eitaa logo
و اما جنگ.
43 دنبال‌کننده
61 عکس
18 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله از صبح که به سیزه زنگ میزدم یا پیام میدادم، طوری جوابم را میداد که حس میکردم از من ناراحت است. بد رفتاری نمی‌کرد، ولی خب من چون آدمی حساس و خیلی حس ششم قوی ای هستم، حس میکردم از من ناراحت است. و سیزه من را خوب میشناسد. همین موجب شد دیگر فکرم سمت این نرود که قرار است برایم تولد بگیرند. شش هفت سالی می‌شود که تولد افتاده است توی محرم و صفر و حتی قبل ترش، شهادت حضرت مسلم علیه السلام. اما همیشه خانواده یادشان بود و خب من ازَشان ممنونم. هرچند باید بگویم من لیاقت این همه خوبی را ندارم. من فحش میدهم، بد رفتاری میکنم، داد میزنم، وظایفم را به تعویق میاندازنم. ولی باز هم هرکاری نکنی خانواده، خانواده است. بنایی محکم و استوار که از محبت و عشق ساخته شده است. دو نفر برایش خون دلها خورده اند تا گوساله هاشان گاو شود. و اما من بنظرم هنوز گوساله ای هستم که دلِ صاحبش را دارد حسابی به سمت چاقو و چاهی که خون را بکشد داخل خودش، میبرد. ساعتِ دو و نیم سه بود که بابا گفتند: بعد از ظهر مهمون دارم، پایین را یک دستی بزن بابا. من: وای، کین؟ بابا: از دوستام. دراز کشیدم روی تخت: پایین که مرتبه. بابا قبایش را برداشت: برو حالا یه نگاه بنداز، من میرم میوه بخرم. اینجا بود که میخواستم خودم را بزنم رفتم طبقه پایین و دیدم مرتب است. مامان اما گفت: روی اپن ها را دستمال بکش. من: چشم، ولی جارو نمیخواد. خلاصه اش بخواهم بکنم، پایین را مرتب تر کردم و روی اپن را کمی با وایتکس دستمال کشیدم تا سفید تر شود. بعد هم دیدم مامان جارو را روشن کرده است که رفتم ازش گرفتم و پله ها و انباری و بالا را جارو زدم. طاها ظرف های ناهار را شست و بعدش که دیگر داشتم از خستگی به درجه ای از گرگینه ای می‌رسیدم به طاها گفتم: آشپزخانه را جارو بزند. طاها: دستمال بدید خاله گرد گیری کنم. من: نه دورت بگردم، خودم صبح انجام دادم، فقط لطفاً قشنگ جارو کن. رفتم حمام تا کمی گرگِ درونم که استرسِ ناراحتی سیزه را هم داشت، آرامش بگیرد. ساعت چهار و نیم آقا رسول قرار بود بیاید که برویم طلا فروشی. بهم از صبح گفته بود که قرار است باهم برویم طلا فروشی تا چیزی برای خانم خوشگلش انتخاب کند و نظر من را میخواهد. البته گفته بود زهرا چیزی نفهمد. ساعت چهار و نیم با ماشین دم خانه ی آقا رسول بودم، چون سیزه ماشین را میخواست. و انقدر تمیز همه چیز را چیده بودند که نتوانستم شک کنم که تولدی در کار است. البته بیشترین ناتوانیِ من در شک بخاطر احساسم بود که فکر میکردم سیزه ناراحت است. وگرنه که من همه این چیز ها را از چند روز قبل و حتی چند ماه قبل حدس زده بودم. ولی انروز نه. طلا فروشی ها را دیدیم. دستبند های مینیمال و ظریفی برای سیزه انتخاب کردم. و دو ساعتی بیرون بودیم و حسابی دهنم سرویس شده بود. آقا رسول را تهدید هم کردم: آقا رسول اگر فردا روزی دستبند نخری برای ابجیم، با چاقوم میزنم توی گردنتون. آقا رسول: چشم فاطمه خانم، معلومه که میخرم ان شاء الله. و خندید. بنده خدا آقا رسول. گیر عجب آدمی افتاده بود. برگشتیم و سیزه دو باری توی راه زنگ زد. گفته بود کمی حالش خوب نیست و من خیلی نگرانش بودم. راستی طاها هم همراهمان بود و سلیقه اش اصلا به خاله فاطمه و مامان زهراش نرفته است. یک چیز هایی انتخاب میکرد که میخواستم سرم را بکوبم به شیشه ی ضد گلوله ی طلا فروشی. برگشتیم و تا در را باز کرد مامان، آل استار هایِ سفیدِ فاطمه ریحانه را دیدم. اینجا گفتم یک خبری هست. رفتم بالا و بابا را دیدم: مهموناتون رفتن؟ بابا با خنده: نه منتظر شما بودن. خندیدم و لپِ بابا را کشیدم که ایموشنال دمیج شد. رفتم پایین. فضولی در من فریاد میزد و حسِ ششم داشت می‌گفت: دیدی گفتم. رفتم پایین و دوستان را دیدم که آمده بودند و حسابی هم همه خوشگل بودند. حالا منِ بیچاره ی آفتاب زده ی خسته را باید میدیدید. کوثر هم از تهران آمده بود و وقتی دسته گلِ صورتی ای که اسنپ سر ظهر برایم آورد را دیدم، حتی فکرش را نمی‌کردم، بیاید. خیلی خوشحال و ذوق زده بودم. خنده های جا خورده ای داشتم و خجالت می‌کشیدم هی و خب قلبم گرفته بود. واقعا دوستان خوبی دارم و دمشان گرم. خیلی جالب است. من همیشه سورپرایز میشوم. با اینکه فکر همه جا را میکنم و همه ی راه ها را میدانم. ولی خب دلم گنجیشکی و ذوقیست. خلاصه که روز خوبی بود. کادو ها و کیک خوردن. مسخره بازی هایم و عکس هایی که آیفون ها از من گرفتند ولی، فقط در شیائومی پوکو ایکس تیری خودم خوشگل و ناز دیده میشدم. لعنت به آیفون ها که مثلا دوربینشان خوب است. دروغ محض.
