بسم الله
چرا باید صبح ساعت هشت بیدار شوم و صبحانه بخورم؟
بابا صدا زدند: پاشو بابا، دیشب هم زود خوابیدی.
پتو را روی خودم انداختم: چرا زود بیدارم میکنید؟ حالا دو دقیقه بیشتر بخوابم چی میشه؟
بابا که داشت شروع به صبحانه خوردن میکرد: دو دقیقه بیشتر بخوابی چی میشه که دو دقیقه زود تر بیدارت کنم، نشه؟
من در حالی که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم: هیچی نمیشه.
بابا: خب حالا که هیچی نمیشه پاشو.
پتو را انداختم طرف دیگری و بلند شدم.
در دستشویی را با صدای زیادی باز کردم: ان شاء الله من بمیرم، ببینم کیو میخواین صبح از خواب بیدار کنید. هی فاطمه فاطمه.
در دستشویی را محکم بستم.
به این فکر کردم که چرا یک روز صبح خودم را در دستشویی نمیکشم، که وقتی صدا زدند دوباره، بیایند ببینند من مرده ام.
ولی وقتی آبی به صورت زدم با خود گفتم نه گناه دارند، بگذار بروم صبحانه بخورم و بعد دوباره بخوابم.
صبحانه خوردم و حالا نمیتوانم بخوابم.💔
به والله همین امشب داشتم به این فکر میکردم که بیام بگم: تا صبح جنگ شروع میشه، اگر نشد سگم.
حالا اصلاحاتیایِ پدرسگ: نه ما هنوز سر توافق هستیم.
طوری نشده که، اومد زد، فدای سرش.