و اما جنگ.
بسم الله اگر دو راه جلویم باشد و دومی خنثی کردن بمب باشد میروم سمت بمب و خنثی کردنش. میدانم بلدش نی
کار تو معدن فقط اونجاش که میای خونه و خسته میری توییتر میبینی یکی توییت کرده سخت تر از کار تو معدن لاک زدن دست راسته
بسم الله
اوایل مهر، بسیج اردوی جهادی میناب قرار است ببرد و من لحظاتی پیش پوستِ ساعدِ دستِ بابا را کندم از بس خواهش کردم و ساعدش را بین دو دست گرفته بودم تا ذوقم را بهتر و عمقِ خواهشم را حس کند.
ولی بابا میگوید: نه.
دوست دارم بروم توی اتاق. پنجره را باز کنم، پرده را کامل کنار بزنم.
بروم روی تخت، به مثابه دور خیز و بعد دو قدم را تا پنجره بجهم و خودم را از پنجره پرت کنم بیرون.
هیچیم نمیشود. تهش دست و پایم پوست مال بشود که نه اینطور هم نمیشود.
زنگ زده ام به سیزه و میگویم: به بابا بگو اجازه بده آبجی. قول میدم دیگه سوار ماشین نشم.
و سیزه میخندد.
به بابا میگویم: توروخدا، دیگه سوار ماشین نمیشم، بابا اونجا جنگه! من دوست دارم توی جنگ باشم. من که شهید نمیشم. بذارید برم دیگه!!!
و بابا میگوید نه.
+ اگه جنگ بشه الان میرین شما؟
بابا: بله.
موهایم را جمع میکنم و با کلیپس میبندم: خب قبلش باید یه کار فرهنگی ای چیزی بشه یا نه؟ بذارید برم دیگه بابااااااا.
ناراحتم.
چاقو را برمیدارم، میگذارم سر دلم و بعد با فشاری، فرو میرود توی گوشت.
خون بیرون میریزد، دست هام را میگیرم زیر خونی که دارد داغ داغ بیرون میریزد. سریع بلند میشوم میروم توی دستشویی تا خون روی زمین نریزد و مامان دهنم را بخاطر نجس شدنِ فرش ها سرویس نکند.
غذا گرم شده است و باید بروم سفره را پهن کنم.
دستی به سرِ دلم میزنم، گرم است.
ادامه دارد...
دوست دارم نزدیکیِ جنگ باشم.
آن صدای مهیبی که یکبار در قم وقتی روی تخت دراز کشیده بودم شنیدم را دوباره بشنوم.
حالا دو نفری پیدا میشوند که بیایند و بگوید: وای نه جنگ خوب نیست، خوب نیست دلت جنگ بخواد.
+ ...
اینجا قطعا من با نگاهم دارم حرفی که نمیتوانم بزنم را بهشان میفهمانم.
حالم بهم میخورد از این آدم هایی که فکر میکنند خیلی بارشان است، دقیقا همین افراد هیچ باری ندارند.
بگذریم.
حتی اگر بابا اجازه هم میداد دوست نداشتم بروم.
چون مدت هاست منتظرم تا سید سهراب(فاطمه سادات) بیاید و با هم باشیم.
مدت هاست.
و من برای آن روز ذوق دارم، بیشتر از اردوی جهادی، خیلی بیشتر، خیلی خیلی خیلی بیشتر.
پس نه.
ان شاء الله که در جنگ هم حضور پیدا میکنم و صدا های مهیب تری از آن قبلی ها در انتظار ماست با این دیپلماسیِ کاسه لیس و دم تکان ده، این بیغیرت هایِ کارکشته که مقاومت را به امضایِ آن اپستینیه حرامزاده فروختند و چه شد؟ کودکان در عروسی کشته میشوند و تهش یک توییت است و آخرش در تلویزیون بیایند و شعر بگویند و زبانشان بگیرد برای دروغِ بعدی ای که میخواهند بسازند: EEEEE.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
این دو خبر را کنار هم بگذارید، حدس اینکه چه در پیش است اصلا کار سختی نیست.
خبر اول :
حاج ماموستا ملا محمد نزهتی از ائمه جماعت شهرستان پیرانشهر ساعاتی پیش توسط گروهک های مزدور ترور و به شهادت رسید
خبر دوم:
ساعاتی پیش عبدالرئوف اسحاقی، فرمانده بسیج پارود در سیستان بلوچستان ترور شد.
و اما جنگ.
این دو خبر را کنار هم بگذارید، حدس اینکه چه در پیش است اصلا کار سختی نیست. خبر اول : حاج ماموستا
چه در پیش است؟ دوباره شورش داخلی و آمریکا هم که لاشی بازیش را داره.
ان شاء الله فتح قدس.
سردار خداقوت باف زد این جمله ی فتح قدس را سرِ دیپلماسیِ مقتدرانه در جبهه های مقاومت خراب کرد.💔
همیشه وقتی میگفتم ان شاء الله فتح قدس، در پیش ترین و نزدیک ترینِ مغزم داستان هایی ساخته میشد که خون را به مثابه کودکی که به هوا پرت شده است، به صورتم پس میداد. داستان هایی از فتحِ قدس با مقاومتی که انجام میدادیم و دشمن را به مدد الهی زیر پا له میکردیم.
اما حالا...
بسم الله
گاهی وقت ها به این فکر میکنم که کاش یک ربات داشتم تا همه ی کار های خانه را انجام میداد.
جارو میزد، ظرف ها را میشست، از مهمان ها پذیرایی میکرد.
ولی واقعا به این هم فکر کرده ام که اگر همه ی کار ها را ربات میکرد، منِ ادمی چکار میکردم؟
الان یکی دو نفر که فکر میکنند از آن مدرن های زمانه هستند و همیشه بیشتر از بقیه بارشان است میآیند و میگویند: خب به خیلی کار های دیگه میرسیدی... خرید و ورزش و تفریح.
یا حرف های دیگر، که میتوانید با رجوع به آن بُعدِ خیلی بارش استِ خودمان که همگی داریمش و بعضی ها افسارش را کشیده اند و بعضی ها افسار خودشان را داده اند دستِ آن لایه، متوجه دیگر حرف ها بشوید.
واقعا کار یدی کردن، مغز را آرام میکند.
حسِ خوب به آدم میدهد، تمرکز دارد آدمی و میتواند کتاب بخواند.
مثلا خود من.
وقتی کار یدی انجام ندهم، هیچ تمرکزی ندارم.
ولی وقتی یک کاری انجام دهم که خسته بشوم، مغزم متمرکز میشود.
میتوانم بنویسم، کتاب بخوانم، بکشم.
آن هایی که فکر کردند مراد من است آن بکشم بالا تریاک است، باید بدانند که من منظورم کوکایین بود.
مثلا همین حالا، جارو برقی را آورده ام وسط خانه، دمپایی هایِ نرمکیِ صورتیِ علی را( دمپایی های خودم که علی صاحبش است) پام کرده ام و نشسته ام روی بالشت های کنارِ دیوار ستون شده؛ دارم مینویسم.
باید بروم.
ان شاء الله که جنگ بشود.
یاعلی.
وااااااای خوابم را نیامدم تعریف کنم.
بایستی وویس بگیرم.