به والله همین امشب داشتم به این فکر میکردم که بیام بگم: تا صبح جنگ شروع میشه، اگر نشد سگم.
حالا اصلاحاتیایِ پدرسگ: نه ما هنوز سر توافق هستیم.
طوری نشده که، اومد زد، فدای سرش.
بسم الله.
از دیروز ظهر تیک تاک را دوباره نصب کردم.
چقدر فضاش مخصوصا فارسیش، ملتهب و خاله زنک طور هست.
از همه نوع موجودی میشود داخلش دید.
تیک تاکر های ایرانی، با همه نوع مریضی های روحی و روانی ای فقط هم در رده ی تینیجر.
حال آدم بد میشود.
سه ساعت سر جمع داخلش بودم و امروز ظهر حذفش کردم.
البته که من بیشتر غذا و خلاقیت تماشا کردم.
اما چیزی که خیلی بلد و خنده دار بود، پهلوی فن های ایران بودند و هیتر های خارجی که پهلوی را تخریب میکردند، مخصوصا فن هایِ عقب مانده و کودک مغزش را.
تمرکزم را گرفت، اینگونه بخواهم شرحش دهم: نماز ظهر و عصرم را سه بار خواندم.
بار اول بلافاصله بعد از اذان بود.
با علی تنها بودم و ناهار پخته بودم.
ولی هیچی از نماز نفهمیدم.
دومین بار ساعت های دو این ها بود که اصلا مغزم یک جا نمی ایستاد.
سومین بار سه و نیم چهار بود که بعدش یک عالمه گریه کردم.
کار هام را با میل انجام نمیدادم و زود میخواستم برگردم سمتِ تیک تاک.
درست مثلِ دو سه سال پیش که اینستا داشتم شده بودم.
اعصابم از صبح خورد بود و مطمئنم بخاطرِ تیک تاک و فضایِ پر از گه و گُل اش بود.
بعد از ظهر باز گریه کردم و برق رفت، در گرما خوابیدم و خب این بین، گردن دردی سراغم آمد.
کاش میتوانستم گردنم را قطع کنم.
کاش میتوانستم قلبم را در بیارم و با گوشکوب بزنم روش تا بشکند.
البته دریغ از توجه به بافتِ قلب که شکننده نیست.
گوشکوب هم که بخورد، آماده میشود تا نمکی بهش زده شود و بعد کباب.
قبل تر ها نوشته بودم که کاش میشد قلب را در آورد و فقط گهگاه از آن استفاده کرد.
یا اصلا استفاده نکرد.
کمتر کاش میتپید و گند میزند.