را نمی‌کردم، بیاید. خیلی خوشحال و ذوق زده بودم. خنده های جا خورده ای داشتم و خجالت می‌کشیدم هی و خب قلبم گرفته بود. واقعا دوستان خوبی دارم و دمشان گرم. خیلی جالب است. من همیشه سورپرایز میشوم. با اینکه فکر همه جا را میکنم و همه ی راه ها را میدانم. ولی خب دلم گنجیشکی و ذوقیست. خلاصه که روز خوبی بود. کادو ها و کیک خوردن. مسخره بازی هایم و عکس هایی که آیفون ها از من گرفتند ولی، فقط در شیائومی پوکو ایکس تیری خودم خوشگل و ناز دیده میشدم. لعنت به آیفون ها که مثلا دوربینشان خوب است. دروغ محض.
اجازه ی کوثر را از خانواده اش گرفتم و شب را ماند. بعد از شام با کوثر و طاها رفتیم تجمع. ساعت یک شب بود که برگشتیم خانه. با کوثر پایین بودیم که یک هو گفت سوسک. و خب بگذارید خیلی خیلی خلاصه اش کنم و حال خودم را بد نکنم. اولی را مامان آمد گرفت، بیدارش کردم.💔 دومی، سومی، چهارمی، پنجمی، ششمی و هفتمین سوسکِ بی ناموس را خودم‌ کشتم. با اسپری البته. در این سه سالی که مستقر در این خانه هستیم، تا به حال این همه سوسک نیامده بود و ندیده بودیم. و کوثر هم کمک حالم بود. پنیک میکرد و فیلم می‌گرفت، مستند می‌ساخت از شجاعت و فحش هام. تا اینکه دیگر نتوانستم و به کوثر گفتم چادر بپوش بریم بالا. البته پیشنهاد خودش بود. بابا و مامان داخل هال خوابیده بودند و من و کوثر رفتیم توی اتاق من. تا نماز صبح حرف زدیم و بعد هم نماز صبح که بابا بیدار شدن. قضیه را گفتم. بابا ناراحت شدند: خب من و بیدار میکردی برم پایین که کوثر خانم راحت می‌بود. و خب تا ده خوابیدیم و بعد صبحانه و ناهار و کوثر را رساندم راه آهن. اما اینجا بایستی از صمیم قلبم بگویم، اگر سیزه نمی‌خواست و نبود، روزِ عالی و خاطره انگیزی برایم درست نمیشد. او خیلی خوب است، همیشه گفته ام و تا عمر دارم بایستی بگویم. او خیلی خوب است؛ خیلی خوب و دوست داشتنی. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
چقدر خوب و ترسناکه.🥰💔😁 کاش گرگ داشتم.💔
طوری که علی مادرش را میبینه. علی: مامان تُما آعوی من عَتی.
میدونی به فرشته هایی که مرام پهلوونی دارن چی میگن؟ حوریای ولی.
یک فریم از علی:
بسم الله چرا باید صبح ساعت هشت بیدار شوم و صبحانه بخورم؟ بابا صدا زدند: پاشو بابا، دیشب هم زود خوابیدی. پتو را روی خودم انداختم: چرا زود بیدارم میکنید؟ حالا دو دقیقه بیشتر بخوابم چی میشه؟ بابا که داشت شروع به صبحانه خوردن میکرد: دو دقیقه بیشتر بخوابی چی میشه که دو دقیقه زود تر بیدارت کنم، نشه؟ من در حالی که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم: هیچی نمیشه. بابا: خب حالا که هیچی نمیشه پاشو. پتو را انداختم طرف دیگری و بلند شدم. در دستشویی را با صدای زیادی باز کردم: ان شاء الله من بمیرم، ببینم کیو میخواین صبح از خواب بیدار کنید. هی فاطمه فاطمه. در دستشویی را محکم بستم. به این فکر کردم که چرا یک روز صبح خودم را در دستشویی نمیکشم، که وقتی صدا زدند دوباره، بیایند ببینند من مرده ام. ولی وقتی آبی به صورت زدم با خود گفتم نه گناه دارند، بگذار بروم صبحانه بخورم و بعد دوباره بخوابم. صبحانه خوردم و حالا نمیتوانم بخوابم.💔
و اما جنگ.
خوابیدم ولی چه فایده که وسطش صد بار بابا صدام زد و بعدش هم مامان.