اجازه ی کوثر را از خانواده اش گرفتم و شب را ماند. بعد از شام با کوثر و طاها رفتیم تجمع. ساعت یک شب بود که برگشتیم خانه. با کوثر پایین بودیم که یک هو گفت سوسک. و خب بگذارید خیلی خیلی خلاصه اش کنم و حال خودم را بد نکنم. اولی را مامان آمد گرفت، بیدارش کردم.💔 دومی، سومی، چهارمی، پنجمی، ششمی و هفتمین سوسکِ بی ناموس را خودم‌ کشتم. با اسپری البته. در این سه سالی که مستقر در این خانه هستیم، تا به حال این همه سوسک نیامده بود و ندیده بودیم. و کوثر هم کمک حالم بود. پنیک میکرد و فیلم می‌گرفت، مستند می‌ساخت از شجاعت و فحش هام. تا اینکه دیگر نتوانستم و به کوثر گفتم چادر بپوش بریم بالا. البته پیشنهاد خودش بود. بابا و مامان داخل هال خوابیده بودند و من و کوثر رفتیم توی اتاق من. تا نماز صبح حرف زدیم و بعد هم نماز صبح که بابا بیدار شدن. قضیه را گفتم. بابا ناراحت شدند: خب من و بیدار میکردی برم پایین که کوثر خانم راحت می‌بود. و خب تا ده خوابیدیم و بعد صبحانه و ناهار و کوثر را رساندم راه آهن. اما اینجا بایستی از صمیم قلبم بگویم، اگر سیزه نمی‌خواست و نبود، روزِ عالی و خاطره انگیزی برایم درست نمیشد. او خیلی خوب است، همیشه گفته ام و تا عمر دارم بایستی بگویم. او خیلی خوب است؛ خیلی خوب و دوست داشتنی. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
چقدر خوب و ترسناکه.🥰💔😁 کاش گرگ داشتم.💔
طوری که علی مادرش را میبینه. علی: مامان تُما آعوی من عَتی.
میدونی به فرشته هایی که مرام پهلوونی دارن چی میگن؟ حوریای ولی.
یک فریم از علی:
بسم الله چرا باید صبح ساعت هشت بیدار شوم و صبحانه بخورم؟ بابا صدا زدند: پاشو بابا، دیشب هم زود خوابیدی. پتو را روی خودم انداختم: چرا زود بیدارم میکنید؟ حالا دو دقیقه بیشتر بخوابم چی میشه؟ بابا که داشت شروع به صبحانه خوردن میکرد: دو دقیقه بیشتر بخوابی چی میشه که دو دقیقه زود تر بیدارت کنم، نشه؟ من در حالی که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم: هیچی نمیشه. بابا: خب حالا که هیچی نمیشه پاشو. پتو را انداختم طرف دیگری و بلند شدم. در دستشویی را با صدای زیادی باز کردم: ان شاء الله من بمیرم، ببینم کیو میخواین صبح از خواب بیدار کنید. هی فاطمه فاطمه. در دستشویی را محکم بستم. به این فکر کردم که چرا یک روز صبح خودم را در دستشویی نمیکشم، که وقتی صدا زدند دوباره، بیایند ببینند من مرده ام. ولی وقتی آبی به صورت زدم با خود گفتم نه گناه دارند، بگذار بروم صبحانه بخورم و بعد دوباره بخوابم. صبحانه خوردم و حالا نمیتوانم بخوابم.💔
و اما جنگ.
خوابیدم ولی چه فایده که وسطش صد بار بابا صدام زد و بعدش هم مامان.
به والله همین امشب داشتم به این فکر میکردم که بیام بگم: تا صبح جنگ شروع میشه، اگر نشد سگم.
اگر این، حس ششم نیست پس چیه؟